سیلامممم سیلامممم✨ اومدم اومدم با پارت جدید اومدم💫 امیدوارم خوشتون بیاددد بازهممم✨💞
بعله بعله...همانگونه که مشاهده می فرمایین تو این پارت داستان یه نفر کمک های شایانی به بنده کردددد که اصرار داشت اسمش رو نیارم[آخر سرهم مجبورش کردم این عکس رو ادیت کنه😂😂😂] کاربر𝒜𝓋𝒾𝓋𝒶 عزیز توی طراحی شخصیت لوکا خیلی ایده داد بهم... خلاصه که ممنون! ... راستی ناظر عزیز! ✅️این داستان به انیمه مربوط میشه پس برای بچه های این دسته قابل فهم تره! ✅️ و همچنین این پست هیچ قانونی رو نقض نکرده و میتونه گوشه کوچکی از اوقات فراغت بچه های دسته انیمه رو پرکنه... بریم برا شروووع؟!🛐🛐🛐
پارت هفتم... از زبان چویا❤️🥲:).... به یکباره تمام بدنم تی*ر کشید و ناخودآگاه ،از روی عصبانیت به سمت لوکا گام برداشتم و داد زدم: "یعنی چی گم شده؟ ها؟ مگه نگفتم مراقبش باش؟" هرکلمه ای که می گفتم لوکا سرخ تر می شد. او گفت:"من،یه دقیقه کار رو به پرستارا سپردم چون واقعا باید یه تماسی رو جواب می دادم.حالا هم...جدا متاسفم ناکاهارا سنپای." این کارش واقعا اعصابم را خرد کرده بود. مگر می شد دکتری این قدر دست و پا چ*لفت/ی باشد؟! با این فکر ها دیگر نمی توانستم آن وضع را تحمل کنم پس فریاد زدم:"اسم من رو نیار!" لوکا با شرمندگی نگاهش را به زمین دوخت و در همان لحظه صدای رییس به گوش رسید. "چویا؟!آروم باش..." نگاهم را به سمت میز ریاست کشاندم و گفتم:"اما..." رییس وسط حرفم پرید:"خودت رو کنترل کن؛نباید این طوری سر یه تازه کار داد بزنی! یه روزهم نشده که اون به اینجا اومده..." با پشیمانی به لوکا که خیلی شرمنده شده بود خیره شدم و همین که این کار را کردم رییس نفس عمیقی کشید و گفت:"الان باید منطقی تصمیم بگیریم پس تو برو خونه... من تصمیم های لازم رو میگیرم." از روی ناچاری سرم را به نشانه تایید تکان دادم و با کلافگی از در خارج شدم و پابه راهروی ن*حس آن ساختمان گذاشتم. بعد هم،صدای پاهای لوکا را شنیدم که دنبالم می آمد ولی به روی خودم نیاوردم. "ناکاهارا سنپای؟!میشه یه لحظه وایسین؟" صدای لوکا بود که می خواست بیاستم اما من نه تنها جوابش را ندادم بلکه به راه رفتنم ادامه دادم. "خواهش می کنم یه دقیقه وایسین!" باز هم صدای لوکا بود که با نفس نفس حرف می زد چون من تند و محکم قدم بر می داشتم و او مجبور بود پا به پای من بیاید پس من هم برای جلوگیری از آمدنش می خواستم تندتر راه بروم که ناگهان کتم را کشید.ایستادم. "چرا واینسادین؟می خوام یه چیزی بهتون بگم..." لوکا بعد از اینکه این حرف را زد،نفس عمیقی کشید تا دیگر نفس نفس نزند.من هم دست به سینه شدم. "خب...بگو چیه؟" لوکا سرش را کمی خاراند و به زور به من نگاه کرد."من...واقعا گند زدم..." گفتم:"خب ادامه؟" لوکا مکث کرد و ادامه داد:"من جدا متاسفم ، همش تقصیر من بود..." من هم در جواب گفتم:"دیگه؟" لوکا کمی فکر کرد و گفت:"و اینکه میخوام کمکتون کنم...ولی بازهم باید بگم که امید زیادی به من نداشته باشین.همه میگن من هیچ ع*رضه ای ندارم و احتمالا شماهم بعد شناخت من جزوشون بشین..." به چشمان لوکا زل زدم. قطره اشک کوچکی در چشمش بود که با انعکاس نور پنجره ها در هم آمیخته و حلقه ی نور زیبایی را در چشمان سبز رنگش پدید آورده بود. ...
