جلوی خانه رسیده بودم. خواستم در بزنم که همان لحظه به این فکر کردم که بعد از یک هفته دوری، بهتر است با دست خالی به دیدن مادر نروم. به سمت بازارچه نزدیک خانه راه افتادم. سرعتم تقریبا زیاد بود... *کمی قبل_آیهان* چند روزی بود که او را دیده بودم. اما از او مطمئن نبودم. شاید کسی گردنبندش را دزدیده بود و به گردن انداخته بود. یا شاید اتفاقی گردنبندش را گم کرده بود و حالا از گردن این دختر سر درآورده بود. هزاران شاید دیگر وجود داشت. اما حالا با دیدن مادرش، مطمئن شدم. او خواهرم بود. پدر خوانده ام قبل از مرگش همیشه عکس این زن را همراهش داشت. با خواندن نامه ی پدر واقعی ام فهمیده بودم که او همسر پدر خوانده ام و سرپرست آوین بود.
از پشت دیوار آوین را زیر نظر گرفته بودم. پشت در ایستاد و بعد از چند لحظه کوتاه تامل، با عجله به سمت بازارچه رفت. دنبالش می رفتم اما مواظب بودم زیاد به او نزدیک نشوم. این چند وقت، هر زمان به او نزدیک شده بودم، نمی دانم چطور اما به طرز عجیبی متوجه شده بود. از کوچه پس کوچه های اطراف بازار خودم را به کوچه خلوت کنار شیرینی فروشی رساندم... *همان لحظه_آوین* تقریبا رسیده بودم. همین که خواستم وارد شوم، دستی دور مچم حلقه شد و مرا به سمت کوچه کشاند. در عرض چند ثانیه، هزاران سوال از ذهنم گذشت. این کیست؟ با من چه کار دارد؟ نکند دزد باشد؟ نکند خطری داشته باشد؟ باید چه کار کنم؟.. اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود. تمام بدنم یخ کرده بود و دیوانه وار دنبال راه فرار بودم. غریبه که حالا پشت مرا به دیوار زده بود و هیچ راه فراری برایم نگذاشته بود، گفت:" هی..! آا.. آروم باش! نترس!"
تقریبا فریاد زدم:" بذار برم! ولم کن!" همان موقع بود که رگه های عجیب آبی رنگی را دیدم که در اطرافم به چرخش درآمده بودند. هر چه ضربانم سریع تر میشد، آنها به من نزدیک تر می شدند. هیچ ایده ای نداشتم آنها چه هستند یا اینکه چه اتفاقی در حال رخ دادن است. و همین اضطرابم را بیشتر می کرد. همیشه در مورد چیز هایی که نمی شناختم نگران بودم. حلقه رگه ها روز بدنم تنگ تر شد تا اینکه چند تا از آنها به من برخورد کردند. برخورد این رگه ها، لرز عجیبی را در تمام وجودم می پیچاند و بعد، سرمای دلنشینی زیر پوستم پخش می شد. احساس خوبی بود. چشم هایم را بستم. اما وقتی باز کردم، همه چیز در هاله آبی رنگی فرو رفته بود. چشمان غریبه گرد شدند. گفت:" هی! من نمی خوام بهت آسیب بزنم دختر! آروم باش!"
دو دستش را به نشانه تسلیم بالا برد و از من فاصله گرفت. همین که دور شد، هاله آبی و سرمای دلنشین و تمام آن رگه های درخشان محو شدند. انگار که اصلا وجود نداشته اند. غریبه گفت:" ببین! همه چیز خوبه..!" برق خاصی در چشمان تیره اش بود. لحنش خیلی آرام بود. نگاهش طوری بود که انگار داد می زد:به من اعتماد کن! نگاه عجیب و غریب و لحن آرامش از اضطرابم کم می کرد. احساس کردم ممکن است خطرناک نباشد!.. گفت:" حالت خوبه؟ چه اتفاقی افتاد!؟" بدون توجه به حرفش گفتم:" با من چی کار داری!؟" نفس عمیقی کشید و گفت:" گردنبندت..!" گ.. گردنبندم!؟ سر تا پایش را ورانداز کردم. لباس هایش تیره بودند و شنل سرمه ای رنگی روی آنها پوشیده بود و با شالی نیمه پایین صورتش را پوشانده بود. یعنی این غریبه... گفت:" من هم... یکی از اونا دارم.." دستش را در جیبش برد و آویزی شبیه گردنبند من، به رنگ شعله های آتش بیرون آورد.
