ناظر قشنگم سانسور کردم و فکر کنم قوانین تستچی هم باشه پس بی خودی رد نکن واسه این مطلب کلی زحمت کشیدم
بچه ها اگه پارت قبلی داستان رو ندیدید برید ببینید بعد اینو ببینید
با خوشحالی منو بقیه رفتیم به شرکت پاپی منم با هیجان تمام عیار رفتم منو بقیه قطاری رفتیم سوار اتوبوس شیم من نفر دوم بودم استلا گریبر و تئودور پشت سرم بود رفتیم سوار اتوبوس شدیم خیلی هیجان زده شده بودیم توی اتوبوس افراد زیادی بودن و تئودور داشت پاهاش رو به عقب و جلو میکشوند دو تا دختر
مسخره کردن یکی از دختر مسخره میکرد که سمت چپ بود لباس سبز ساده ای پوشیده بود با دامن سفید و یکی دیگه هم لباس آبی آسمانی با دامن صورتی مسخره تئودور میکردن منم با جوان مردانگی بلند شدم و گفتم ای pیکمی های عزیز لطفا مسخره نکنید خودتون مسخره ترین دختر سمت چپ که از من ۵ سال بزرگ تر بود گفت چی میگی ب%چ /%ه سال عزیز گفتم
میخواست ی مشت بزنه به صورتم متیو نجاتم داد جلوشو گرفت گفت بچه ها لطفا دعوا نکنید راستشو بخواین متیو هالارد که آدم عصبانی و با منطق هست گفت لطفا دعوا نکنید من حس عجیبی داشتم که متیو از هممون وحشی نر و نا امید تر هست چرا این دفعه رحم کرد واقعا عجیبه مغزم داشت سوالات یک میلیونی میپرسید متیو چرا آروم چرا عصبانی نیست چرا ناراحت نیست
چرا ناراحت نیست صفحه بعد یعنی 3 چرا آرومه خیلی عجیب بود اگه کهکشان راه شیری تکون نخوره عجیب نی ولی اگه متیو آروم باشه عجیبه اون توی پرورشگاه همیشه عصبانی بود مثلا ما واسش بستنی نخریده باشیم کل پرورشگاه رو به گند میکشه عزیزم میدونی چیه? من واسه این رمان زحمت کشیدم تو فقط میخونی? بیبنم مامانت کار هایی بهت گفته تو انجام ندادی? به هرحال اشکال نداره دختر ها فقط ساکت موندن و نشتن من هم نقش هویج رو بازی میکردم بِلخره رفتیم به شرکت پاپی با هیجان بالا شروع کردم به دویدن خیلی هیجان زده
بودم که ورود شدم یه مردی با لباس فرم و لباس زرد شلوار قهوه داشت بهم عروسک هایگ واگی رو هدیه داد منمبا هیجان گفتم مرسی عمو یارو هم گفت میدونستی یه روز قراره تبدیل به این بشی? منم ترسیده بودم گفتم نه مگه چطور گفت شوخی کردم
نظرات بازدیدکنندگان (0)