سلام سلامم🧚🏻♀️ به پارت ۴ داستان پیام ناشناس خوش اومدین💘 ببخشید که پارت قبل یکم(۶ روز تو صف بررسی بود) دیر شد💔 راستییی حدساتون رو درباره اینکه کی مافیاس تو نظرات بنویسید❕ خب بریم برا پست✅
آیدا تمام شب را با فکرهای مختلف گذراند. هر بار که میخواست چشمهایش را ببندد، یک سؤال جدید توی ذهنش شکل میگرفت. اگر واقعاً یکی از آنها مافیا بود، چه کسی بود؟ صبح، وقتی وارد کلاس شد، اولین چیزی که دید پنج گوشی روی میز بود. همه منتظر یک پیام جدید بودند. اما هیچکس حرف نمیزد. آیدا نشست و به صفحهی خاموش گوشیاش نگاه کرد. هنوز هیچ پیامی نیامده بود... ولی حس میکرد بازی، از همان لحظهای که وارد مدرسه شدهاند شروع شده است.
زنگ اول هنوز شروع نشده بود که هلیا بالاخره سکوت عجیب کلاس را شکست. ـ خب... حالا باید چی کار کنیم؟ چند نفر از بچههای کلاس برگشتند و نگاهش کردند، اما هیچکس چیزی نگفت. هلیا این بار آرامتر ادامه داد: ـ منظورم اینه که... ما که نمیدونیم این بازی چیه. فقط نشستیم و منتظریم یکی دیگه بهمون بگه چی کار کنیم. رها که کنار پنجره نشسته بود، گفت:شاید بهتره اصلاً کاری نکنیم. شاید اگه جواب ندیم، تموم بشه. مهتاب سرش را تکان داد. ـ اگه قرار بود تموم بشه، پارسال هم تموم میشد.
زنگ خورد و خانم کریمی وارد کلاس شد. همه سریع سر جایشان نشستند. معلم شروع به درس دادن کرد، اما آیدا اصلاً نمیتوانست تمرکز کند. چشمش مدام به نازنین بود. دختری که از روز اول، بیشتر از بقیه چیزهایی میدانست که نمیگفت. وسط درس، خانم کریمی یک سؤال پرسید: ـ نازنین، جواب این سؤال رو میدونی؟ نازنین سرش را بلند کرد. ـ بله خانم. جواب را درست گفت. خانم کریمی لبخند زد و گفت: ـ آفرین. اما وقتی نازنین نشست، آیدا متوجه شد دستش کمی میلرزد. برای اولین بار فکر کرد: «شاید نازنین هم مثل ما ترسیده...»
زنگ تفریح، آیدا تصمیم گرفت تنها با نازنین حرف بزند. وقتی بقیه از کلاس بیرون رفتند، کنار میزش رفت. ـ نازنین... نازنین سرش را بلند کرد. ـ جونم؟ آیدا کمی مکث کرد. ـ تو دربارهی این بازی چیزی میدونی؟ چند ثانیه سکوت شد. بعد نازنین آرام گفت: چرا فکر میکنی من چیزی میدونم؟ ـ چون از وقتی اومدم اینجا، انگار تنها کسی هستی که از بقیه کمتر تعجب میکنی. نازنین نگاهش را از آیدا گرفت. ـ شاید چون قبلاً دیدمش. آیدا خشکش زد. ـ چی رو؟ اما قبل از اینکه نازنین جواب بده، صدای زنگ کلاس بلند شد. نازنین فقط یک جمله گفت: ـ بازیای که شروع شده، اولین بار نیست که اجرا میشه
آخرین زنگ، وقتی همه آمادهی رفتن بودند، گوشی آیدا لرزید. پیام جدید. این بار فقط برای او آمده بود. «تو دنبال جواب میگردی، آیدا.» آیدا اطرافش را نگاه کرد. همه مشغول جمع کردن وسایلشان بودند. پیام بعدی آمد:«پس اولین سرنخ را پیدا کن.» چند ثانیه بعد، یک عکس ارسال شد. عکس یک راهروی قدیمی مدرسه بود. آیدا با دقت نگاه کرد. در انتهای راهرو، روی دیوار، همان علامتی دیده میشد که روی کاغذش بود. دایرهای با یک نقطه در وسط. آیدا آرام زیر لب گفت: ـ این علامت... یعنی چی؟ و همان لحظه فهمید: این بازی فقط قرار نیست رازهای آنها را آشکار کند... قرار است رازهای مدرسه را هم بیرون بکشد.
آیدا چند ثانیه به عکس خیره ماند. همان راهرو بود. همان دیوار قدیمی. و همان علامت دایره با یک نقطه در وسط. اما چیزی که باعث شد قلبش تندتر بزند، نوشتهی کوچکی بود که پایین عکس دیده میشد. «ششم ب، سال قبل» آیدا آرام عکس را بزرگتر کرد. پشت سر بچههای کلاس، کنار درِ اتاق بایگانی... یک نفر ایستاده بود. اما صورتش در عکس مشخص نبود. فقط میشد فهمید که لباس فرم مدرسه به تن ندارد. در همان لحظه، گوشی آیدا دوباره لرزید. یک پیام جدید: «خوب نگاه کردی، آیدا.» «حالا اولین راز را پیدا کردی.» «اما هنوز نمیدانی چه کسی بازی را شروع کرده...» پایان پارت ۴
مثل همیشه عالییی بود ✨💗
وایی خیلی خوب بود
مشتاق پارت بعدی
چقدر خوب مینویسی!
مشتاق پارت بعد
واقعا ایده ای ندارم که مافیا کیه 🥲👍🏻
عالیی 💖 لطفا اگر میتونی زود زود پارت بزارر من فضولیم 🌺 کردهه
واییی
هیجان زدم برای پارت بعدد
جالبههه🛐🛐🛐
زود پارت های بعد رو هم بزارر