ماشینِ کشنده، زندگیاش سخنِ مردم بود. درخت، زندگیاش را داشت؛ با لذت در دل خود میپروراند. روزی نبود که از آن غافل شود. آن را حرص میکرد، به آن آب میداد و در پایان هر شب، میوههای رویا از آن برداشت میکرد. گاه، گاهی جان درخت توسط تَبَرِ سخنها تهدید میشد، اما او چنان سینهسپَر میکرد که تَبَر رویش کم میشد. گاه، گاهی نیز تَبَر کم نمیآورد و به سویش هجوم میبرد؛ اما در آخر، پس از زدن چند ضربه، خسته میشد و میرفت و درخت سالم میماند.
درخت روزبهروز تنومندتر میشد. دخترک روزبهروز زخمیتر، شکستهتر. دخترک مرهمی برای زخمهایش نداشت. و تَبَر هم روزبهروز وحشیتر میشد. در آخر، روزی دوباره تَبَر آمد. دخترک سینهسپَر کرد، اما پس از چند نفس، پاهایش لغزید و به زمین افتاد. تَبَر نزدیک شد. دخترک به التماس افتاد: «سالهاست که تمام هم و غمم شده این درخت… بیا و لطفی کن، از جان درخت من بگذر.» تَبَر گوشی برای شنیدن نداشت!
نزدیکتر شد و شتاب گرفت برای زدن. دخترک با چشمانی غبارآلود، تنهٔ چوبین درخت را گرفت: «نکن! من نمیگذارم؛ مگر تو از جنسِ این درخت نیستی؟ پس چرا درنگ نمیکنی و از جانِ درخت من نمیگذری؟» سخنانش تأثیر میداشت اگر تَبَر آنها را میشنید؛ اما گوشی برای شنیدن وجود نداشت. شتاب گرفت. کج شد و با تمام توانش ضربهای تیز به درخت زد. اشک چون رودی قرمز از چشمان دخترک سرچشمه گرفت و آرام بر گونههای سفید و رنگپریدهاش جاری شد. تَبَر در عجب بود: درخت هنوز هم پابرجا بود. دخترک روی پای زخمی و تا آنجا که توان داشت، ایستاد و محکم درختش را به آغوش کشید. ناگهان قطرهای اشکِ قرمز از گونهاش پایین آمد و به زخمِ درخت برخورد کرد. ناگاه درخت به لرزه درآمد. دخترک با تعجب عقب آمد و از سر تا پای درختش که در حال سیاه شدن بود، نگاه کرد. درخت شروع کرد به ترک خوردن… ترک خوردن… ناگهان صدای مهیبی آمد و درخت بر زمین افتاد.
و آنگاه سکوت شد. تَبَر، که لحظهای پیش از پیروزی خود مطمئن بود، اکنون خاموش و بیحرکت مانده بود. گویی خود نیز با افتادن درخت، جانش را از دست داده بود. دخترک زانو زد روی خاکهای پراکنده. ترکهای چوب، همچون استخوانهای شکسته، در اطرافش پخش شده بودند. اشکهایش دیگر قرمز نبودند، اما تهیتر از همیشه میگریست. سپس چشمش به چیزی در میان خردهچوبها افتاد: تکدانهای کوچک، درخشان و گرم، گویی قلبِ درخت، در واپسین لحظه، هستهای از خود به جا گذاشته بود. دخترک آن دانه را در مشتِ لرزانش گرفت. هنوز گرمای زندگی در آن بود. و در همان لحظه فهمید که ماشینِ کشنده شاید درخت را از میان برده، اما ریشهها در خاک ماندهاند… و هر ریشهای میدانست که چگونه در خاطرهٔ زمین زنده بماند. تَبَر، بیصاحب و بیهدف، روی خاک افتاد و زنگ زد. دخترک بلند شد. با دانهای در مشت و زخمهایی که اکنون دیگر کهنه به نظر میرسیدند. قدم برداشت. اینبار نه برای پناهگرفتن، که برای کاشتن. میدانست که هر سخنِ زخمزنی میتواند تَبَر باشد، اما هر خاطرهٔ روییدهای نیز میتواند خاک شود. و خاک، هرگز نمیمیرد.