یک صدایی بین بوته ها و درخت ها میومد که یهو یک سمور آبی اومد بیرون. پیتر : ما از این کوچولو ترسیدیم؟ ( دستش رو برد پیش اون سمور ) من : نه پیتر صبر کن سمور : از بو کردن دست بقیه خیلی بدم میاد سوزان جیغ کشید و پیتر و ادموند هم ترسیدند. سمور : قصد ترسوندنتون و نداشتم ...راستی این مال شما است 《 یک دستمال بهم داد 》 من : من اینو دادم به آقای ... سمور : آقای تامنس ، میدونم ، قبل از اینکه ببرنش اینو داد به من و گفت بدم به شما ، لارا پونسی درسته؟ من : بله درسته لوسی : چه اتفاقی برای آقای تامنس افتاد؟ سمور : انگار بعضی از موجودات که طرف جادوگر بودند اونو لو دادند من : جادوگر؟ سمور : بله ، جادوگر سفید ، کسی که باعث شد تو نارنیا همش برف بیاد و هیچوقت تابستون و نبینیم من : اون ملکه اینجاست؟ سمور : نه ولی خودش فکر میکنه ملکه اینجا است ، ولی پادشاه اصلی اینجا اصلان است
من : اصلان؟ ادموند : اصلان دیگه کی است؟ سمور : اصلان پادشاه نارنیا است ، شما پنج نفر فرزندان حوا و آدم هستید؟ من : داستان این فرزندان آدم و حوا چیه؟ آقای تامنس هم به منو لوسی گفت. سمور : اینجا نمیتونیم صحبت کنیم ، بیاید خونهی من. 《 توی راه بودیم و داشتیم همینجوری راه میرفتیم ، من به درخت ها نگاه می کردم ، رسیدیم به یک جای چوبی 》 سمور زن : آقای سمور خودتی؟ وای! چرا نگفتی مهمون داریم؟ من نامرتبم سمور مرد : نیاز نیست ، تو خیلی زیبا هستی عزیزم ، اونا میخوان درباره ی پیشگویی بدونن. سوزان : چه پیشگویی؟ سمور مرد : بیاین داخل 《 رفتیم داخل ، من نشستم رو پله ها و ادموند هم کنارم ، سوزان و لوسی و پیتر روی صندلی نشستن 》
سمور زن : سنتور ها پیشگویی کردند که روزی که نا امیدی بر سر نارنیا سایه انداخته است روزی است که سه فرزند حوا و دو فرزند آدم به نارنیا می آیند و نارنیا را نجات میدهند، اون موقع اصلان شیر بزرگ در کاخ اصلان منتظر شما است ، شما امید نارنیا هستید پیتر : ما؟ ما تا امروز نمیدونستیم که نارنیا واقعیت داره ، چطور میتونیم پادشاه و ملکه باشیم؟ 《 من از خونه رفتم بیرون 》 هوا سرد بود ، رفتم توی جاده یخی که یهو نزدیک بود یک کالسکه بزنه به من . یک کوتوله اومد سمت من ، چاقو اش رو گرفت سمت من . کوتوله : هی تو چطور جرات میکنی سر راه ملکه باشی!؟ ها! حرف بزن من : چی؟ صدای زن : دن ولش کن! دن : چشم ملکه ی من. زن : تو کی هستی؟ من : لارا زن : لارا.....بازن از شما هست؟ من : نه فقط خودمم ( برای نجات خانواده ام گفتم نه ) زن : میخوای با من بیای؟ من به یک وارث نیاز دارم و چون بچه ندارم چه بهتر از شما ، یک دختر قوی و باشکوه. من : جدی؟ زن : بله من جدی ام لارا ، با من بیا. 《 یکم رفت اونور تر تا من بشینم ، نشستم و بعد پالتویی را دور من پیچید و رفتیم سمت قصر او 》
《 پرش به خانه ی سمور ها 》 لوسی : بچه ها....لارا کجاست؟ پیتر : چی؟ سوزان : یعنی کجا رفته؟ ادموند : کی اهمیت میده پیتر : ادموند! سمور مرد : باید از اینجا بریم ، صدای ملکه رو شنیدم ، احتمالا لارا رو برده سوزان : چی!؟ چرا؟ سمور زن : عزیزم لطفا پیداش کنید ، ما برای نجات نارنیا به لارا نیاز داریم. سمور مرد : باشه عزیزم ، بچه ها حرف نباشه و بدوید 《 اون ها از خونه اومدن بیرون 》 《 پرش به قصر ملکه 》 ملکه : این دختر رو بندازید سیاه چاله من : چی!؟ ملکه : تو به من دروغ گفتی و ما تا وقتی که اونا رو پیدا نکنیم تورو اونجا نگه میداریم و به موقع اش میکشیمت. 《 لارا رو انداختن تو یک سیاه چاله که میله هایش یخ زده بود و میله هایی که به سلول کناری برمیخورد شکسته بودند ، نگهبان ها یک نون یخ زده و آب یخ زده برام آوردند 》 من : اه این دیگه چیه؟ چقدر چندش. یهو یکی گفت : تو اونو نمیخوری؟ میدی به من؟ من : آقای تامنس!؟
آن موجود یکم آمد توی نور . آقای تامنس : لارا؟ تو اینجا چیکار میکنی!؟ من با ناراحتی : منو گول زدن آقای تامنس : بقیه اتون هم هستند؟ من : آره ولی من چیزی از اونا نگفتم خودش فهمید آقای تامنس : اشکالی نداره.... یهو نگهبان ها و ملکه اومدن. ملکه : آقای تامنس میدونی به خاطر اونا اینجا زندانی هستی؟ میدونی کجا هستن؟ آقای تامنس به من یک نگاهی کرد و گفت : نه نمیدونم. ملکه : دروغگو ، ببریدش من : نه! اونا تو خونهی سمور ها هستند ملکه : آفرین....این فان و ببرید بالا و تو با من بیا من : نه آقای تامنس و بردن طبقه بالا و بعد....
𝑳𝒐𝒐𝒌 𝒇𝒐𝒓 𝒂 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒇𝒍𝒚, 𝒆𝒗𝒆𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏𝒔 𝒕𝒐 𝒄𝒓𝒂𝒔𝒉...! دنبال يه دليل براي پرواز بگرد حتي وقتي هزار تا دليل براي سقوط داري!🤍🪽
نظرات بازدیدکنندگان (0)