به عبارت دیگر،کم مانده بود گریه اش بگیرد پس برای دلداری دادنش دستم را روی شانه اش گذاشتم و با اطمینان گفتم:"نه بابا!تو اصلا این طوری به نظر نمیای...ما باهم حلش می کنیم!" لوکا سرش را بالا آورد و با ناباوری گفت:"واقعا؟جدی میگین چویا سان؟...نه،یعنی منظورم همون ناکاهارا سنپای بود." آهی از روی بی حوصلگی کشیدم و گفتم:"عیبی نداره.می تونی راحت باشی.." لوکا با تعجب گفت:"پس بگم آقای ناکاهارا؟" خندیدم و گفتم:"نه پسره ی باهوش!منظورم چویا سان بود!" لوکا به اندازه گل سرخ قرمز شد. "آها...باشه." ناگهان چشمم به ساعت درون راهرو افتاد. "خب دیگه...من باید برم پسر جون! رفتی خونه بهم زنگ بزن تا مطمئن شم زنده ای..." لوکا دفترچه اش راکه همیشه خدا دستش بود جلوی صورتش گرفت و با ذوق گفت:"واقعا بهتون زنگ بزنم؟!" ابروهایم با تعجب بالا پریدند. "آره دیگه..." --------------------‐----- بعد از انجام کارهای زیادی بالاخره به خانه رسیدم،لباس هایم را عوض کردم،از خستگی روی کاناپه پهن شدم و تا خواستم نفس راحتی بکشم موبایلم زنگ خورد. با بی حالی گوشه چشمی به موبایلم نگاه کردم.اسم تماس گیرنده "گوجه سبز" بود.گوجه سبز؟! من چه کسی را با این نام ذخیره کرده بودم.این سوال در ذهنم پیچ و تاب می خورد تا اینکه به یاد آوردم روز ورود لوکا به سازمان به خاطر چشمانش به این فکر افتادم که اورا در موبایلم گوجه سبز ذخیره کنم. پس همین که این را فهمیدم دستم را دراز کردم،تلفن را جواب دادم و گفتم:"الو؟" "سلام ناکاهارا سنپ...نه،یعنی چویا سان." "سلام لوکا...خوبی؟" "آره من عالیم!برای این زنگ زدم که بگم.." "که بگی رسیدی و سالمی؛نه؟" "آره دقیقا." بعد از گفتن این حرف لوکا فهمید حرفی برای گفتن نمانده پس می خواست ابتدا خداحافظی و بعد تماس را قطع کند اما سوال من که از وقتی لوکا را دیدم ذهنم را غلغلک می داد از دهانم بیرون پرید و مانع قطع تماس شد. "بگو ببینم...داستان زندگی تو چیه؟" ...
"ها؟یعنی چی؟" "منظورم اینه که یه بخش کوچیکی از زندگیت رو برام تعریف کن...البته اگه می خوای." "آممم باشه ،مشکلی نیست. خب حقیقتش زندگی من از شهر رم یعنی پایتخت ایتالیا شروع میشه و البته که بعدش به خاطر کار پدرم مهاجرت کردیم ژاپن... پدر و مادرم آدمای ثروتمندی بودن پس از همون بچگی می خواستن همراهشون تو مهمونی های تجاری زیادی حضور داشته باشم و با اجتماع گرم بگیرم اما من...من...بچه ایده ئالشون نبودم..." پرسیدم:"یعنی چی؟" گفت:"یعنی اینکه من اجتماعی و باهوش نبودم.من فقط یه بچه خجالتی و تنها بودم که از کتابا خوشش میومد حتی اگه کوچیک بود و نمی تونست بخونه...این هم اصلا چیزی نبود که اونا دوست داشته باشن و بپسندن." با کنجکاوی گفتم:"بعدش چی شد؟" لوکا ادامه داد:"بعدش هم در اوج اینکه اونا اصلا من رو باور نداشتن تلاشم رو کردم و توی یکی از بهترین دانشگاه های دنیا،یعنی دانشگاه بین المللی توکیو قبول شدم. اوناهم حتی با اینکه امیدشون بهم بیشتر شده بود،من رو رها کردن و برای یه سفر کاری دیگه رفتن انگلیس.