چند صباحی بود که شهر، گودالگاه اشکهای ابر شده بود. آسمان گویی دلِ آرام گرفتن نداشت. هر روز میبارید و هر شب نیز با اندوهی تازه به استقبال صبح میرفت. اشکهایش نه بر سر خیابانهای سرد و سنگی، که بر مزار صد و شصت و اندی دانشآموز میبارید. باران آرام روی سنگهای خیس مینشست؛ روی نامهایی که هنوز برای بسیاری باورِ نبودنشان دشوار بود. قطرهها که بر مزارها فرود میآمدند، نه خشک میشدند و نه راهی برای رفتن پیدا میکردند؛ درست مانند رد خونهایی که هیچگاه از روی کولهپشتیهای کوچکشان پاک نشد. شهر زنده بود، اما دیگر شبیه گذشته نفس نمیکشید. انگار بخشی از جانش زیر همان آوارها جا مانده بود.
در این میان، خانوادهها هر کدام به شکلی با اندوه خود کنار میآمدند. بعضی ساعتها کنار سنگ مزار فرزندشان مینشستند و بیآنکه حرفی بزنند به باران خیره میشدند. بعضی گلهای تازه میآوردند؛ گلهایی که چند ساعت بعد زیر باران خم میشدند، درست مانند شانههای پدران و مادرانی که دیگر توان ایستادن نداشتند. بعضی نیز تنها میآمدند، دست بر نام حک شده فرزندشان میکشیدند و میرفتند؛ گویی هنوز نمیتوانستند بپذیرند که تمام آن خاطرات، تمام آن خندهها و تمام آن رویاها اکنون در چند واژه روی سنگی سرد خلاصه شده است. اما در میان همه آنان، مادری بود که جای دیگری ایستاده بود.
نه کنار قبری. نه کنار سنگ مزاری. بلکه روبهروی تلی از آجر و آهن و خاک. چتری در دست داشت و نگاهش میان خرابهها سرگردان بود؛ انگار هنوز چیزی را جستوجو میکرد. شاید امیدی. شاید نشانهای. شاید تنها بهانهای برای باور نکردن حقیقت. دلنگران بود. دلنگران اینکه مبادا کودکش زیر این باران سرد مانده باشد. دلنگران اینکه مبادا سرما به او رسیده باشد. دلنگران اینکه مبادا تاریکی شب او را ترسانده باشد. مادرها گاهی حتی وقتی حقیقت را میدانند، باز هم دلشان دست از نگرانی برنمیدارد.
و چه میتوانست بکند؟ برای آوار چتر بگیرد؟ یا بر تمام آن خرابه پوششی بیندازد تا دلش آرام بگیرد که ذرهای از وجود فرزندش زیر باران خیس نمیشود؟ شاید خودش هم میدانست که دیگر دیر شده است. شاید میدانست هیچ چتری توان محافظت از گذشته را ندارد. اما مادر بود. و مادرها گاهی تا آخرین نفس نیز دست از مراقبت برنمیدارند. حتی اگر چیزی برای مراقبت باقی نمانده باشد. حتی اگر فرزندشان تنها به خاطرهای دور تبدیل شده باشد. پس همانجا ایستاد؛ زیر بارانی که بیوقفه میبارید. چتر را محکمتر در دست گرفت و به آوار خیره ماند. گویی هنوز باور داشت کودکش جایی در میان آن خاکها خوابیده است و نباید زیر باران بماند.
نه بابا گریه چیه:)
؛)