قسمت شانزدهم فصل چهارم...
*** پس از خرید آن لباس ها و رفتن به آرایشگاه، شب فرا رسید و هردو با استایل شیک و به روز، سوار بر فراری به مهمانی رفتند. مهمانی در یک ویلا در خارج از شهر بود که تنها ۲ کیلومتر با شهر فاصله داشت. نور لامپ های نئونی رنگی از بیرون دیده می شد و صدای موسیقی دیجی به گوش می رسید. ماشین های گران قیمت متنوع در بیرون از ویلا پارک شده بودند. ایوان به رسم جنتلمنی ابتدا از ماشین پیاده شد و ماشین را دور زد و در را برای او باز کرد و دستش برای او دراز کرد. لیلی ابتدا یک پایش بیرون گذاشت و پس از گرفتن دست او پیاده شد. با آن آرایش و مدل موی موج دار و لباس و کفش، برعکس اوقات دیگر زنانه تر به نظر می رسید. ایوان بعد بستن در ماشین و قفل کردن آن دست او را گرفت و درحالی که لبخندی کمرنگ از اعتماد به نفس بر لب داشت، به راه افتاد. لیلی نگاه کوتاهی به او انداخت و تمرکزش را به حضور در مهمانی داد؛ اما آن مدل موی پسرانه و جسورانه جذابش از چشمش پنهان نماند. با ورود از در جلویی شلوغی و فضای مهمانی آنان در بر گرفت. هرچند چشم های کنجکاو جمعیت از ورود این زوج جدید و عجیب، تماما بر روی آنان قفل شد.
دخترها با حسادت، شوک و شگفتی و پسرها با نگاهی عصبی، حسود و بررسی گر هردوی آنان زیر نظر داشتند. هردو به خوبی این نگاه ها می شناختند و می توانستند از نگاه ها و چهره هایشان، احساساتشان بخوانند. فشار دست لیلی بر روی ایوان در زیر نگاه ها بیشتر شد و او را نگران می کرد. ایوان که متوجه حال او شده بود، متقابلا کمی فشار به دست او برای اطمينان حضورش داد و آروم نزدیک به گوش او گفت: _آروم باش. اصلا توجهی به نگاه هاشون نکن. خودت رو با اعتماد به نفس نشون بده. با حرف های ایوان کمی گلویش صاف کرد و چهره اش را خنثی نگاه داشت و کمی از فشارش بر دست ایوان کم کرد. ایوان او را به گوشه ای خلوت هدایت کرد و کنار او به دیوار تکیه داد و با عبور خدمتکاری کنارشان دو لیوان نوشیدنی برای هردویشان برداشت و یکی را به دست لیلی داد. لیلی جرعه ای نوشید و پرسید. _همه اینها رو می شناسی؟ معلومه از پولدارهای دانشگاه هستند. ایوان که با نگاهش اطراف رصد می کرد جواب داد. _بعضیاشون رو می شناسم!، چون بعضی هاشون پدرشون همکار یا دوست پدرمه.
چیزی از جواب ایوان نگذشته بود که لیلی چشمش به چند دختر و پسر افتاد که به سمتشان می آیند. فوری حالتی که ایستاده بود اصلاح کرد و صاف ایستاد. ایوان با دیدن آنان با آغوش باز و خنده بر لب به استقبالشان رفت. یکی یکی به آنان دست می داد و احوالپرسی می کرد. سپس آنان به سمت لیلی آورد و آشنایی را شروع کرد. _بچه ها این لیلیه، امشب همراه منه. لیلی این ها فایخ، مالیا، ویل معروف به واندر و میشا هستند. همه از دوستان دوره دبیرستان من هستند. یکی یکی به لیلی دست دادند و خوشحالی ظاهری خود را از آشنایی به او نشان دادند. او نیز متقابلا با لبخندی مصنوعی که سعی در حفظ آن داشت احوالپرسی کرد. مالیا با شیطنت و ایجاد بحث از ایوان پرسید. _ایوان چی شده؟ تو که از اینجور دخترها فراری بودی چی شد حالا اونو همراهت کردی امشب؟.