از اون به بعد فقط برام پول می فرستن و ماهی دوبار زنگ میزنن..." با بیچارگی گفتم:"خوش به حالت. تمام داستان بچگیت حتی با این حجم از اف*تضاحی از مال من خیلی بهتره..." لوکا صدایش را صاف کرد و با کمال احترام گفت:"ببخشین این رو می پرسم اما مگه بچگی شما چطور بوده؟" "من؟من اصلا قبل هفت سالگیم رو یادم نمیاد بعد هفت سالگیم هم فقط یه ویدیو تاره." "آها فهمیدم.یعنی نمی خواین راجبش حرف بزنین پس باشه." "نه...منظورم اینه که واقعا هیچی در مورد اون موقع نمی دونم." لوکا با ناراحتی جواب داد:"وای چه قدر بد...یعنی فراموشی گرفتین؟" تق!... همین که داشتم با لوکا حرف می زدم صدای پرتاب شدن چیزی به سمت زمین در سرتاسر خانه پیچید. یعنی صدای چه بود؟ برای فهمیدن علت صدا خیلی سریع به لوکا گفتم:"من باید برم لوکا؛یه مشکلی پیش اومده...بعدا بهت زنگ می زنم." لوکا با مهربانی گفت:"خدافظ چویا سان...منتظر تماس بعدیتون می مونم." وبعد تماس را قطع کرد. من هم موبایلم را زمین گذاشتم و چتر کنار کاناپه را برداشتم تا در صورت نیاز در سر د*زد بکوبم اما در همان لحظه تازه به یاد آوردم موهبتی با نیروی جاذبه دارم.
آهههههه! وای که چقدر خ*نگ بودم! پس با وجود موهبتم چتر را زمین گذاشتم و به سمت آشپزخانه که ظاهرا منشا صدا بود به راه افتادم. چلپ! صدای باز شدن بسته ی نازنین خوراکی هایم بود بنابراین با این کار دزد کاملا مطمئن شدم که از این د*زد متنفرم! حتی فکر های داخل ذهنم نظرم را تایید می کردند:"آخه این همه راه اومده تا خوراکی های عزیز تو رو برداره؟این واقعا نام*ردیه چویا!" در همین حین، صدای باز شدن بسته های خوراکی بیشتری آمد و هر خوراکی ای که باز می شد؛بیشتر کلافه می شدم تا اینکه به آشپزخانه رسیدم و بی هیچ نگاه و مقدمه ای یقه ی د*زد خوراکی هایم را گرفتم و گفتم:"با دستای خودم می ک*ش//مت!" دزد جواب داد:" چویا...جمع کن این م*سخره بازی رو!" چشمانم را بیشتر باز کردم. دازای؟! د*زد خوراکی هایم واقعا دازای بود؟! اههههه!ض*د حال! با انز/جار به ریخت و قیافه دازای نگاهی انداختم و بسته خوراکی روی سرش را برداشتم. بعد هم، از سر دلخوری با آرنجم به شانه اش ضربه نسبتا آرامی زدم. "تو خیلی ب*دج*نسی پسر!این قدر برای نجاتت دست و پا زدم که کم مونده بود لوکا بهم بگه چرا این قدر دازای رو دست داری؟! ممکن بود این رو بگه!حتی با اینکه من ازت م*تنفرم و تو اصلا دوست من نیستی!اهمیت این موضوع رو می فهمی؟!" دازای با دهان پر گفت:"نع!" سپس خوراکی در دهانش را قورت داد و در ادامه گفت:"ولی یه چیز دیگه رو می فهمم...تو برای اینکه من نبودم خیلی بی تابی کردی!درست مثل یک نوزاد کوچولو!..." کمی قرمز شدم."نخیرم!خیالم خیلی هم راحت بود چون فکر می کردم رفتی پیش اوداساکو..." دازای به حرف هایم اعتنایی نکرد و گفت:"تازه...همه ی صحبت هات رو با اون لوکای ت*نفر برانگیز شنیدم..." چشم هایم را تنگ کردم."حالا چرا تن*فر بر انگیز؟" دازای با لحنی که از آن حسودی می بارید،گفت:" چون با اون که تازه دیدیش خیلی صمیمی حرف می زدی پسره ی ن*ادون!من و تو باهم دو سه ساله دوستیم ولی تو یه بارم باهام این طوری حرف نزدی!حواست هست؟!اهمیت این موضوع مهم تر رو می فهمی؟!" لبخند ش*یطنت آمیزی زدم و جواب دادم:"نع نمی فهمم ولی به نظرم اصلا نیاز نیست حسودی کنی!" ...
