دروووود به همگی💫☕🙂↕ صدام میاد...؟ خوبه... چطورییییییین؟؟؟ پارت جدید اومده هاااااا ! البته بعد سال ها... خب به هر حال... بریم به استقبالش؟!🍿😃
خب،خب،خب💫 لیدی دلیکو براتون پارت جدید اورده حسابی ازش لذت ببرید که معلوم نیست بعدی کی بیاد!😝🙌 [فک کنم هزار سال دیگه] راستی ازتون عذرخواهی میکنم واسه وقفه طولانی این اواخر سرم واقعا شلوغه... مرسی که درک میکنید❤️🙏 طبق روال بریم سراغ ناظر گل✨️ 🚫ناظر جان،این پست دلیلی برای رد شدن نداره و میتونه به پر شدن بخش کوچکی از اوقات فراغت تابستونه کاربرا کمک کنه🙏 🚫من تا جای ممکن تلاشم این بوده که با ادبیات درست بنویسم ولی اگه کلمه ای رو سان...سور نکردم خواهشا ویرایش بزن،رد نکن. و اینکه دوست دارم،این هندونه برا شما🍉🤧 بریم برا شرووووع؟!
پارت نهم... از زبان چویا❤️): آن قدر دویدم تا به بالا ترین قسمت تپه رسیدم و روی زمین نشستم. زانوهایم را بغل کردم و به منظره ی اف/سرده ی شهر خیره شدم. متاسفانه بعد از ظهر زیبای یوکوهاما،به خاطر ابر های سیاه و خشمگین زیادی که روی شهر سایه افکنده بودند،خراب شده بود. سعی کردم به شهر و منظره اش فکر کنم اما ناخودآگاه فکرم به طرف دازای و ماجراهای آن روز کشیده شد. چطور می توانست آن قدر سنگدل باشد؟ من تصور می کردم بعد از اتفاقات سال قبل همه چیز تمام شده ؛اما حقیقت این بود که زندگی نمی خواست دست از سرم بردارد. در همین فکر ها بودم که ناگهان یکی از قطرات باران از لابه لای موهایم غلتید و پایین افتاد و قطره اشکی درون چشمانم شکل گرفت. خسته شده بودم... از تمام مشکلات و اتفاقات. از تمام ندانسته ها و غم ها. از تمام دوست ها و دشمن ها. خسته شده بودم از همه چیز و همه کس... دقیقا حس کسی را داشتم که در حال غرق شدن در دریایی بزرگ و عمیق است و کسی قادر به نجات دادنش نیست. غرق شدن... غرق شدن... غرق شدن... با پلک هایم اشک را کنار زدم و سرم را پایین انداختم. حتی با وجود همه این ها،قرار نبود گریه کنم. گریه هیچ فایده ای نداشت. یک دفعه،دستی را روی شانه ام احساس کردم.سر چرخاندم و با چهره ی نح/س دازای مواجه شدم به همین دلیل دوباره سرم را میان زانوهایم فرو بردم. از گوشه ی چشم دیدم که دازای کنارم نشست و مثل من زانوهایش را بغل کرد. نگاهم را به سمت مخالفش انداختم و گفتم: " اگه برای همیشه بری من رو خوشحال میکنی...با اجازه ت دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم" "واقعا؟مطمئنی؟اون موقع نمی زنی زیر گریه؟ولی بدون چه گریه کنی چه نکنی من نمیتونم برم!" با پرخ/اشگری به او پریدم: "می خوای بمونی که چی؟ حالم رو از اینی که هست بدتر کنی؟اما نترس... وقتی میری جشن هم میگیرم!" دازای ثانیه ای مکث کرد و چیزی نگفت. انگار داشت کلماتش را با وسواس و دقت انتخاب می کرد تا من آزرده خاطر نشوم ولی ظاهرا نمی دانست دیگر کار از کار گذشته است.
