آوارها سخت و سنگین بودند؛ چنان که گویی برای کنار زدن هر کدام، نیروی چهار مرد تنومند و اشکهای سوزان یک مادر لازم بود. کودکش زیر آوارها آرمیده بود؛ کوچک، آرام، بیصدا…
ساعتها با شتاب میگذشتند، اما تیـ/ـغ سرد دلتنگی لحظهبهلحظه بیشتر بر جان مادر مینشست. گاهی صدای کودک را میشنید؛ صدای گریـ ـهاش، بغضی که در آن، خواهشی خاموش برای کمک موج میزد. اما همین که به سوی آوار میدوید و با دستهای ظریف و زخـ میاش با شتاب به جان سنگها میافتاد تا نشانی از فرزندش بیابد، آن صدا ناگهان خاموش میشد. نمیدانست آنچه شنیده بود توهم بوده یا فرزندش، خسته و بیرمق، زیر آوار به خواب رفته است.
آسمان، رخت نارنجی غروب را از تن بیرون میکرد و جامهای سیاه بر تن مینشاند. همه میگفتند شب شده است، اما گویی آسمان نیز برای غم این مادر، سیاهپوش شده بود. آسمان در نگاه او غرق بود؛ گاه قطرهای اشـ ک از چشمانش فرو میچکید و بر زمین میافتاد، و گاه غرش دوردستش تا بلندای آسمان میپیچید. وقت خواب بود، و مادری که همیشه برای کودکش لالایی میخواند، اینبار خود لالایی میخواست؛ لالاییای برای آرام گرفتن دل بیقرارش. باران بارید، و صدای برخورد قطرهها بر زمینِ سرد و سخت، که خود از اندوه مادر لرزیده بود، به لالاییِ خواب ناآرام او بدل شد.
آوارها کنار رفتند، و کودک با شوق، در آغوش گرم مادر جای گرفت… اما نه در واقعیت؛ بلکه در خوابِ مادری دلسـ وخته. اگر قرار بر گفتن حقیقت باشد، باید گفت: کودک از زیر آوار بیرون آمد، اما بیجـ ان، زخـ می و خـ ونین…
خیلی قشنگ بوددد
این نظر لطفته
او که معـ شوقهای نداشت.
در این هیاهو و سیاهی غبارآلود جـ نگ،
تنها چیزی که بارها و بارها دربارهاش نوشت، آوار بود؛
و کودکی که زیر آن، به خوابی ابـ دی فرو رفته بود.