از دید نوآ از وقتی که ویلو رفت یا در واقع فرار کرد همون جا نشستم . به صندلی خالی که تا چند دقیقه پیش جای ویلو بود نگاه کردم . حس میکردم میتونم حضورش رو حس کنم . اون اینجا بود. اون حس گناه و عذاب وجدان اینجا بود . همیشه . هر جا . هر موقع . با صدای بسته شدن در به خودم اومدم . شب شده بود ... از جام بلند شدم و به طرف خوابگاه رفتم . توی راه ...متوجه بارون شدم ..بارون برای من زیبا بود . حس خوبی ازش میگرفتم ولی بعد از اون شب ...دیگه نتونستم به هیچ چیزی مثل قبل نگاه کنم و این ..این منو تغییر داد..
داشتم به ویلو فکر میکردم . اینکه الان چه حسی داره ؟ آسمون داشت به من نشونه میداد . اون خوب نبود نه . اون اصلا خوب نبود . شاید به خاطر من ...شاید خودش ...یا هیچ کس ؟ به این فکر کردم که شاید تقصیر هیچ کسی نبوده و باید فراموشش کنیم . ولی میدونی بعضی از چیزا شخصیت ما رو شکل میدن و این بخشی از ماست . مهم نیست چقدر تاریک یا بده . باید اون رو بپذیریم . این جوری میتونیم رشد کنیم و ازش بگذریم .
چقدر تغییر کردم ....اگه این حرف هارو قبل از اون اتفاق بهم میگفتی ..خب.. میخندیدم . چون خنده داره . این من نیستم . من تغییر کردم . خیلی تغییر کردم . و شاید این تغییر اون قدر ها هم بد نبوده . ولی...احساس عذاب وجدان تمام وجودم رو گرفته ...در واقع همه چیز تقصیر من بود ولی...من در تلاشم که فراموشش کنم یا بهتر بگم خودم رو راحت کنم .ولی زمانی که شب تو تختم دراز میکشم ..دیگه هیچ کس نمیتونه بهم ثابت کنه که من گناهکار نیستم ...
توی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. صدای برخورد قطرههای بارون به پنجرهی خوابگاه، انگار صدای ضربزدنِ انگشتهای کسی بود که میخواست بیاد تو. گوشیام رو برداشتم، صفحهاش رو روشن کردم... دلم میخواست بهش پیام بدم، ولی چی بگم؟ سلام دیدمت و حالم بد شد؟ یا ببخشید که زندگیت رو عوض کردم؟
نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو پرت کردم اونطرف. بوی نمِ بارون قاطی شده بود با بویِ قدیمی کتابخونه که هنوز روی لباسام بود. یهو یاد نگاهش افتادم... اون نگاهی که نه ترحم بود و نه عشق، بلکه یه چیزی بود شبیه به "شناختن". انگار اون هم مثل من، توی اون لحظهی سکوت، همهی اون خاطرههای لعنتی رو مرور کرده بود. زیر لب گفتم: "تمومش کن نوآ، اون فقط یه نگاه بود." ولی تهِ دلم میدونستم... اون نگاه، شروعِ دوبارهی همهیِ اون چیزایی بود که فکر میکردم برای همیشه دفنشون کردم. و این ترسناکترین بخش ماجرا بود...
واییی من ادامشو میخوام کنجکاو شدم 😭😭
عالیه عاشقشم حتما ادامه بده منتظرم🌻🌷🍀💜
قربونت برم مرسییی
اره لطفا ادمش بده خیلی رمان قشنگیهههههههههه🙌⭐😺