دروددد.این پارت هم از دیدگاه جاپسه:)
فکر کنم داد میزنم.«چرا اینکارو کردی خب؟ منظورت چی بود اون موقع که رای دادی؟ اصلا من برات مهمم رایان؟ یا فقط (کی) برات مهمه؟ یا اون برانهیلد؟ اصلا به این فکر کزدی که شاید مثلا اگه اون بره من از بین برم؟ اصلا این چیزا برات مهمه؟» او دستم را میگیرد. «جاپس آرومتر!» بعد هم که متوجه میشود من منتظرم جواب سوالاتم را بدهد ادامه میدهد.«جاپس من به دست آریک چا.قو خو__» میان حرفش دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم. اشکم در می اید. اشک کوفتی من هم که همیشه منتظر است یک اتفاق بیفتد جلوی هرکسی بریزد. چقدر ازت بدم میاد اشک کوفتی. با اشک حرف میزنم؟ حالم خوب نیست جدی!
او وقتی مرا در حال کنترل کردم اشکم میبیند، چند لحظه فقط زل میزند. بعد دست دیگرش را هم می آورد و مرا در آغوش می کشد. «جاپس...بزار اشکت بریزه.»چند دقیقه همینطوری نفس نفس میزنم. حس مزخرفی است.نباید گریه کنم. اما نمیتوانم گریه نکنم.او سرم را نوازش میکند. احساس بدی دارم. انگار بچه شدم که در آغوشش اشک میریزم و سرم را نوازش میکند. با صدای گرفته ام می گویم«چرا...؟چرا رای دادی؟» او جواب نمیدهد فقط مرا بیشتر در آغوش میکشد.«نمیخوام از اینجا بره. نمیخوام ولم کنه. نمیخوام...» فین فین میکنم.چقدر از این حرکت خودم متنفرم.«اگه آریک بره...من... من» حرفم را نیمه تمام میگذارم.«دلم واسش تنگ میشه.» بعد از مدتی من هم او را بغل میکنم.سرم را روی شانه اش می گذارم.خیلی وقت است که اینکار را نکرده ام. خیلی وقت است که به او ایتقدر نزدیک نبودم. و از این نزدیکی شرمسارم.
احساس گناه میکنم که آریک دارد از پیشم میرود و من رایان را در آغوش کشیدم.«بابا رفت.» این را می گویم و میپرسد. «چی؟» ادامه میدهم. «بابا رفت و ما رو پیش مامان تنها گذاشت. بعدشم...» هق هقم بلند میشود.«بعدشم مامان رفت و ما رو تنها ول کرد...همه اشم به خاطر من بود. من خیلی بدم. من آدم بدیم...» او تقریبا با تعجب می پرسد.«چی میگی تو؟» «خودت گفتی... گفتی من نورم. گفتی مامان رفت چون من نف.رین شدم. چون من بدم. آریکم داره میره چون من نورم؟ همه اش تقصیر منه که اونو دارن از خونه اش میندازن بیرون؟ همه به خاطر من میرن.» او مرا با حرکتی ناخودآگاه از بغلش بیرون می کشد و چند دقیقه با دهان باز به من خیره میشود.بعد آهسته میگوید.«چرت.»میپرسم.«چی؟»اشک هایم را پاک میکند.
«چرت و پرت گفتم. منظورم این نبود. وسط دعوا هرچیز بی منطقی رو گفتم. تو واقعا...باور کردی؟» به تخت چشم دوختم.«به خاطر حرف های تو نبود که باور کردم. خودم میدونستم. از قبل. هر وقت بازی میکردیم من شخصیت ش.روری میشدم که به کملوت حمله میکرد و تو هم قهرمانی که کملوت و نجات میداد. نه چون تو نمیخواستی شر.ور باشی. نه چون مجبور بودم. یادته؟ خودم دوست داشتم. و مامان...»به او نگاه میکنم.«اون هم به خاطر تمام بلاهایی که سرش آوردم گذاشت و رفت.
