سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و آن را یادداشت کردم. بعد سوال های دیگری پرسیدم که به پرونده مربوط می شد. قرار نبود او را سوال و جواب کنم اما این کاری بود که شروعش کرده بودم و راه در رو نداشتم. او یکی یکی و با حوصله جواب می داد. هر از چند گاهی به گردنبندم نگاه می کرد و قلبم را به تپش می انداخت. تصمیم گرفتم از سربازش هم چند سوال بپرسم. به هر حال آنها کسانی بودند که تقریبا قبل از همه از سرباز زخمی با خبر شده بودند و خودشان هم متهم بودند. البته من هیچ مدرکی علیه آنها نداشتم و آنها فقط در ذهن من متهم بودند.
اما یک جای کارشان می لنگید. چرا افسر ارشد خودش نگهبان را به درمانگاه برده بود و این را از سرباز همراهش درخواست نکرده بود؟ تشکر کردم و گفتم کارمان با آنها تمام شده و می توانند بروند. کارمان در محل نگهبانی که تمام شد، به ساختمان بازرسی برگشتیم. دخترانی که برای دیدن نگهبان زخمی فرستاده بودم برگشته و اطلاعاتشان را با هم مبادله می کردند. با دیدن من ادای احترام کردند و یکی یکی شروع به توضیح دادن کردند.
⋆دو روز بعد در تالار اصلی⋆ تالار اصلی، سالن بسیار بزرگی بود که سقفی بلند داشت. در سراسر تالار ستون های قطور زیبایی وجود داشت که روی آنها نقش گل هایی حکاکی شده بود و در وسط گل ها نگین هایی از جنس یاقوت و کهربا و مروارید های براق کار شده بود که زیبایی آنها را چند برابر کرده بود. روی سقف هم نقشی از صحنه ی شکار آهو ها توسط شیر ها نقاشی شده بود. روی قرنیز ها حکاکی از چند مرد بود که کنار آنها یک گردباد بزرگ ایستاده بودند و بعد از گردباد، مردی با یک شنل ایستاده بود و دست هایش را بالا گرفته بود. تا به حال مانند این حکاکی را جایی ندیده بودم. با ظرافت حکاکی شده بود و جلب توجه می کرد. با دیدن ملکه خم شدم و روی دو زانو نشستم و تعظیم بلند بالایی کردم و پس از ادای احترام ویژه به ملکه، گفتم:" ملکه من، برای گزارش پرونده ی نگهبان زخمی اینجا هستم." سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. او خیلی با وقار و محترم بود. با دیدن آن چشمان صادقش از اینکه حقیقت را پنهان می کنم عذاب وجدان گرفتم. اما پدرم در نامه گفته بود که باید همراه برادرم باشم و من هنوز او را پیدا نکرده بودم.
گفتم:" از اون جایی که از داخل قصر به ایشان حمله شده و چیزی هم داخل قصر دزدیده نشده، پس کسی که به ایشان آسیب زده، فقط برای کشتن او این کار را کرده و هدف دیگه ای نداشته. از طرفی نگهبان کسی نبوده که دشمنانی داشته باشه که قصد جونش رو داشته باشن؛ بنابر این مجرم، یکی از نگهبانان جایگزین بوده. و این کار رو کرده چون می خواسته جای اون رو بگیره و درآمدی داشته باشه." ملکه همینطور با دقت به حرف هایم گوش می داد. ادامه دادم:" و از بین نگهبانان جایگزین فقط یکی از اون ها می تونه متهم باشه. چون فقط یکی از اون ها شدیدا به کار نیاز داره. در نتیجه تحقیقاتی که بازرس ها انجام دادن، نگهبان جایگزین "دیاکو از خاندان رعد" برای درمان همسرش به پول نیاز داره و تنها کاری که در اون ماهره نگهبانیه. به همین دلیل تنها کسی که می تونه به او آسیب رسونده باشه نگهبان جایگزین از خاندان رعده. این حدسیات منه و برای محکم کاری می تونین از نگهبان جایگزین بازجویی کنین."
ملکه گفت :" بازرس ارشد، چرا می گی تنها کاری که نگهبان جایگزین از خاندان رعد می تونسته انجام بده، نگهبانیه؟ نگهبانی به مهارت ویژه ای نیاز نداره و هرکس که کمی مبارزه بلد باشه می تونه نگهبان باشه." از این حرف ملکه معلوم بود که با دقت به تک تک جزئیات حرف های من گوش میکرده است. کسی نبود که به راحتی کسی را متهم کند. گفتم:" من درمورد سابقه ی ایشان تحقیق کردم. قبل از این یه فروشنده ی دوره گرد بوده که به خاطر فقر مالی نمی تونسته اجناس خوبی خریداری کنه و سود خوبی هم نداشته. و بیماری همسرش اون رو وادار به پیدا کردن یک کار با در آمد مناسب کرده و به همین دلیل به قصر اومده..."
قبل از اینکه حرفم تمام شود ملکه دستش را بلند کرد. فکر کردم که چیز اشتباهی گفتم یا مدارک قانع کننده ای پیدا نکرده ام. از این فکر مضطرب شدم. ملکه گفت:" متوجه شدم بازرس ارشد. وظیفه ات رو به درستی انجام دادی." و بعد دستور داد که او را دستگیر کنند و به خانواده اش هم برای درمان همسرش کمک مالی شود. نفس عمیقی کشیدم. اولین پرونده ام در قصر به خوبی پیش رفته بود و توانسته بودم عمه ام را ببینم. امروز احتمالا یکی از روز های خوب زندگی ام می شد. ملکه گفت:" بازرس ارشد، با اینکه خیلی جوونی اما خیلی خوب می تونی از عهده کارت بر بیای. تو واقعا با استعداد هستی." و بعد لبخند زد. لبخندش به قدری شیرین بود که در اعماق وجودم گرمایی را احساس کردم. این حرف ها و آن لبخند به من دلگرمی می داد.
همچنان در انتظار پارت بعد
عالیهههه🪄
توروخدا زودتر ادامهاش رو بدههه👈🏻👉🏻
به به
خیلی خوب هست من تا آخرین قسمتش نخونم آروم نمی گیرم