قسمت سی و دوم فصل دوم...
لبخندی کوتاه و کمی گیج زد و جواب داد. _ می خواستم وسایلی برای بچه گربه ام بخرم ولی نمیدونم چی بخرم، چون اولین بارمه. پسر جوان کمی چانه اش خاراند و بعد از فکر کردن جواب داد. _اجازه بدید کمکتون کنم. سپس دستش سمت او دراز کرد. ابتدا گیج به او نگاه کرد؛ ولی سپس سبد را به او داد. پسر جوان نگاهی به وسایل برداشته شده انداخت و زیر لب نام آنها را برای خود زمزمه می کرد که بیشتر از روی یادآوری بود؛ سپس نگاهی به دختر کرد و گفت: _خب به نظر میرسه چیز زیادی نمونده، به جز قلاده و یک سری چیز دیگه. بیایید دنبالم تا براتون پیدا کنم. سپس سبد چرخ دار با خود حرکت داد و دختر با کمی فاصله، دنبال او راه افتاد. پسر جوان هرچه که لازم بود اعم از قلاده، شیر، اسباب بازی و سایر وسایل درون سبد می گذاشت. با تکمیل وسایل او را به سمت پیشخوان، برای حساب کردن قیمت برد.
در پشت پیشخوان پسر جوان قلاده را برداشت و به سمت میز ابزار آلات حکاکی رفت تا نام و شماره را بر روی آن حک کند و روی به او پرسید. _ببخشید خانم، اسمش چی می خواهید بزارید؟ و همچنین شماره همراهتون بگید که حک کنم. _خب...، نمیدونم شاید《مری》خوب باشه و شماره ام ۰۸۷۶۵۶۳۱۹ هست. جوان سری تکان داد به نشانه متوجه شدن و شروع به کار کرد. صدای لیزر و دستگاه چاپ فلز در پس زمینه میان آن دو پیچیده بود. مابقی فروشنده ها همچنان به سایر مشتری ها رسیدگی می کردند. با اتمام کار، پسر لبخندی از روی رضایت زد و قلاده را در هوا گرفت و نگاهی به آن انداخت. _تموم شد، اینم از قلاده مری کوچولو. سپس قلاده به دست او داد. _ممنونم. لبخند کوتاهی زد و به سمت صندوق دار رفت تا هزینه را پرداخت کند.
کم کم خریدها را جلوی فروشنده گذاشت. فروشنده با دستگاه اسکن بارکد خریدها را چک می کرد و کنار می گذاشت. هنگام حساب هزینه قلاده پسر جوان خودش را رساند و خطاب به همکار خود گفت: _قلاده رو من حساب می کنم، حداقل هزینه این رو مهمان من باشید، خانم زیبا. با خجالت و اضطراب با او مخالفت کرد. _نه نیازی نیست واقعا شما حساب کنید، خودم پرداختش می کنم. پسر جواب چشمکی جذاب به او زد و با خوش رویی مخالفت کرد. _نه نمیشه، اجازه بدید همین یک بار مهمون من باشید. لطفا!. به ناچار برای معطل نکردن فروشنده قبول کرد. _خیلی ممنونم، باشه. فروشنده قیمت مابقی چیزها را حساب کرد و دختر با کارت اعتباری اش پرداخت کرد. حتی هنگام انتقال کیسه خریدها به سمت ماشین پسر جوان به او کمک کرد؛ اما بی خبر از آنکه از دور زیر نظر یک سگ شکاری در لباس مبدل انسان، قرار گرفته است.
مرد از دور درحالی که روی موتور روشن و درحال غرش اش آماده ایستاده بود او را تماشا می کرد که چگونه با لبخند به کمک دختر آمده است و از این کار لذت می برد. از حسادت و خشمی که درونش شعله ور شده بود، چشمانش در پشت آن کلاه کاسکت سیاه ریز کرد و فشارش بر فرمان موتور بیشتر شد. آن دو را تا هنگام دور شدن ماشین و بازگشت پسر جوان به داخل فروشگاه رصد کرد. سپس موتور را به پشت فروشگاه هدایت کرد و توقف کرد. با خاموش کردن موتور پیاده شد و به داخل فروشگاه رفت. ابتدا کمی ایستاد و مکان را از زیر نظر گذراند. با دیدن پسر جوان که داشت به ته فروشگاه می رفت، به آرامی او را دنبال کرد. پسر جوان وارد انباری فروشگاه شد تا وظیفه ای که به او سپرده بودند بعد از ورودش، انجام دهد. بی صدا پشت سرش داخل انباری شد و در را قفل کرد. پسر جوان که درحال گلچین کردن کارتن هایی از محصولات برای بردن به قفسه ها بود، هنوز متوجه او نشده بود.
مرد چشمش به یک میله در بازکن در گوشه در افتاد، آن را برداشت و سوت کوتاهی از پشت سر به پسر جوان زد. پسر به محض چرخاندن سرش با ض.ر.ب.ه محکمی رو به روی شد که باعث شد از هوش برود. مرد در بازکن بر روی زمین انداخت و کنار او چمباته زد. کمی سرش را کج کرد، گویا می خواست او را بررسی کند، یا درباره اینکه با او چه کار کند تصمیم بگیرد. نگاهی به اطراف خود انداخت. سراسر کارتن و قفسه از وسایل بود. _حالا باهات چیکار کنم؟ نظری نداری؟. روی به ج.س.م بیهوش روی زمین انداخت گویا منتظر آن بود که پاسخی از او بشنود. نفسی از پشت کلاه کاسکت بیرون داد و ایستاد. کمی سر جایش جا به جا شد و نگاهش به دری برقی از ته انباری افتاد، که برای وارد کردن محصولات به اینجا استفاده می شد. با جرقه ای از یک ایده، نیشخندی کج روی صورتش نشست. انباری را گشت و یک کارتن بزرگ خالی پیدا کرد و سپس یک چسب را در میان وسایل پیدا کرد. ابتدا دست، پا و دهان پسر را با چسب بست و او را بلند کرد و درون کارتن جا داد. سپس در کارتن را با چسب بست. در پشتی انباری را با فشار دادم دکمه باز کرد و کارتن را با تمام سختی و سنگینی اش بلند کرد و بیرون برد. دوباره دکمه را فشار داد تا در بسته شود و خودش نیز قبل از بسته شدن کامل در، از زیر آن خارج شد. طنابی از زیر ترک موتور بیرون آورد کارتن را با آن بست و پس از سفر کردن طناب سوار شد و مانند شبح از زیر دید دوربین های مدار بسته دور شد. می دانست که با او چه کند و او را به کجا ببرد. درست مانند هر تهدیدی که بر سر راه او برای رسیدن به دختر می آمد، باید محو می شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)