نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_1 page.1 آسناد، پایتخت سلسته- زندان مرکزی پلکهای خستهاش را به آرامی باز کرد. سرش درد میکرد و گیج بود. انگار که از ارتفاعی بلند سقوط کرده و با سر به زمین خورده بود. بدنش کوفته بود و آن درد قدیمی هنوز هم دست از سرش برنمیداشت. اما بیشتر از آن درد نور نارنجی مشعلی که در چند متریش روشن بود آزارش میداد. چشمانش را بست و دستش را روی سرش فشرد تا این سردرد را آرام کند. ولی حس عجیبی داشت. دستانش برایش سنگینی میکرد. انگار که وزنهای به آنها آویزان بود. چشمانش را بار دیگر گشود و به دستانش نگاه کرد. درست حدس زده بود. دستبند و زنجیرهایی به دستانش بسته بودند. دستبندهایی مثل نقره درخشان، ولی سنگین. به سنگینی فولاد. و خاطراتی قدیمی و گنگ راهش را به ذهنش باز کردند. فولادی که جادو را سرکوب میکرد. فولاد آیینه. فولادی که مدتها پیش هم با آن به زنجیر کشیده شده بود. سیل خاطرات گنگ و بیمعنی ناگهان به ذهنش هجوم آوردند. صداها در سرش میپیچیدند. بوی خون... شعلهها... بیاختیار دستانش را روی گوشهایش فشار داد تا صداها را از سرش بیرون کند. چشمانش را بست و سعی کرد فقط به نفسهایش توجه کند. اما صداها را در سرش میشنید. زنجیرها را دور دستانش احساس میکرد. سوزشی رگهایش را میسوزاند و غلیان قدرت ضربان قلبش را نامنظم میکرد. با نفسهای رفته زیرلب مشغول مناجات شد. نیایشهای دو نیرو را مثل یک طلسم به زبان میاورد تا آرام شود: - قسم به دو نیرو... بهم قدرت بدین. قسم به روشنایی... زندگیم رو بهم ببخشین. قسم به تاریکی... آرامش رو به قلبم برگردونین... نفسهایش کم کم با این مناجات آرام گرفت. هنوز هم حال عجیبی داشت. سرش درد میکرد. اما صداها رهایش کرده بودند. و او جرئت کرد و آهسته دستش را از روی گوشهایش برداشت و چشمانش را باز کرد. مدتها بود اینگونه به هم نریخته بود. آنقدر که فکر میکرد دیگر خوب شده. اما انگار هنوز هم به یک تلنگر نیاز داشت تا دچار آشفتگی شود. تلنگری که این بار این زنجیرهای ناآشنا بود. زنجیرهایی که میدانست دنی هرگز به دستانش نمیبندد. حتی اگر چنین آشفته شود. پس چرا...؟ به دنبال پیدا کردن جواب آهسته در جایش نشست. بدنش هنوز هم کوفته و خسته بود. درد داشت. دردی که در اعماق روحش بود و هرگز آرام نمیگرفت. نگاهش در سرتاسر جایی که بود چرخید. از مشعلی که روی دیوار بود گرفته تا دیوارهای سنگی و خاکستری رنگی که نمیشناخت. بعد میلههای عمودی را دید. میلههایی که مانند این زنجیرها از فولاد آیینه بود. میلههای یک زندان. او... زندانی شده بود؟ صداها دوباره در سرش اکو میشدند. سنگینی باری نامرئی روی دوشش نشست. نفسهایش دوباره نامنظم شدند. اما سعی کرد مقاومت کند. نه... حتما یک اشتباه بود. حتما یک اشتباه بود. دنی هرگز این کار را با او نمیکرد. هرگز... دنی رهایش نمیکرد. دنی... رهایش نمیکرد...
