دو قسمت همزمان به دلیل پست نذاشتن طولانی مدت
سلام بچه ها! وای ببخشید من اصن یادم رفت- برای همین 4 و 5 باهم پست میکنم :)
عجله داشتم. حواسم به اطراف نبود و با یک خانم برخورد کردم. خانم لبخند مهربانی زد و کمی خندید. کمکم کرد از روی زمین بایستم. خانم سعی میکرد لبخند روی لبش را با دستانش پنهان کند. به او میخورد نزدیک سی باشد. لطافت خاصی داشت. شبیه یک شاهزاده بود. موهای قهوه ای فرفری بلند که مانند موهای یک پرنسس بر شانه اش افتاده بود. چشمان مهربان قهوه ای روشن که هنگام خندیدنش به شکل هلال ماه درآمده بودند. پیراهن صورتی بلندی پوشیده بود.
"ببخشید آقا، بالاخره میخواهی پاشی؟" با خنده ای ملایم پرسید. خدایا. چند وقت است به این زن خیره شده ام؟
بلند میشوم. دستی بر موهای ژولیده ام میکشم تا مرتب شود. مطمئنم آنقدری الان آشفته هستم که او در دل مرا مسخره خواهد کرد. آیا برای او در حد جذاب قرار دارم؟ خدایا! به چه چیز هایی میندیشم. انگار نه انگار که از تهدیدی وحشتناک فرار کرده ام...
خانم زیبا لبخندی میزند. "آقا فکر میکنم یقه ی لباستون کج شده." زیر لبی میخندد. خنده هایی از جنس شیرینی. صورتم قرمز میشود. یقه ی من کج هم شده است! مطمئنم اگر در آینه ای نگاه کنم، چیزی جز یک هیولا نمیبنم.
خانم زیبا سرش را پایین میندازد. زمزمه میکند. "ببخشید آقا، میدانم که حتی یک دقیقه نشده که شما رو دیدم ولی کسی که باهاش اومده بودم بیرون منو تو تاریکی ول کرد و از تاریکی میترسم. حسابی هم گرسنه شدم. میشه کمکم کنید به اون رستوران برم؟" ...
آدم نباید به فردی که نمیشناسد اعتماد کند و جایی با او برود. این طور نیست؟
گند زدم. همان رستوران با او نامزد کردم... فکر میکنم یادم رفته است که یکم باید از غریبه ها ترسید... پایان چپتر 4
چپتر 5 اسم او لزلی lesley ریچارد به معنای باغ مقدس است. لزلی امسال 29 سالش میشود.
این قرار، برعکس دفعه ی قبل، پیراهنی بلند با چین و طرح گیلاسی پوشیده بود. کلاه ساحلی بر سر گذاشته بود. واقعا شبیه یک پرنسس است.
وقتی مرا دید از صندلی کافه ایستاد و لبخند زد. "سلامم ویل!" با او سلام احوال پرسی کردم. کمی صحبت کردیم. او زندگی هیحان انگیزی داشت. وقتی شانزده سالش بود از اسکاتلند به میشیگان آمده بود. خانواده ی خیلی خیلی پولداری داشت ولی بعد پدرش فوت کرد و تمام ارث به برادر ناتنی اش که وصیت نامه را به نفع خودش عوض کرده بود رسید. لزلی 3 سال هنر خوانده بود و یهویی بدون دلیل تصمیم گرفت که گردشگر بشود و هر از گاهی با پول کم ارث (نسبت به برادرش) اروپا را گشته بود. شغل الان او نوشتن است. در شرکت روزنامه نویسی کار میکند.
از آن قرار 6 ماه میگذرد و امروز قرار است که از او خواستگاری کنم. عنکبوت هیچ فعالیت عجیبی نداشته است. یعنی میخواهد من کمی نفس راحت بکشم؟ شاید هم در حال برنامه ریزی قتل بزرگتری است. "لزلی! لزلی جوانا ریچارد عزیزم! میدونم که یکم شخصیت ضدحالی دارم ولی تو مثل نوری در زندگی م بودی! با من ازدواج میکنی؟" پایان چپتر 5
نظرات بازدیدکنندگان (0)