ادامه ی چپتر های پیش توی این چپتر اتفاقات دیگری رخ میدهد و دنیل باید همچنان ادامه بدهد ببخشید تاخیر داشت ناظر گرامی لطفا منتشر کردی کامنت بزار ازت یه سوال درباره ی داستان دارم😅
یک شب دیگر در قصر پادشاه... همه خواب بودند؛ جز نگهبانانی که بیوقفه از دیوارهای قصر محافظت میکردند... و البته دنیل. دنیل روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. قدرتها چگونه کار میکنند؟ آیا شیطانهای دیگری هم وجود دارند؟ آن شهر ویران چه بود؟ و چرا آن شیطان، او را از قبل میشناخت؟ فکرهایش یکی پس از دیگری هجوم میآوردند و خواب را از چشمانش ربوده بودند. نور مهتاب از پنجره داخل اتاق میتابید و کف اتاق را نقرهای کرده بود، اما دنیل حتی متوجه آن هم نبود. ناگهان... لبخند کوچکی زد. «شاید جواب همهی سؤالها داخل یک کتاب باشد.»
اما کتابخانه قصر هیچ کتابی درباره شیاطین نداشت. همان لحظه چیزی به ذهنش رسید. بازار سیاه... آرام از تخت پایین آمد. لباسهای تیره و سادهای پوشید، کلاه و ردایی روی سر انداخت و ماسکی صورتش را پوشاند. بیصدا از قصر خارج شد. با اینکه کمتر از یک هفته بود وارد پایتخت شده بود، کوچههای شهر را مثل کف دستش میشناخت.
پس از چند دقیقه، وارد بازار سیاه شد. نور مشعلها فضای بازار را روشن کرده بود. افراد نقابدار آرام با یکدیگر معامله میکردند. صدای برخورد سکهها، چانهزدن فروشندهها، بوی دود، گیاهان خشک و عطرهای عجیب، تمام بازار را پر کرده بود. دنیل با احتیاط قدم برمیداشت. تا اینکه چشمش به یک عتیقهفروشی افتاد.
داخل چادر، اشیای عجیب و قدیمی دیده میشد. شمشیرهای زنگزده، گردنبندهای ناشناس، سنگهای درخشان... اما ناگهان نگاه دنیل روی کتابی با جلد قرمز ثابت ماند. روی جلد، نقش یک چشم حک شده بود. زیر آن، نام کتاب به سه زبان نوشته شده بود. دنیل آرام خواند: «شیاطین...» سپس همان کلمه را به دو زبان دیگر نیز بدون هیچ سختی خواند. ناگهان سرش تیر کشید. چند لحظه دنیا دور سرش چرخید. برای یک لحظه، مردم بازار را با هالههایی رنگی دید. اما همهچیز خیلی زود به حالت عادی برگشت. «چطور... من این زبان را بلدم؟» او کتاب را برداشت و نزد فروشنده رفت. ــ قیمتش چقدره؟ ــ هشتاد سکه دریک. مبلغ بسیار زیادی بود. اما دنیل بدون تردید تمام پول را پرداخت کرد. کتاب را داخل کیفش گذاشت.
هنوز از چادر خارج نشده بود که صدایی آشنا شنید. «این معجون چه کاری انجام میدهد؟» فروشنده پاسخ داد: «با این معجون میتوانی بعضی افراد را از خود دور کنی.» «چند؟» «پنج دریک.» دنیل خشکش زد. «این صدا...» آرام از چادر خارج شد و پشت پارچههای مغازه پنهان شد. «نه... امکان ندارد...» اما حسش اشتباه نمیکرد. آن شخص، شاهدخت بود.
دنیل تصمیم گرفت از فاصلهای امن او را تعقیب کند. بازار کمکم خلوتتر شد. تا اینکه هر دو وارد کوچهای تاریک شدند. ناگهان شاهدخت ایستاد. کلاه ردایش را کنار زد. پایش را محکم روی زمین کوبید و گفت: «تو کی هستی؟ چرا از اول بازار من را تعقیب میکنی؟» دنیل سکوت کرد. شاهدخت خنجری از زیر ردایش بیرون کشید.