ولی در انتهای ذهنش چیزهایی را به خاطر میاورد. چیزهایی بدتر از آن صحنههای گنگ و کابوسهای عجیب. خواهرش را بهخاطر میاورد... خواهری که رفته بود... تا زندگیش را نجات دهد. اشکهایش بیاختیار روی صورتش جاری شدند. چشمهایش بی پلکزدن به نقطهای خیره بود. غم سنگینی روی قلبش نشسته بود و اجازه نمیداد نفس بکشد. همیشه ریههایش ضعیف بود اما این بار مشکل از ریههایش نبود. قلبش بود که به او اجازهی نفس کشیدن نمیداد. صدای فریادی دردناک در سرش میپیچید. شعلهها جلوی چشمانش میرقصیدند. بوی دود سرش را پر کرده بود. و او بیاراده به زانو افتاد. به خاطر میاورد که او چگونه میان شعلهها گم شده بود. صدای جیغهایش را به خاطر میاورد. و یادش بود که همپای او فریاد کشیده بود و تقلا کرده بود تا به سمتش بدود. اما مهارش کردند. زنی قد بلند با موهای نقرهای او را در آغوش کشید و زمزمه کرد: آرام باش پسرجان. آرام... اما او نمیتوانست آرام بگیرد. نمیتوانست. زنی که او را در آغوش کشیده بود با تقلاهای او و التماسهایش اشارهای به یکی از همراهانش کرد و او زنجیری فولادی را دور گردن پسر بست. صدای جیغهایش ناگهان خاموش شدند. نفسهایش خفه شدند و اشک درون چشمهایش جمع شد. زن آغوشش را باز کرد و عقب رفت. لبخند ملیحی به او زد و گفت: به خواهرت قول دادم که از جانت میگذرم و سر حرفم هستم. اما قبلش باید دید که واقعا همانگونه که او ادعا میکرد یک انسان عادیای یا تو هم مثل او یک اهریمنی. او با اشارهای به سربازها گفت: ببریدش. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_1 page 2 و این آخرین چیزی بود که او به خاطر میآورد. آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن دیده بود. آن زن... و شعلههایی که خواهرش به خاطر یک دروغ قربانیشان شده بود. دنی مرده بود... آنها خواهرش را سوزانده بودند. آنها... خواهرش را سوزانده و او را زندانی کرده بودند. قلب کوچک او با تصور چنین خیانتی به درد افتاد. آنقدر درد داشت که با هق هق در خود جمع شده بود، و تنها علتی که هنوز جیغ نمیکشید نفسهای بریدهاش بود. -میبینم که بیدار شدی. صدای آن زن در سلول کوچکش پیچید. صدایی که متعلق به همان شخصی بود که به اینجا کشانده بودش. خشم، جای غم و اندوه مرگ خواهرش را گرفت. خشمی که با درد درهم تنیده بود و او را همچون گرگی زخمی سرپا کرد. به سمت زن دوید تا به او حمله کند اما زنجیرها اجازهی نزدیک شدن را به او ندادند. ولی او همچنان تقلا کرد تا خود را به او برساند و غرید: تو بهش دروغ گفتی! تو قول دادی ولم میکنی! قول دادی میذاری برم! زن هم با همان لبخند دلفریب گفت: مرا میشناسی اهریمن کوچک؟ پسر جوابی به او نداد. تنها تقلا کرد تا خود را آزاد کند. اما زن گفت: نامم لورا دالیا گلس است. اما تو شاید مرا به نام پیشوای اعظم بشناسی. پسر با شنیدن این کلمات دست از تقلا کشید. نگاه بهت زدهاش به چشمان زن دوخته شده بود. چطور ممکن بود؟ پیشوای اعظم؟ رهبر جادوگران روشنایی، این زن بود؟ زن هم با همان لبخند شیرین گفت: بله. حقیقت دارد من پیشوای اعظم هستم. و میدانی این یعنی چه؟ یعنی میتوانم جادو را تنها با یک لمس تشخیص دهم. و از همان لحظهی اول که تو را دیدم و دستت را گرفتم همهچیز را فهمیدم. درست میگویی. من به خواهرت دروغ گفتم. ولی خواهرت هم به من دروغ گفت. او گفت تو جادویی نداری. اما تو هم یک نفرین شدهای. یک نفرین شده که چیزی به بیداری قدرتش نمانده. اینطور نیست؟ پسر فقط مات و مبهوت مانده بود. پیشوا با دیدن چهرهی مبهوتش به میلههای سلول نزدیکتر شد و با پوزخندی و گفت: فکر کرده بودی کسی نمیفهمد مگر نه؟ اوه من خوب میفهمم اهریمن کوچک. پسرک تنها مات و مبهوت نگاهش کرد و با ناباوری گفت: تو... میدونستی؟ از همون اول... میدونستی...؟ پیشوا در جوابش خندید و از میلهها فاصله گرفت. -همان اول که نامه به دستم رسید و راجعبه تو خواندم میدانستم. علائم قدرتت زیادی واضح بود اهریمن کوچک. زخمهای بریدگی با لبههای سوخته که حاصل آشفتگی است. ذات تخریبگرت و صدمههایی که به خواهرت زدی. میدانستم تو چیستی. اما انتظار نفرین شده بودن خواهرت را نداشتم. و بیشتر از آن انتظار اینکه بخواهد برای نجات تو همه چیز را گردن بگیرد. آنقدر خوب نقشش را بازی کرد که اگر قدرتت را حس نکرده بودم شاید باورم میشد. اما او یک جای کار اشتباه کرده بود. و اشتباهش این بود که دنبال تو آمد، غافل از اینکه طناب زندگی تو پوسیده بود.