با لحن ملایمی نجوا کرد: "نه واقعا...شاید گاهی تند رفته باشم ولی هیچ وقت نمیخواستم اذیت بشی..." او چند ثانیه صبر کرد تا حرفش جا بیوفتد؛بعد دنباله ی حرفش را گرفت:" اگه دروغ هایی که ورلاین بهت می گفت باورت می شد،تبدیل به یکی مثل اون می شدی.یه رو/انی... اما تو اصلا این طور نیستی،مگه نه؟ پس اگه اون اتفاق ها برات نمی افتاد..." سرم را آهسته به طرفش چرخاندم و با لحن سردی وسط حرفش پریدم: "پس داری به وضوح میگی تقصیر تو بوده و داری کارت رو توجیه می کنی؟" دازای سرش را پایین انداخت. هیچ عجله،بدجنسی یا عصبانیتی در صدایش نبود. او بیشتر...پشیمان به نظر می رسید. "فقط منظورم این بود که نمی تونی اون اتفاقات رو بدب/ختی محسوب کنی.به نیمه پر لیوان فکر کن،چویا." آن طوری که او《چویا》 را آن جا اضافه کرد...نرم و ملایم بود. می توانست فقط بگوید به "نیمه پر لیوان نگاه کن" اما او" چویا "را اضافه کرد. و آن را نرم،اما درست گفت. با چشم ها و صدایش گفت. آه کشیدم... این پسر لجم را در می آورد. هم خونسرد بود هم بی قرار. هم مهربان بود و هم بی احساس. من واقعا نمی دانستم در مقابل این تضاد ها چه رفتاری باید داشته باشم. اما باید اضافه کنم خشمی که از او داشتم هنوز زبانه می کشید. "می دونی چرا فکر میکنی بدب/بختی محسوب نمیشه؟ چون این ها برای آدمی مثل تو که بویی از دوستی نبرده هیچ معنایی نداره. حالا که فکرش رو میکنم می فهمم،دوستی پیشکش،حتی از انسانیت هم چیزی نمی دونی!" دازای حرف هایم را که شنید سرش را پایین انداخت و لبخند بی رمقی زد. انگار خیلی تلاش می کرد جلوی زبانش را بگیرد."که اینطور..." بعد سرش را کمی بالا گرفت و چشم هایش را تنگ کرد. لحنش قاطع ولی آرام و مهربان بود. "حالا بگو ببینم...کسی مثل تو که به خاطر حدس یا حرف های کسی که نمی شناسه داره همه چی دوستیش رو خراب میکنه،چیزی از دوستی می دونه؟" تمام مغزم یخ بست. این بدین معنا بود که من دازای را بی خودی و به خاطر دروغ های یک مرد ناشناس متهم کرده بودم؟ با شرمندگی به زانوهایم خیره شدم. نمی توانستم نگاهش کنم. احساس می کردم ذهنم کار نمی کند. حتی یک ذره هم به این فکر نکرده بودم که آیا حرف های نیکولاس حقیقت دارند ؟ چرا در این مورد فکر نکرده بودم و خودخواهانه فکر می کردم همه این اتهامات با عقل جور در می آیند و پرده از راز م/رگ دوستانم بر می دارند؟
لب گزیدم و احساسی مانند پشیمانی در وجودم جوانه زد که کمی ضعیف بود. در همین لحظات دازای را دیدم که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. "ولی یه چیزی رو متوجه نمیشم... تو همیشه خیلی عاقل و آینده نگر بودی و در مورد آخر و عاقبت کارات حساسیت به خرج می دادی. حداقل نسبت به من خیلی بهتر بودی. اما این یک ماهه...مثل قبل نیستی. انگار کنترلت رو از دست دادی.یه جورایی...کاملا عوض شدی. " جمله آخرش در گوشم زنگ زد. یعنی چی که عوض شده بودم؟ یعنی دوباره تبدیل به همان هیو/لای سابق شده بودم؟ نمی دانستم پس نفسی کشیدم،مستاصل تلاش کردم کی/نه ی دازای را در قلبم پیدا کنم ولی کلمات بی اختیار از دهنم بیرون ریختند. "نمی دونم چه مر،،،/گم شده ولی میتونی...من رو ببخشی؟ دارم جدی میگم." دازای لبخند بزرگی تحویلم دادو گفت: " به روی چشم! اصلا فراموش می کنم که همچین اتفاقی افتاده! اما بهتره بدونی یه سوال حیاتی این وسط باقی می مونه!" هاج و واج نگاهش کردم."چی اون وقت؟ وقتی هنوز کامل نبخشیدمت؟" دازای دستانش را از هم باز کرد و چیزی نگفت. انگار منتظر بود ابتدا من چیزی بگویم. من هم با اینکه حدس هایی زده بودم هنوز با دهان باز نگاهش می کردم تا اینکه نگاه کردنم طولانی شد و او از لبخند زدن دست کشید. گفت:" یعنی متوجه نشدی؟!" این راهم طوری گفت که انگار باید و حتما متوجه چیزی می شدم. با لحن کشداری گفتم:" خب...من... وایسا ببینم...نکنه می خوای..." دازای هم طاقت نیاورد و با نیش باز پیش دستی کرد."نترس...این بغل مجانیه و فقط و فقط برای آرامش شما طراحی شده." بعد به بامزگی خودش خندید. من سرخ شدم و صورتم را تو هم کشیدم." نمی خواد حالا...ملت رفیق دارن ما هم رفیق داریم." دازای گفت:" بیخیال نارنگی کوچولو." دستانش را دور شانه هایم حلقه کرد. " این قدر بی اعصاب نباش بهترین دوست خوش قلب ولی خشگمین دنیا!" اگرچه یک دفعه بغصم گرفت اما آن را قورت دادم و به زور گفتم: "هه...من اصلا نیازی به یک نردبون دراز ندارم!" دازای نفس عمیقی کشید. "تو واقعا فکر می کنی رفیقا نباید تو سختی ها پیش هم باشن؟ البته گفته باشم این به این معنا نیست که تو مهمونی ای که می خوای هفته بعد بگیری نیستم." بی اختیار لبخند تیزی روی لب هایم نشست."بسه دیگه!این قدر به خودت نمک نزن شور شدی!" بعد برای اینکه بیش از حد پررو نشود از آغوشش بیرون پریدم و کمی خودم را عقب کشیدم. "می دونی که اگه به خاطر پشیمونیم نبود تو رو به یه مسافرت رایگان به پنج شهر اون ور تر پرت می کردم! با این حساب به نفعه ۱۰ متر از من فاصله بگیری!"
همین که حرفم تمام شد ایده ای جالب به ذهنم رسید پس بلافاصله نیشم بازشد." واسه یه چالش آماده ای؟" دازای از همان لبخند خاصش استفاده کرد. "معلومه...ولی دلم می خواد بدونم اون چالش چیه؟" لبخن روی لبم بزرگ تر شد. " یه مب/ارزه ی درست و حسابی دو نفره.من خیلی از این عنوان خوشم میاد." لبخند روی لب دازای کم کم تبدیل به پوزخند شد. از پوزخند ن/فرت انگیزش عصبی شدم و با لحن تهد/ید آمیزی به او گفتم: "داشتم به این فکر می کردم تو اصلا می تونی من رو شکست بدی؟مگه این در حد یک فرضیه غیر ممکن نیست؟" هیجانی که در صورتم بود جایش را به خشم داد و من با اخم رو به دازای گفتم:" ای عو/ضی..." و با عصبانیت به سمتش هج/وم بردم. هرچه می گذشت،ضرباتم تند تر و شدید تر می شدند.حتی با این حال دازای هم کم نمی آورد. او اصلا ضربه نمی زد بلکه تمام مدت جاخالی می داد و دفاع می کرد. آن قدر پیش رفتم که خسته شدم و به همین خاطر یقه ی کتش را گرفتم. "اه بسه...خسته م کردی دازای!