آنتونی مردی ثروتمند و صاحب کارخانهای بزرگ بود. سالها در کنار همسرش، ماریا، زندگی آرام و عاشقانهای داشت؛ زنی که نهتنها همسرش، بلکه نزدیکترین دوست و همدم زندگیاش بود. اما همهچیز با مرگ ماریا تغییر کرد. پس از رفتن او، آنتونی با وجود ثروت و موقعیتی که داشت، هرگز به ازدواج دوباره فکر نکرد. برای او هیچکس نمیتوانست جای ماریا را بگیرد. عشقش به او آنقدر عمیق بود که حتی گذر زمان هم نتوانست از شدت دلتنگیاش کم کند. در عمارت بزرگش اتاقی وجود داشت که زمانی اتاق مشترک او و ماریا بود؛ اتاقی که خاطرات سالهای خوش زندگیشان را در خود نگه داشته بود. پس از مرگ ماریا، آنتونی تمام وسایل آن اتاق را جمع کرد، اما دو چیز را هرگز از آنجا نبرد: یک صندلی چوبی قدیمی و پیانوی سیاه و باشکوهی که ماریا عاشق نواختنش بود.
آنتونی باور داشت که روح ماریا هنوز در آن خانه حضور دارد؛ آرام، بیصدا و نامرئی، اما همیشه در کنارش. به همین دلیل، هیچکس اجازه نداشت وارد آن اتاق شود. آنجا برای او مقدس بود؛ آخرین جایی که هنوز بوی حضور ماریا را در خود داشت.
بیشتر شبها، زمانی که سکوت سراسر عمارت را فرا میگرفت و تنها نور کمرنگ ماه از پنجره به داخل میتابید، آنتونی آرام وارد آن اتاق میشد. روی همان صندلی مینشست، انگشتانش را روی کلیدهای پیانو میگذاشت و بیآنکه حتی یک کلمه بر زبان بیاورد، شروع به نواختن میکرد.
نتهای غمگین پیانو در تاریکی شب میپیچیدند؛ گویی گفتوگویی خاموش میان مردی تنها و زنی بود که دیگر در این دنیا حضور نداشت. آنتونی هر بار هنگام نواختن، احساس میکرد ماریا درست کنار پیانو ایستاده، با همان لبخند همیشگی به او نگاه میکند. شاید این تنها یک خیال بود، اما برای آنتونی، همین خیال دلیل ادامه دادن زندگیاش شده بود.
عالی
💗🩷
چقدر زیبا بود
خسته نباشی ❤
ممنونم🩷