خنده های تو به زیبایی گل آبی هست . تک پارتی
مدتی چهره آدم ها به یاد نمیارم ، نگاها ،چشم ها ، حتا نمیدونم تعدادی از آنها چه نسبتی با من دارند ؟ هر روز تصویر های زیادی برایم ناشناس می شوند . ولی هنوز یک چهره محو در یادم است نه! یک نفر که گل آبی به من می دهد !
می خواهم از دیگران بپرسم چه کسی هست ،در حالی که نامش را بلد نیستم !! می خواهم چهره اش را نقاشی بکشم ، در حالی که بسیار ناتوانم ! فقط می توانم صبر کنم تا چهره اش به یاد بیاورم در حالی که هر روز چهره ها را از یاد می برم
از خودم بار ها پرسیدم که او کیست ؟ چرا هر زمان که گل آبی رنگش را به یاد می آورم چشمانم می بارند ؟ دکتر ها می گویند که حال من بهتر شده می توانم برم ولی به کجا ؟ تنها خواسته من ، تنها فکرم فهمیدن این سوال است آن فرد کیست؟
شب هنگام چشمانم را بستم تا افکارم را آزاد کنم ، شاید بتوانم بشناسم . وسایل هایم را جمع می کنم تا از بیمارستان برای همیشه برم در راه چشمانم به اتاق خالی افتاد که روی تختش گل های آبی بسیاری بودند بی گمان به سمت تخت دویدم. از پرستاری که در اتاق قرار داشت پرسیدم
چرا بر روی تخت گل های آبی رنگ است ؟؟ پرستار با ناراحتی نگاهی به انداخت نگاهی به تخت سخنانی گفت که اشک را سرازیر می کند پسر نوجوانی در این اتاق بود که بیماری بسیار بدی داشت بر خلاف بیماری اش همیشه لبخند می زد !
با اینکه سن کمی داشت همیشه از دخترکی حرف می زد که در زمستان ملاقاتش کرده به او گل آبی رنگی هدیه داد ، قول داد که بعد از مرخص شدن هردو پسر همراه او شود. دختر چهره ها رو فراموش می کرد پسرک امید وار هست که دختر گل را به یادش بسپارد . از ما در خواست کرد زمانی که مرد هیچ عکسی از او نگذاریم ، فقط گل های آبی رنگ. چهره را باز به یاد نمی آورم مطمئن هستم که آن پسر برای من مهم بود زمانی که فهمیدم آن که بود ، خیلی دیر شده بود.... آن پسر کم سن هم سفری برای زندگی ام بود که من آن را از یاد برده بودم
نظرات بازدیدکنندگان (0)