از دید ویلو با هجوم فکرهای وحشتناک به ذهنم از کتاب خونه دور شدم .فقط میخواستم دور بشم ..فقط فراموش کنم ..فقط... وقتی به خودم اومدم لبه پرتگاه وایستاده بودم . چجوری به اینجا رسیدم ؟ خودمم نمیدونم . پرتگاه قشنگ بود . ولی خب قشنگی که خطرناکه . قشنگی که بهت آسیب میزنه یا...شاید فقط باید ..؟ نه..نه...هنوز خیلی کارا مونده ، درسته خودم رو از دست دادم ولی دلیل نمیشه بقیه چیزا ام از دست بدم ..ولی خب میدونی ...خسته ام . خیلی خسته...
همون طور که داشتم فکر میکردم نشستم . حالا پاهام از لبه دره آویزون بودن . حس عجیبی داشت . رهایی و آزادی ولی خب هر چیزی یه بهایی داره . وقتی به این فکر میکردم که اگه بیوفتم چه اتفاقی می افته ،میترسیدم . شاید چون نمیخواستم برم .شاید چون میترسیدم سعی کنم ولی موفق نشم و دوباره برگردم و مجبور شم هر روز تحمل کنم . توی این فکر بودم که حس بدی همه ی وجودم رو فرا گرفت ..
بارون بود . همیشه از بارون میترسیدم . شبی که اون اتفاق افتاد هم بارون میومد.... سریع از جام پریدم . مثل کسی که بهش برق وصل کرده باشن . تا میتونستم دویدم که فقط فرار کنم . از بارون فرار کنم . از اون اتفاق . از اون خاطره . از اون حس ... صداش رو میشنیدم ... صدای خاموشش رو...
من نمیخواستم این جوری بشه ...تقصیر من نبود...منو ببخش ...خواهش میکنم لئو ...خواهش میکنم ... سرم داشت منفجر میشد . اشکام جاری شدن ...دیگه نمیتونستم بشینم ..هر چقدر که بارون بیشتر میشد حال منم بدتر میشد .
بسیار مشتاق قسمت بعد هستم
پارتت بعدددد 🎀
عالیی بودد🛐
ولی به نظرم اگه یکممم تعداد اس هاتو بیشتر کنی بهتر میشه . ممنوننن .
قربونت برمممم
چشممم