یادته یه بار وقتی کیک تولد براش درست کردی من یه چیزی توی کیک ریختم که بیهوش بشه...؟» او میخندد.«جاپس تو اون موقع خیلی کوچیک بودی میخواستی شوخی کنی.» اخم میکنم.«البته که نه.ناراحت بودم که چرا تو براش کیک درست کردی. چرا کیک تو رو بیشتر از دسته گلی که من با گل هایی که براش از توی جنگل پیدا کرده بودم درست کردم دوست داره.من اینکارو کردم چون ناراحت بودم.»
این دفعه او اخم میکند. «مامان ولمون نکرده.اون رفت پیش پدرمون. بهش گفته چه پسرای خوبی___» حرفش را چون آنقدر تکرار کرده حفظم. خودم ادامه میدهمش « بهش گفته چه پسرای خوبی داره. میخواسته از بابا پول بگیره و بابا هم گفته نه.مامان هم به خاطر اینکه دوباره بابا ردش کرده دق می کنه و میم.یره.چه داستان جالبی رایان برو نویسنده شو.»بعد دوباره انگار تصویر آریک جلوی چشمم می آید. «هیی...رایان الان اخراجش میکنن؟!»انگار اگر رایان بگوید نه واقعا هم اخراجش نمی کنند.
رایان می گوید.«رای گیری میشه جاپس.طبق رای گیری یا اخراجش می کنن یا نمیکنن. جاپس اگه هم اخراج بشه...مطمئن باش زود فراموشش میکنی.» فراموشی؟ هاهاهاها...چه کلمه ی خنده داری!
جاپس:)
(بروبچ سعی کنید توی چالش شرکت کنید و دلیل انتخابتونو بگید)
آریک:)
پارت بعدی چی شد هانی؟
ببخشید یکم حالم خوب نبود نتونستم بزارمش:))
ایشالا امروز دیگه حتما میزارم😭😂
وای هانی الان خوبی؟عزیزم سلامتیت از همه چیز مهم تره ،اگه حالت بده به نظرم به جای پارت دادن مراقب خودت باش✨
قربونت مرسییی آره الان خوبممم:))💖😭
خداروشکر ،هانی مراق خودت نباشی با آریک شب میایم بالا سرت ها!آگاتا رو هم یار میکنیم میاریم!
چشم چشم حتمااا😭😭💖
قلب❤
❣:)))
پارت نمیدی هانی؟:)
چرا امروز میزارمش:))
عالیی بود ! انتخابم آریکه ، حس و حال جالبی داره کاراکترش .
مرسیی که نظرتو گفتیی:)))
وایسا.....چرا رایان تو نظرسنجی نبودــ
رایان می دوستی؟
چرا که نهــ
به بهه (منم همینطورــ)
کاور کیهــ
مثل همیشه عالی
برای چالش هم.....جاپس یک گونه حس گوگولی طوری رو در من فعال میکنه برای همین دوستش میدارم......
جیمیــــ
به به مرسییی که نظرتو گفتی:))💖😭
خسته نباشید 🎀
واقعا توی کیک داروی بیهوشی ریخته بود؟🫣
مرسیی:))🫀
آره🫣
عالی بودددددد
آریک چون سختیهای زیادی کشیده و میکشه و با شخصیت اون بیشتر ارتباط گرفتم:)
مرسیییی:)))
و دوباره مرسییی که نظرتو گفتی:)))😭💖
آریک؛ اون کسیه که از همون اول حتی درصدی شادی نداشته ،اول مادرش ولش کرد بعد الی براش توطئه چید و بعد تو این مدرسه هیولا شناخته شد ،آریک کسیه که مجبور شد این رو قبول کنهثمن با آریک بیشتر کنار میام
اوهه بچممم😭
مرسیی که نظرتو گفتی🙃:)