دازای یک تکه چیپس دیگر در دهانش گذاشت و گفت:"من...ح*سود...نیستم!اصلا میتونی از همه بپرسی!" بعد هم سرش را پایین انداخت و چیپسش را قورت داد. "من ...حتی راجع به تو هم ح*سود نیستم!...مطمئن باش!" طوری که دازای نشنود زیر لب زمزمه کردم:"آره ج*ون عمه ت!" و بعد تازه یادم افتاد که باید می رفتم خرید کنم.یک عالم وسیله مانده بود روی دستم که باید می خریدم پس روبه دازای گفتم:"من میرم خرید تو هم همینجا بمون و خواهشا...خواهشا...دیگه گم نشو!" دازای به سرعت خوراکی ها را روی میز گذاشت و گفت:"نه...من به جات میرم!" اخم کردم."اما حال تو هنوز کامل خوب نشده..." نیش دازای تا بناگوش باز شد."نمی خواد نگرانم بشی!سالم میرم و سالم بر میگردم جناب نگران!" می خواستم جلویش را بگیرم ولی با کمال بی میلی و بیچارگی مجبور شدم بگویم:"برو ولی گم نکن خودتو! باشه؟..." دازای کیسه پارچه ای،کارت بانکی و لیست خرید را برداشت و با خوشحالی فریاد زد:"حله!" من هم رمز کارت را به او گفتم و بدرقه اش کردم. حتی وقتی که جلوی در ایستاده بودم آه کشیدم و زمانی که دازای دور شد به سختی و با نارضایتی در را بستم و وارد خانه شدم. ---------------------‐---- کمی که گذشت حوصله م سر رفت و به همین خاطر تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم ولی همین که می خواستم به سمتش بروم صدای شکستن شیشه ای از اتاقم آمد. حتما بازهم دازای بود پس داد زدم:"نمی خواد دیگه از پنجره و جاهای عجیب غریب بیای تو!می گفتی در رو واست باز می کردم..." و سپس به اتاقم رفتم تا از او بپرسم چرا دوباره از پنجره داخل شده ولی وقتی وارد اتاق شدم از ترس چیزی که دیدم سر جایم میخکوب شدم. در واقع به جای دازای،مردی با چشمان عسلی و موهای مشکی پرکلاغی که سرتاپایش را سیاه پوشیده بود و شنل بلند و سیاهی پشتش تاب می خورد؛روی صندلی درون اتاقم نشسته بود. مرد با لهجه آشنا و عجیبی با آرامش خندید و گفت:"اوه ببخشید!من این لیوان رو شکستم!" ...
این پارت هم به پایان رسید✨️✨️ راستی این هم تایپ mbtiکاراکترای داستان: چویا:ESTP دازای:ENTP لوکا:ISFJ نیکولاس:ESTJ موری یا همون رییس سازمان: ENTJ دفعه بعد اطلاعات بیشتری از هرکدوم میگذارم💫💫 چالش: اگه می خواستین یه سکانس رو از انیمه سگ های ولگرد بانگو حذف کنین،اون چه سکانسی بود؟؟؟ منتظر جواباتون هستم🫂✨️
فرصت ؟
ممنون که سانسور کردی *ناظر بودم*
بروبچ داستانم بررسی نمیشهههه😔😔😔
خیلی عالی هستن😍
منتظر ادامه ی داستان هستیم✨
پارت بعد رو نمیزاری ؟
عالییی خسته نباشی
میگم میشه بریم نظرسنجیم؟میخوام یه جایی بزنم که نویسنده ها باهم صحبت کنیم یا به قلم هم کمک کنیم و اینا ، خوشحال میشم اگر بیای ، تصمیم با خودت✨
ممنوننننن
حتما میامممم✨
عالی بود ❤
💞✨✨ممناننن
یا لحظه ی مرگ اوداساکو *تا دازای تو مافیا پیش چویا بمونه*
و یا اون لحظه رقصیدن دازای با سیگما *لحظه دیدنش آب روغن قاطی کردم-*
اون سکانس منم
✨✨✨❤❤❤
عالییییییییییییی
ج.چ: (هنوز ندیدم بانگو رو جوجوتسو کایزن رو کامل دیدم میرم سراغش 🫥)
ممنون حتما ببیییین✨✨✨
چرا داستان هات اینقدر قشنگه که آدم میخواد هی نگاه کنه یه پارت گذشتی یانه؟ خیلی خوبه عالیییی ادامه بده با قوت تو میتونی
ذوق ذوق ذوق✨✨✨
ممنون قشنگمممم