گفتم:" تو.. تو بازیگر...بازیگر خیلی خو.. خوبی هستی!" می خندید و من می سوختم. ادامه دادم:" موقع بازرسی محل زمین خوردن نگهبان، گردنبندم رو نشون دادم اما هیچ واکنشی نشون ندادی! اصلا تو که می دونستی من خواهرتم چرا زودتر به من نگفتی!؟" گفت:" باید مطمئن می شدم. اگه گردنبند تو گردن کس دیگه ای بود، اون وقت همه چیز لو می رفت." دستم را روی صورتم زدم و سرم را تکان دادم. چطور همچین فکر احمقانه ای به ذهنش رسیده بود!؟ گفتم:" گردنبند هامون فقط وقتی دست ما هستن رنگ دارن!" چشمانش دوبرابر اندازه ی واقعی اش شد. گفت:" واقعا؟" گفتم:" بله." و بعد سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم. چند لحظه در سکوت سپری شد. هردو در فکر فرو رفته بودیم. فکر اینکه حالا چطور باید به ملکه حقیقت را بگوییم؟ چطور قلب پادشاهی را پیدا کنیم؟ چطور درحالی که تا حالا جزء مردم عادی بوده ایم، ملکه و پادشاه باشیم؟ تکلیف مادرم چه می شود؟ مادرم!! بلند گفتم:" مادرم!!"
به سمت شیرینی فروشی دویدم و یک پاکت شیرینی فنجانی خریدم و بیرون آمدم. تا اینجا آمده بودم که شیرینی بخرم اما با دیدن برادرم، فراموش کردم. آیهان بیرون منتظرم ایستاده بود. چند روز پیش شنیده بودم که دختر ها درباره اش می گفتند که انگار او پیش از تولدش شاهزاده بوده. این اصطلاحی است که درمورد کسی که خیلی زیبا باشد به کار گرفته می شود. خانواده ی سلطنتی، معمولا خاندانی زیبا هستند. اما آن از همه جا بی خبر ها چه می دانند که او پس از تولد هم شاهزاده است!؟ همان افسر جوان و خوش چهره ی معروفی که همه درموردش می گفتند برادر من بود. برادر من. آیهان را به خانه دعوت کردم و او هم بدون هیچ تعارفی پذیرفت. در خانه سکوت سنگینی برقرار شده بود و من هم هنوز آنقدر راحت نبودم که سر صحبت را باز کنم. بالاخره آیهان سکوت را شکست:" خانم پدرم.. خیلی شما رو.. دوست داشت." پدرش؛ همسر مادر من! اما چرا از فعل "داشت" استفاده کرد؟ این یعنی او مرده؟ کی؟ چرا؟ چطوری؟
یاد زمانی افتادم که گریه های مخفیانه مادر را می دیدم و او تمام انها را انکار می کرد چون نمی توانست چیزی به من بگوید. اما این برای... نه سال پیش است. یعنی دلیل آن گریه ها این بوده؟ یعنی آیهان ده سال بدون پدرش زندگی کرده؟ تنهایی..؟ آیهان ادامه داد:" پدر همیشه نقاشی کوچکی از شما رو داخل اتاقش نگه می داشت. قبل از اینکه چشماش رو ببنده،..." بغض گلویش را گرفت. به مادرم نگاه کردم. او هم بغض کرده بود. بغضش را پس زد و ادامه داد:" گفت به شما بگم متاسفه که نتونست زندگی ای که لایقش بودین رو براتون بسازه." اشک های مادر جاری شدند. دستش را روی صورتش گرفت، نفس عمیقی کشید و اشک هایش را پس زد. دوباره داشت همان کار را می کرد. صه هایش را پس می زد و در دلش می ریخت. همان طور که تمام این مدت این کار را کرده بود. مادرم خیلی رنج کشیده بود تا من به اینجا رسیده بودم. امروز فهمیدم به این زن خیلی مدیونم.
این آخرین روزی بود که می توانستم دخترش باشم. چون باید طبق وصیت پدرم، بعد از یافتن آیهان خودم را به ملکه یعنی عمه ام معرفی کنم. با این فکر، غصه ام از قبل هم بیشتر شد و اشک هایی که سعی کرده بودم جلویشان را بگیرم، از چشمانم سرازیر شدند. هر سه در سکوت گریه می کردیم. من برای دوری از مادر خوانده ام؛ آیهان برای دوری از پدر خوانده اش؛ و مادرم برای دوری از همسرش! نفرین به فاصله ها! *صبح روز بعد* جلوی اتاق ملکه ایستاده بودم تا برادرم هم بیاید. دیروز قرار شد امروز صبح خودمان را به ملکه معرفی کنیم. ماهلین گفته بود ملکه بیمار است و به تالار اصلی نرفته. خیلی مضطرب بودم. اگر ملکه ما را باور نمی کرد... اگر پادشاهی را به ما نمی داد... اگر مردم ما را قبول نمی کردند... اگر...! صدای آرام و مطمئن آیهان مرا به خود آورد:" بازرس ارشد، حالتون خوبه؟"
به او نگاه کردم. _خوبم. + پس چرا چشماتون رو بستین و دستاتون رو مشت کردین؟ به دست هایم نگاه کردم. اینها بی شک علائم اضطراب بودند. هرکسی می توانست بفهمد. دوباره در پنهان کردن احساساتم شکست خوردم. سریع تکان دادم و گفتم:"مشکلی نیست." شانه بالا انداخت و رو به نگهبان سری تکان داد، لبخند محوی زد و گفت:" می توانیم ملکه را ملاقات کنیم؟" از آن لبخند ها بود که بیشتر در چشم هایش بود و باعث می شد چشم هایش داد بزند"به من اعتماد کن!" نگهبان سرتا پایمان را ورانداز کرد. به پیشکار ملکه در داخل اتاق علامت داد و بعد از بازرسی بدنی گفت:" می توانید وارد شوید." بازرسی بدنی! این عادی نبود. ممکن است ربطی به بیماری ملکه داشته باشد؟
وارد اتاق ملکه شدیم. به جز ملکه و پیشکارش، یک پزشک هم آنجا بود. تعظیم بلند بالایی کردیم. ملکه چهره هایمان را ورانداز کرد و لبخند کوچکی زد. انگار همه چیز را فهمیده بود. به پزشک و پیشکارش علامت داد و آنها از اتاق بیرون رفتند. ملکه دستش را رو دلش گذاشته بود. یک آن فکر کردم ملکه باردار است اما همان لحظه از فکر احمقانه ام خجالت کشیدم. او همسری ندارد. هیچوقت نداشته. به مردم قول داده بود هیچوقت خانواده ای تشکیل ندهد و فرزندی نداشته باشد که بخواهد تاج و تخت را تصاحب کند. مردم منتظر ولیعهد حقیقی بودند. ملکه گفت:"خب؟" من و آیهان نگاهی به هم انداختیم. چه باید می گفتیم؟ از کجا باید شروع می کردیم؟ گفتم:" ملکه ما..." صدای یکی از سربازان از پشت در حرفم را قطع کرد:" سرورم، به ما حمله شده!" آیهان بی درنگ بلند شد. تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت. من و ملکه هم بلند شدیم. ملکه سراسیمه در اتاق را باز کرد:"چی!؟"...
زیبابودد
نکسی عالییییییی بوددددددد خیلی قشنگ مثل همیشه. واییییییییییی آخه آلاله ها بگو بره دیگه واییییییییی.
نه بابا از من که بهتری(اصلنم یک ماهه که پارت جدید منتشر نشده اصلا)
قربونت❤✨