🌲 فصل پنجم | تماس آخر معرفی فصل لو فکر میکرد با روشن شدن ماشین، بالاخره از آن جنگل نفرینشده فرار کرده است. اما بعضی مکانها... اجازه نمیدهند کسی به این راحتی از رازهایشان فرار کند. گاهی بزرگترین اشتباه... این نیست که وارد یک جنگل شوی. بلکه این است که فکر کنی از آن خارج شدهای.
🌲 اسلاید ۱ جاده خاکی زیر چرخهای ماشین میلرزید. لِو بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند، با تمام سرعت رانندگی میکرد. نفسهایش هنوز نامنظم بود و دستانش آنقدر میلرزید که بهسختی فرمان را نگه داشته بود. چند دقیقه بعد... گوشیاش دوباره لرزید. کریس: «لِو! بالاخره جواب بده! دارم از نگرانی دیوونه میشم.» لِو سریع نوشت: «دارم از جنگل خارج میشم... بعداً همهچیزو برات تعریف میکنم.» پیام ارسال شد. برای اولین بار از دیشب... لبخند کمرنگی روی صورتش نشست. شاید... همهچیز تمام شده بود. اما درست همان لحظه... در آینه وسط ماشین... چیزی را دید که باعث شد خون در رگهایش یخ بزند. 👁️ پایان اسلاید: روی صندلی عقب... سایهی یک نفر نشسته بود. 🖤🌾
🌲 فصل پنجم | اسلاید ۲ لِو با وحشت پایش را روی ترمز کوبید. ماشین با صدای بلندی روی جاده خاکی متوقف شد. قلبش آنقدر تند میزد که نفس کشیدن برایش سخت شده بود. آهسته سرش را برگرداند... صندلی عقب خالی بود. هیچکس آنجا نبود. چند لحظه فقط به آینه خیره ماند. «...پس اون چی بود؟» دستش را روی صورتش کشید. خستگی، بیخوابی و ترس... شاید همهی این اتفاقها فقط ذهنش را به بازی گرفته بودند. خواست دوباره راه بیفتد که ناگهان... ویبرهی گوشی. یک پیام جدید. فرستنده: شماره ناشناس لِو با تردید پیام را باز کرد. داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود: «هرچقدر هم دور بشی... هنوز میتونم ببینمت.» لِو با ناباوری به اطراف نگاه کرد. هیچ ماشینی پشت سرش نبود. هیچ خانهای دیده نمیشد. فقط جاده... و جنگلی که آرامآرام پشت سرش محو میشد. 👁️ پایان اسلاید: در همان لحظه، گوشیاش دوباره لرزید... اما این بار، فرستندهی پیام «کریس» نبود. 🌾🖤
🌲 فصل پنجم | اسلاید ۳ گوشی دوباره لرزید. این بار دیگر پیام نبود... تماس از پلیس. لِو با عجله تماس را پاسخ داد. «الو؟» چند ثانیه فقط صدای خشخش شنیده میشد. بعد همان مأمور با صدایی آرام گفت: «هنوز از جنگل دور نشدی، درسته؟» لِو با تعجب پرسید: «از کجا میدونید؟» مأمور جواب نداد. فقط ادامه داد: «به هیچوجه توقف نکن. اگر هر چیزی کنار جاده دیدی... حتی اگر کمک خواست... نگه ندار.» لِو احساس کرد چیزی درست نیست. «شما دقیقاً از چی خبر دارید؟ اون مترسکها چی بودن؟» این بار صدای مأمور تغییر کرد. آهسته گفت: «بعضی سؤالها... اگر جوابشون رو بفهمی، دیگه نمیتونی به زندگی عادیت برگردی.» تماس ناگهان قطع شد. لِو چند لحظه به صفحهی گوشی خیره ماند. در دلش فقط یک سؤال میچرخید... این پلیس واقعاً میخواست نجاتش بده... یا داشت او را به جایی هدایت میکرد؟ 👁️ پایان اسلاید: در همان لحظه، چند صد متر جلوتر... کسی وسط جاده ایستاده بود. 🌾🖤
🌲 فصل پنجم | اسلاید ۴ لِو پایش را از روی گاز برداشت. چند صد متر جلوتر... کسی وسط جاده ایستاده بود. مه غلیظ اجازه نمیداد چهرهاش دیده شود. فقط یک سایه... کاملاً بیحرکت. لِو یاد حرف مأمور افتاد: «اگر هر چیزی کنار جاده دیدی... توقف نکن.» دندانهایش را روی هم فشار داد و فرمان را محکم گرفت. پایش را روی گاز گذاشت. ماشین با سرعت از کنار آن سایه عبور کرد. اما درست در لحظهای که از کنارش رد شد... جرئت کرد فقط برای یک ثانیه به سمتش نگاه کند. صورت آن فرد دیده نمیشد... چون یک کلاه کهنه روی سرش بود. و لباسهایش... دقیقاً شبیه همان مترسکهای جنگل بود. چند ثانیه بعد، گوشی لِو دوباره لرزید. این بار فقط یک پیام آمده بود: «دفعهی بعد... فرار نمیکنی.» لِو با وحشت گوشی را روی صندلی انداخت و با تمام سرعت به رانندگی ادامه داد... اما این، آخرین پیامی بود که کریس توانست از دوستش دریافت کند. 👁️ پایان فصل پنجم از آن لحظه به بعد... لِو برای همیشه ناپدید شد. 🌾🖤
نظرات بازدیدکنندگان (0)