داستان زندگی پر پیچ و خم یه نوجوان
خب ..همه چی از یه روز عادی شروع شد .... مثل همیشه کتابمو برداشتم و رفتم کتابخونه . گوشه دنج خودم نشستم و شروع کردم ...ولی خب در واقع چیزی نمیخوندم فقط فکر میکردم . به همه چی . به هر چیزی که میشه فکر کرد . همه چی عادی بود ولی یکدفعه یه سایه روی کتابم افتاد . خب.... حقیقتا قلبم وایستاد . هیچ کس دلش نمیخواست کنار من بشینه . آروم سرم رو بلند کردم و ...با چشمای سبز آشنایی روبرو شدم ... وای نه ! اون بود . نه نه نه نه نه نه !!! امکان نداشت اون ؟ اینجا؟ جلوی من ؟ وای نه ...
از سر تا پام یخ زد . منجمد نشستم و سریع سرم رو انداختم پایین . اون خیلی عادی طوری که انگار چیزی نشده . کتابش رو باز کرد و ورق زد ، میتونستم احساس کنم که خیره نگاهم میکنه ولی خب نمیتونستم کاری کنم فقط وانمود کردم متوجه نشدم یا بهتر بگم اهمیت نمیدم . کتابم رو ورق زدم و سر رو کردم تو کتاب ولی در واقع داشتم میمردم . وجودش داشت منو اب میکرد . نمیتونستم بیشتر از این توی این حالت بمونم ...
سرم رو آروم بالا آوردم و نگاهش کردم . نگاهش عجیب بود . یه چیزی بین ترحم و مهربونی یا شاید....دوست داشتن ؟ ...نه امکان نداشت .عمرا . به هیچ وجه . یه لحظه چشم تو چشم شدیم و انگار زمان وایستاد . سریع سرم رو انداختم پایین . صورتم سرخ شده بود دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من برم توش . سریع کیفم رو برداشتم و با سرعت خیره کننده یا کتابم رو به خودم چسبوندم یه جوری که انگار یه سپره . یه سپر در برابر دنیای بیرون .
فقط دلم میخواست تموم بشه . این زندگی,این وضعیت, این حس ...ولی خب نه یه بخشی از من میدونست که این تازه یه شروعه . یه شروع برای چیزی که شاید هیچ پایانی نداشته باشه ...
وایییییییییی عالیهههههههه بهترین داستان🌷🍓
داستان عالییی هست . مستاقانه منتظر پارت بعد هستم .🤓
وایییی مرسییی جیگررر
پارت بعدی رو گذاشتم منتظرممم