سلام سلام! خوش اومدید به پارت چهار! امیدوارم لذت ببرید!✨️
مارکوس سیزده ساله دم در مدرسه ایستاده است تا پدرش به دنبالش بیاید. سه روز از روزی که خبر افکارش به گوش تمام مدرسه رسید میگذرد. روی پلههای مدرسه نشسته منتظر پدری که او را از این جهنم بیرون ببرد. حیاط تقریباً خلوت شده است. پدر هیچوقت انقدر دیر نمیآمد. بالاخره ماشین طوسی مدل پایین پدر ظاهر شد. عجیب بود. مادر هم داخل ماشین بود. پدر پیاده شد و با لبخندی تلخ به سوی مارکوس آمد.
به مارکوس نگاهی غمگین انداخت و بعد گذاشت لبخندش جای آن را بگیرد. گفت:« سلام پسرم! یه خبر خوب دارم! قراره از مدرسه بریم شهربازی و بعد از سمت شهربازی بریم یه مسافرت طولانی! فقط... من باید با مدیرتون درباره اینها صحبت کنم.» لبخند خود را حفظ کرد و به سمت دفتر مدیر رفت. مارکوس بر روی پلهها ایستاد. منتظر پدرش. حدوداً پنج دقیقه بعد پدر به همراه یک دسته ورق بیرون آمد. مارکوس به شدت ذوقزده بود. قرار بود چند روز دور از دنیا به همراه والدینش که از ته قلب آنها را دوست داشت به مسافرت و تفریح برود!
مارکوس بعد از دیدن دسته ورقها شک کرد و گفت:« بابا... اینا چیه؟ پرونده مدرسمه؟» و نگاهی ترسیده و نگران به پدر انداخت. پدر که انتظار این را نداشت کمی دستپاچه شد و گفت:« نه نه پسرم! اینا... برگههایی هستن که برای... یعنی... چون میخوایم بریم مسافرت و از مدرسه اجازه بگیریم که بتونیم چند روز رو نیای دیگه!»
مارکوس دوباره ذوقزده شد و شوق بندبند وجودش را لمس کرد. ضعف ذوق او را گرفته بود. به سمت ماشین رفتند. سوار شدند و ماشین روشن شد تا راه بیوفتد. در راه مادرش برخلاف همیشه ساکت بود و دائم بغض خود را قورت میداد و مارکوس فکر کرد به دلیل این است که مادرش خوشحال است که بعد از مدتها درحال رفتن به جایی سرسبز هستند.
دوساعت گذشت. هنوز به طرز عجیبی به شهربازی نرسیده بودند. مارکوس نگران شد و گفت:« ب...بابا چرا نمیرسیم؟» پدر با اطمینان گفت:« پسرم نگران نباش کمی شهربازی دوره.» مارکوس به سمت پدر و مادرش آمد و بین صندلی آن دو ایستاد. دستش را به دور گردن پدر و مادر انداخت و آنها را در آغوش گرفت و گفت:« شماها بهترین پدر و مادر دنیایین!» بالاخره رسیدند اما جایی که رفتند مکانی رنگارنگ با کلی دستگاه برای بازی نبود.
ساختمانی رنگورفته و لجنیرنگ. آسمان به رنگ طوسی درآمده بود. مارکوس گفت:« بابا اینجا مطمئنی شهربازیه؟» پدر پاسخی نداد. پیاده شد و مارکوس را هم پیاده کرد. به او گفت:« هم من و هم مادرت تو رو خیلی دوست داریم مارکوس. شجاع باش پسرم و مبارزه کن با افکارت و... اون صدا.»
پدر بیهیچ خداحافظی پشتش را به مارکوس کرد و به سمت ماشین رفت. مارکوس داد زد:« بابا! نه بابا! منو تنها نزارید! نه!» پدر حتی نگاه هم نکرد. سوار ماشین شد. ماشین را روشن کرد و رفت. مارکوس خیره به ماشین ماند. احساس رهایی و تنهایی وجودش را فرا گرفت. زنی مسن با موهای کوتاه قهوهای و دامنی اپولدار بنفش پررنگ آمد و گفت:« پسرم به پرورشگاه گری وود خوش اومدی. بیا تو.» مارکوس نگاهی به جاده خالی نگاه کرد. برگشت و به دنبال زن رفت.
پین
خیلی خوب بود
ممنون🩷
🩷