چیزی از جواب ایوان نگذشته بود که لیلی چشمش به چند دختر و پسر افتاد که به سمتشان می آیند. فوری حالتی که ایستاده بود اصلاح کرد و صاف ایستاد. ایوان با دیدن آنان با آغوش باز و خنده بر لب به استقبالشان رفت. یکی یکی به آنان دست می داد و احوالپرسی می کرد. سپس آنان به سمت لیلی آورد و آشنایی را شروع کرد. _بچه ها این لیلیه، امشب همراه منه. لیلی این ها فایخ، مالیا، ویل معروف به واندر و میشا هستند. همه از دوستان دوره دبیرستان من هستند. یکی یکی به لیلی دست دادند و خوشحالی ظاهری خود را از آشنایی به او نشان دادند. او نیز متقابلا با لبخندی مصنوعی که سعی در حفظ آن داشت احوالپرسی کرد. مالیا با شیطنت و ایجاد بحث از ایوان پرسید. _ایوان چی شده؟ تو که از اینجور دخترها فراری بودی چی شد حالا اونو همراهت کردی امشب؟.
ایوان درحالی که با جسارت تمام به چشمان او نگاه می کرد، یکی از دست های لیلی گرفت و دست آزاد خود را دور کمر او قفل کرد و کمی به خود نزدیک کرد. لیلی یک دست دیگرش بر روی شانه او قرار داد و سعی می کرد ارتباطش را از نگاه او نگیرد. ایوان با حرکاتی موزون و آرام شروع به رقص کرد و او را با خود همراه کرد. همان گونه در ارامش نسبی و با نگاه های قفل شده، با موسیقی می رقصیدند. با نزدیک شدن به آخر موسیقی، لیلی آروم سرش به گوش او نزدیک کرد و به بهانه رفتن به سرويس بهداشتی رقص را پایان داد. با عجله به طبقه بالا رفت و از کنار زوجی که توی راهرو مشغول بودند گذشت و اولین در را باز کرد و از شانس خوبش همان در دستشویی بود. به روشویی تکیه داد و نفسی عمیق کشید. به شدت احساس نیاز می کرد که از این فضا خارج شود و احساساتش تحت کنترل بگیرد. با این رقص احساس می کرد چیزی مانند دانه ای سیب در قلبش به وجود آمده است. یک احساس جدید و ناشناخته. نکند او داشت به ایوان علاقه مند می شد؟ نه نباید او چنین احساسی پیدا می کرد!. او پسر دشمن الانش بود و نمی توانست به او دل ببندد.
خاطرات خوش خرید و همراهی امروز او و نگاه های او و دفاع جسورانه امشب او و ايستادن در مقابل دوستش باعث می شد این دانه در دلش آبیاری شود. نباید می گذاشت این دانه رشد کند و جان بگیرد. این بزرگترین مانع او می شد و می توانست مانند دستانی نامرئی چشمان او را از دیدن حقیقت بپوشانند. شیر آب باز کرد و چند برگ دستمال کاغذی برداشت و زیر آب نمناک کرد و بر روی صورت خود به آرامی کشید. در آینه درحال نگاه کردن به خود بود یاد لحظه ای درون ماشین آمد که لبش خون آمده بود و ایوان مانند محافظی خاموش، بدون درخواست او دستمالی روی لبش قرار داده بود. شیر آب بست و دستمال کاغذی درون سطل زباله کنار روشویی انداخت. روی توالیت فرنگی نشست و چشمانش بست و با خود یادآوری کرد که نباید به او دل ببندد و او فقط تنها می تواند دوستی عادی با قوانین و حد و مرز مخشص شده باشد. کمی بعد از دستشويی خارج شد و سمت راه پله راه افتاد اما راهش توسط دو پسر سد شد. بی توجه سعی کرد از بغل آنان رد شود؛ اما مانع او شدند. قدمی عقب رفت و با کمی اخم نگاه آنان کرد. _میشه برید کنار؟ باید رد بشم برم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)