چرا هیچ حرکتی نمی زنی؟" دازای دست هایش را با حالتی تمسخر آمیز بالا آورد و با خنده گفت: "خب هر طور فکرش رو بکنی هیچ کس وقتش رو با له کردن یه هویج هدر نمیده!" آههههه! او واقعا دی/وانه شده بود! نه،بهتر است بگویم دیوانه تر شده بود. یقه اش را رها کردم و به پایش لگد زدم. "چرا پرت و پلا میگی؟ جمع کن بساطت رو!" دازای وانمود کرد دردی حس نمی کند پس خاک خیالی را از روی شانه اش تکاند و گفت: "فکر کنم اگه یکم دیگه اخم کنی،دنیا به پایان میرسه..." بیشتر اخم کردم."لازم نکرده تو نگران به پایان رسیدن دنیا باشی!" دازای سرش را فقط کمی جلو آورد. چشمانش دقیقا روبه روی چشمانم بودند. او به آرامی زمزمه کرد:" بگو ببینم رفیقِ کله نارنگی... چی رو پشت اخم هات قایم می کنی؟" یک دقیقه تمام به چشمان خواب آلود قهوه ای اش مات و مبهوت، خیره شدم. نمی توانستم از آن ها چشم بردارم تا اینکه او گفت: "چی شد؟ زبونت رو موش خورد؟" به خودم آمدم و سرم را کشیدم عقب و به او چشم غره رفتم. " اگرم خورده باشه به تو اصلا مربوط نیست..." دازای سرش را به طرف دیگری چرخاند اما هنوز زیر چشمی نگاهم می کرد. گفت:" ولی اگه موشه به خاطر چشمای من زبونت رو خورده باشه، بهم خیلی مربوطه..." احساس کردم کم کم قرمز می شوم. زیر لب به حرفش اعتراض کردم: "هی! تو..." اما تا خواستم ادامه بدهم، صدای قدم های چندین نفر در فضای اطرافمان پیچید. صدای پایشان هر لحظه نزدیک تر می شد. بی اختیار عقب رفتم ولی پشت سرم فضایی برای قدم برداشتن وجود نداشت. ما دقیقا در چند سانتی متری پرتگاه ایستاده بودیم... به یکدیگر نزدیک شدیم .شاید دلیلش این بود که هر دو به یک اندازه احساس خطر می کردیم. ناگهان در میان این همه تنش، از پشت درختان افراد سیاه پوشی به ما نزدیک شدند. صدای قدم های آن ها بود. سرتاپایشان را نگاه کردم... خیلی شبیه افراد سازمانمان بودند اما با آن ها "یک فرق بزرگ "داشتند... آن افراد سیاه پوش، هیچکدام افراد سازمان ما نبودند...
تموم شد...☺️✨️ راستی... تازه یادم اومد... ممنونم ازتون که با وجود کم کاری های من پستم رو به سومین پست پر طرفدار دسته انیمه تستچی تبدیل کردین🫂❤️ لونا قربونتوننننن💫💫 سوالی داشتید حتما بپرسید...
واسه اون هایی هم که میخونن بفرستین جا نمونن✨
راستی بچه ها اگه خوندید لطفا لایک کنید تا من بفهمم همه خوندن و پارت بعدی رو بذارم...
فرصت ؟!
عالیییییی بود 😭🎀
توروخدا زودتر پارت بعدو بزار دوباره فسیل نشیم🙃
عالی بودد👏
همیشه تو لحظات حساس چندنفر پیداشون میشه🤡
مشتاق پارت بعد
عالیییی بود😭🌸🎀🎀
تازه داستانت رو خوندم و با اینکه از ببعی دازای و چویا خوشم نمیاد ولی عاشق داستانت شدم.
بیصبرانه منتظر پارت بعدی هستم✨✨
واقعا؟!
لطف دارییی...💫❤
ببین یعنی فوق العادههههههههه هم براش کمه خداوکیلی 🥰
❤🩷🩷🩷❤❤🧡🧡💛💛💚💚💙💙🩵🩵💜💜
ممنونننن❤💫💫💫
عالییییییی بود بخدا قشنگترین رمانی بود که خوندم ❤❤
واییی،،،
ممنون لطف دارییی🫀🫂✨
وای خیلی خوبههههه❤
مرسییی که مینویسی
عالیههههه✨🌸
ممنونننننن🫂🫂🫀🫀
@SLEEPY KIWI
لونا دلیکوکافکا دلیکو✅
______
وایییییییییی
😂😂😂