قلبم تند تند می زد. یعنی او... گردنبند رنگ داشت. یاد زمانی افتادم که گردنبند خودم را در دستم گرفتم. این سنگ های عجیب، فقط در دست صاحبانشان رنگ داشتند. یعنی او واقعا... برادر من است؟ نگاه خونسردش را به من دوخته بود. انگار منتظر بود چیزی بگویم. اما زبان من بند آمده بود. دهانم خشک شده بود و نمی توانستم حرف بزنم. آن گرمایی که در قصر حس کرده بودم، حالا آن را حس می کردم. با این تفاوت که قوی تر بود. او واقعا.. برادرم است. برادر من! نمی دانم چه شد که چشمانم خیس شدند و اشک از چشمانم جاری شد. لب زدم:" برادر!" برادری که تمام عمرم از داشتنش محروم بودم حالا رو به رویم ایستاده بود و با چشمان خیس به من نگاه می کرد. شبیه رویا بود!
مدتی گذشت. حالا دیگر گریه نمی کردیم. دوست داشتم بدانم چرا صورتش را پوشانده بود. کنجکاو بودم بدانم او کیست. می خواستم بیشتر در موردش بدانم. انگار که ذهنم را خوانده باشد، دستش را روی شال روی صورتش برد. قبل از اینکه آن را بردارد گفت:" مرا می شناسی؟" با سر جواب دادم. نمی شناختم. پارچه را از روی صورتش کنار کشید. از تعجب نفسم را حبس کردم. چطور ممکن بود او، آیهان باشد!؟ افسر ارشد برادرم بود!؟ برادرم آنقدر مبارز خوبی بود که افسر ارشد باشد!؟ لبخند شیطنت آمیزی زد. گفت :"می دونستم." گفتم:" تو.. تو بازیگر...بازیگر خیلی خو.. خوبی هستی!" من می سوختم، او با خونسردی می خندید. چطور وقتی فهمیده من خواهرش هستم اینطور نقش بازی کرده بود؟ چرا وانمود کرده بود هیچ چیز نمی داند؟ چرا زودتر همه چیز را نگفته بود؟...
راستی شاید از پارت های بعد کاور رو عوض کنم(شاید)
گمنکنین✨🎀
امم ببخشید خوشگلم هی این وسط نمی فهمیدم کی داره چی میگه الان اون کسی که وقتشو گرفت داداشش بود دیگه؟!
منی که میدونستم این خنک تهش داداش در میاد ولی،،،(خب پسر خوب هی گردنبندشو در میاورد ندا میداد من خواهرتمچرا اینجوری رفتار میکنی!!!!؟؟؟)
جالب بود کنجکاو و منتظر برای پارت بعدییییییییی
از این به بعد _+ میزارم
دمت گرم ممنون❤❤❤❤❤❤❤❤
بسیار جالب
من هم بزودی یه داستان شروع میکنم
تازه راه افتادیم بیاین دو تا قبلی رو ببینین
عالی منتظر قسمت بعد هستم
به نظر من، بهتره تعادل رو رعایت کنی. نه اینقدر طول بکشه که داستان ابکی بشه، نه انقدر سریع پیش بره که جزئیات کاملا نادیده گرفته بشن. شاید اگه یه کم(یه کم) سرعت داستان بالا بره بهتر بشه🍺
نظر منم دقیقا همین بود مرسی که راهنمایی کردی
بسیار عالی بود🍺
عالیییییی
خواستار پارت بعدددددد