در همان لحظه... چند مرد تنومند از پشت سر دنیل بیرون آمدند. شمشیرها و خنجرهایشان زیر نور ماه برق میزد. یکی از آنها خندید. «کارتو خوب انجام دادی، نورس. گفتم تعقیبش کن... خوبم انجامش دادی.» دنیل فهمید بدجور گیر افتاده است. اگر حقیقت را میگفت، شاهدخت باور نمیکرد. اگر فرار میکرد، خلافکارها حمله میکردند. پس تصمیم گرفت نقش بازی کند. کلاهش را پایینتر کشید و گفت: «درسته... حالا وقتشه خودم کار رو تموم کنم... بعد هم پول بین هممون تقسیم میشه.» خلافکارها با خوشحالی فریاد زدند.
دنیل آرام به سمت شاهدخت قدم برداشت. هر قدم، سنگینی خنجر را بیشتر حس میکرد. وقتی کاملاً نزدیک شد... ناگهان با یک حرکت سریع، خنجر شاهدخت را کنار زد. خنجر روی زمین افتاد. دزدها خندیدند. اما ناگهان... دنیل بازوی شاهدخت را گرفت. «بدو!» هر دو مانند باد از میان خلافکارها عبور کردند.
دزدها با فریاد دنبالشان دویدند. دنیل با خنجر فقط ضربههای آنها را دفع میکرد. هدفش جنگیدن نبود... فقط میخواست راه فرار باز شود. با تعجب متوجه شد که بدنش خسته نمیشود. پاهایش با سرعتی بیشتر از همیشه حرکت میکردند. «این... اثر همان معامله است؟» آن دو از بازار سیاه خارج شدند و تا نزدیکی قصر دویدند.
وقتی مطمئن شدند کسی تعقیبشان نمیکند، شاهدخت ایستاد. ردای دنیل را کنار زد. لبخندی زد. «تو... همان کتابدار قصر هستی. دنیل .» دنیل سکوت کرد. «آنجا چه میکردی؟» او نمیتوانست حقیقت را بگوید. اگر از شیطان حرف میزد، همهچیز تغییر میکرد. پس سرش را پایین انداخت و گفت: «بانوی من... وقتی دیدم به سمت بازار سیاه میروید، برای محافظت دنبالتان آمدم. رفتار گستاخانهام را ببخشید.» شاهدخت چند لحظه به او نگاه کرد. سپس لبخند زد. «نیازی به عذرخواهی نیست. امشب جان من را نجات دادی. فقط... آنچه امشب دیدی را برای هیچکس تعریف نکن.» «اطاعت، شاهدخت.» هر دو به قصر بازگشتند. شاهدخت خیلی زود به خواب رفت... اما دنیل نه. او در سکوت، کتاب قرمز را از کیفش بیرون آورد. هنوز آن را باز نکرده بود... اما احساس میکرد چیزی از درون کتاب، آرامآرام نامش را زمزمه میکند.
نخست؟
چه ببعی قشنگی😂چه بهم میان 😂منتظر چپتر بعدم😀واقعا یاد کالیستو پنلوپه افتادم داخل مرگ تنها پایان برای شرورهاست🙃💥
عجب شیپ میکنید
چرا شبیه بقیه میش۵
بله بله😂
اسم شیپشون چی باشه🤔جواب گرفتی بم بگو
نمیدونم🙃
ای خدا
عالی بود
ممنونم
منظورت چیــ
شی.پ به این قشنگیــ
یاد مرگ تنها پایان برای شرور هاست افتادم......
ندیدم
چرا انقدر شبیه فیلم های دیگستتتت
مانهواست
عه نمیدونستم
که اینطور
او فهمیدم داستان از چه قراره.پس-
واسه اون چپتر نمیتونم صبر کنم😃
چه غلطی کردم....
نه چرا.
قراره شیپ خیلی خوبی هم از آب در بیاد
عجب