تعظیم بلند بالایی کردم و از تالار اصلی خارج شدم. النا بیرون منتظرم بود. لبخند زد. فهمیده بود که همه چیز خوب پیشرفته. خیلی خوشحال بودم. به پهنای صورت لبخند زدم و به سمت درمانگاه رفتم. باید همه چیز را برای ماهلین تعریف میکردم. همینطور که به راهم می رفتم، گرمایی را از پشت سرم احساس کردم. همان گرمایی که قبلا جلوی درمانگاه حس کرده بودم. سریع برگشتم. کسی آنجا نبود. منبع گرمایی هم نبود. النا گفت:" بانو، اتفاقی افتاده؟" _ تو هم حس کردی؟ _ چی رو؟ چی رو؟ منظورش چه بود؟ یعنی او هیچ چیز حس نکرده بود؟ _چیزی نیست. الان در پاییز بودیم و همچین گرمایی غیر عادی بود. از طرفی نمی توانستم به النا هم چیزی بگویم، چون از چیزی که حس می کردم مطمئن نبودم. نمی دانستم چه کار کنم.
نمی توانستم در این مورد با مادرم هم صحبت کنم چون باید تا آخر هفته صبر می کردم تا او را ببینم. و تا آن موقع چهار روز دیگر مانده بود. ماهلین را دیدم. کنار درمانگاه، روی نیمکتی چوبی نشسته بود و لیوان آبی در دست داشت. برایش دست تکان دادم و سرعتم را بیشتر کردم تا به او برسم. او هم در جواب برایم دست تکان داد و بلند شد. گفتم :" سلام! چرا اینجا نشسته ای؟" _ از فضای داخل درمانگاه خسته شده بودم. احساس خفگی می کردم. _ خسته نباشی. _ ممنون! چی شد؟ پرونده ات رو به کجا رسوندی؟ _امروز گزارشش رو به ملکه دادم. _ پس تو خسته نباشی. افسر ارشد از کنار دیوار انبار دارو ها که سمت چپ درمانگاه بود بیرون آمد. به طوری که انگار می خواست یواشکی کسی را زیر نظر بگیرد. من و ماهلین به او نگاه کردیم. از کنار دیوار بیرون آمد. دستپاچه شده بود. گفت :" آاا.. اومده بودم نگهبان رو ببینم." سرش را خاراند.
ماهلین در گوشم گفت:" ظاهرا نمی ذارن استراحت کنم." بعد بلند شد و رو به افسر ارشد گفت:" به هوش اومده..." حرف ماهلین تمام نشده بود که من و افسر ارشد با تعجب و همزمان گفتیم:" به هوش امده!!؟" بعد افسر ارشد به من نگاه کرد. در چشمانش احساس سردرگمی موج می زد. بعد به گردنبندم نگاه کرد. مضطرب شدم. دوباره فکر کردم او ممکن است برادرم باشد. سرم را پایین انداختم تا او متوجه اضطرابم نشود. ماهلین که کمی گیج شده بود، با تعجب به افسر ارشد و بعد به من نگاه کرد. گفت :" تازه به هوش اومده. می خواستم پیشکارم رو دنبالتون بفرستم که خودتون اومدین. "
دیروز از ماهلین خواسته بودم که وقتی نگهبان به هوش آمد مرا خبر کند. اما حالا دیگر نیاز نداشتم با او حرف بزنم. به هر حال دیگر پرونده بسته شده بود. ماهلین وارد درمانگاه شد و افسر ارشد هم بعد از او وارد شد. از وقتی افسر ارشد را دیدم منتظر سرباز همراهش بودم ولی خبری از او نبود. این طرف و آن طرف را نگاه کردم. اصلا اینجا نبود. به افسر ارشد مشکوک شدم. او داشت یواشکی کارهایی می کرد. کاری که آن را پنهان می کرد. *آخر هفته* تمام هفته را منتظر امروز بودم. می توانستم مادرم را ببینم. آخر هر هفته فقط یک روز را می توانستم از قصر خارج شوم و اگر هم در آن یک روز اتفاقی می افتاد که به من نیاز باشد، النا را دنبالم می فرستادند. باید به سالن تدارکات می رفتم و برای خروج از قصر، یک مهر حکم می گرفتم. برای برگشت به قصر به آن مهر نیاز داشتم. وارد اداره شدم. یک اتاق کاملا عادی و کوچک بود و در انتهای آن یک میز گذاشته بودند که نسبت به اتاق خیلی بزرگ بود. ادای احترام کردم و خودم را معرفی کردم. معاون رئیس تدارکات با آن چشمان گود افتاده اش نگاهی به من انداخت و یکی از آن مهر های حکم را از روی میزش برداشت؛ چیزی رویش نوشت و آن را به من داد.
مهر را که گرفتم، دوباره آن گرمای عجیب را از سمت راستم حس کردم. این گرما کم کم داشت مرا می ترساند. ناگهان یاد بخشی از نامه ی پدرم افتادم:"تنها انسان های دارای توانایی می توانند توانایی را حس کنند." آن موقع چیز خاصی از این سخن پدرم نفهمیده بودم. اما الان، می فهمم که منظور پدرم دقیقا همین گرمای عجیبی بود که من حس می کردم. توانایی برادرم را حس می کردم. از اداره بیرون دویدم و به سمت راست رفتم. هیچ کس آنجا نبود. از شدت هیجان و اضطراب نفس نفس می زدم. تمام این مدت برادرم اطرافم بوده اما هر بار من نتوانسته بودم او را ببینم. با نگرانی اطرافم را نگاه کردم اما هیچ کس آنجا نبود... رو به روی دروازه ی اصلی ایستادم. دیگر حضور برادرم را حس نمی کردم. برای آخرین بار پشت سرم را نگاه کردم. برادرم آنجا نبود... مهری که در دستم بود را به نگهبان نشان دادم. تایید کرد. از قصر خارج شدم و سوار یکی از کالسکه هایی که رو به روی قصر بودند شدم. در راه، مدام به برادرم و آن گرمای عجیب فکر می کردم...
در انتظار پارت بعد..........
امتحان دارم به خدا💔😔
تو رو خدا یکم صبوری کنین امروز فردا میزارم
چرا هیچ کلمه برای توصیفش پیدا نمی کنم
بسی زیبا بود🍺
🎀🙂
بی نهایت عالییییییی✨
❤✨
عاشق این نویسنده و داستان بشین داستان که عالی خودشم عالی تر منم یادم میره میگه بیام بخونم
قربونت لطف داری🫠❤
خدانکنه گل من🌹❤❤💖💖
عالییییی
🩷🙂
جذابببب تر شددددد واییی. فک کنم باید قدر داداشمو بدونم انقد منتظر پیداکردن داداش این بنده خدا بودمممم😅😅🙄
آفرینننننننننن لذت بردم.🌹🌹❤
اگه پیداش نکنه چی!؟😶🌫
نهههههههههه نکسییییییییی جون اینکارو با ما نکن
عالیییی🩷✨
🎀✨
یوهووو بالاخره اومددد🎀✨
نخستین😌( البته نیستم ولی شما مارا بپذیرید)
پذیرفته شدی✅😅
مرسی مرسی🙃