پاهای پسرک میلرزید. دیگر تحمل وزن خودش و حرفهایی که می شنید را نداشت. و پیشوا با این جمله کار را برایش تمام کرد. - تو بیهوده او را به کشتن دادی. پسرک با چشمانی که خیس اشک میشد گفت: من... من نکردم... تو بودی... تو کشتیش... پیشوا قدمی به عقب برداشت و گفت: اما او جانش را برای تو داد. و تو به او این اجازه را دادی. اجازه دادی جلوی چشمانت بسوزد تا بلکه خود را تبرئه کنی. غیر از این است؟ هق هق گریههای پسرک تنها جواب او بود. پیشوا شروع به رفتن کرد و با تمسخر گفت: بهتر است از آخرین لحظاتی که داری به خوبی استفاده کنی. چون به محض بیداری قدرتت دروغ خواهرت برای همگان برملا میشود. و نفرینی که روی بدنت حک میشود حکم اعدامت خواهد بود. همانگونه که حکم اعدام خواهرت بود. پیشوا بیاعتنا به پسرک از آنجا رفت. صدای قدمهایش در سلول کوچک پسرک میپیچید. اما او صدایش را نمیشنید. تنها صدای یک خاطره به گوشش میرسید. صدای فریادهای خواهرش. خواهری که برای نجات دادنش خود را قربانی کرده بود. غافل از اینکه او قرار نبود نجات پیدا کند. پسرک با نفسهای رفته گفت: من... کشتمش... به خاطر من مرد... به خاطر من... نباید میذاشتم... نباید... صداها دوباره برگشتند. زمزمههای درهم گذشته را میشنید. زمزمههایی که صدای یک فریاد هم به آن ملحق شده بود. بوی دود سرش را پر کرد. شعلهها را همهجا میدید. عاجزانه چشمهایش را بست و گوشهایش را گرفت تا صداها را از سرش بیرون کند. ولی نمیتوانست. خاطرات گذشته و صحنهی مرگ تنها خانوادهاش با هم ترکیب شده بودند. آن درد قدیمی بیشتر و بیشتر شده بود طوری که نمیتوانست جلوی گریههایش را بگیرد. نباید گریه میکرد. نباید اجازه میداد. و سعی کرد زیر لب مناجات دو نیرو را به زبان بیاورد. اما صدایش میلرزید. و به جای صدای مناجات صدای ارواح را میشنید. صدای مردگان. صدای خواهرش... و زمزمههایی دور. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_1 page 3 -تو یه هیولایی... -چطور تونستی اینکار رو باهاش بکنی؟ چطور تونستی روش دست بلند کنی؟ اونم روی خواهری که زندگیش رو پای معیوبی مثل تو ریخته! - مردم میگن اون با تاریکی معامله کرده. میگن سایهی مرگ دنبالشه و هرکسی که نزدیکش بشه رو میکشه. -تو یه هیولایی... رویاهاش رو ازش گرفتی... حالا زندگیش رو هم نابود کردی... پسرک زمزمهها را میشنید. واضحتر از همیشه حرفهایشان را میشنید. میدانست نباید به آنها توجهی کند. میدانست دروغاند. میدانست باید نفس بکشد و خود را آرام کند. ولی صداها پر رنگتر از همیشه ذهنش را به بازی میگرفتند. آن درد شدت گرفته بود و نمیتوانست آرامش کند. قلبش درد میکرد. نمیتوانست نفس بکشد. میسوخت... داشت دوباره از درون میسوخت. غلیان قدرت درون رگهایش آرام نمیگرفت. و ناخوداگاه نام خواهرش را صدا زد. چون میدانست او هروقت به آشفتگی برسد خود را میرساند. اما نه این بار...
گریههایش با به خاطر آوردن مرگ خواهرش شدت گرفت. صدای فریاد دوباره در سرش طنین انداز بود. و او همپای این فریاد جیغ کشید. تمام صدایش را پای این گریهها ریخت. هجوم قدرت را درون بدنش احساس میکرد. قدرتی که رگهایش را میسوزاند. قدرتی که پوستش را میشکافت. زخمهای جدید دردش را بیشتر میکردند. و این بار کسی نبود تا آرامش کند. بلندتر از قبل فریاد میکشید. اما صداها هنوز هم در سرش بودند. صدای جیغ. صدای ارواح. صدای کسانی که بارها و بارها او را هیولا صدا زده بودند. دنی به او گفته بود صداها دروغاند. دنی یادش داده بود که نگذارد وارد ذهنش شوند. و او نگذاشته بود. هربار که تا یک قدمی آشفتگی میرسید دنی آرامش میکرد. اما دیگر دنی آنجا نبود. دیگر صداها دروغ نمیگفتند. و او هم توان مقاومت مقابل صحنهی مرگ خواهرش را نداشت. صداها ذهنش را پر کردند. روحش را در هم شکستند. و اتفاقی که دنی دو سال تمام جلویش را گرفته بود رخ داد. پسرک تسلیم شد. تسلیم دردی که سالها انکارش کرده بود. تسلیم قدرتی که نباید این چنین در رگهایش میجوشید. او قبول کرد که یک هیولاست. سیاهی درون چشمان آبیاش خزید. درد او را از پای دراورد. ارواح باقی خاطراتش را هم از آن خود کردند. پسرک دست از فریاد زدن کشید. پسرک در سیاهی غرق شد و در آن سلول از حال رفت. چیزی پلید ذهنش را در هم شکسته بود. چیزی پلید که قرار نبود دیگر رهایش کند. 🖤@land_of_celestials
نظرات بازدیدکنندگان (0)