دوستان من یه سگ داشتم که خیلی دوسش داشتم بذارید از اولش ماجرا رو تعریف کنم برین اسلاید بعدی
من خیلی سگ دوست داشتم مامانمم همین طور ولی مامانم میگفت ما شرایط نگه داریش رو نداریم من یه گربه هم دارم مامانم میگفت با اون نمیسازه ولی من هیچ وقت متقاعد نمیشدم
یه روز مامانم گفت بمون خونه من یه کار بانکی دارم میرم و میام من گفتم باشه ولی زود بیا اون هم قبول کرد زمان بیشتر از ۲۰ دقیقه شد من ترسیدم و به مامانم زنگ زدم اون جواب نداد خیلی ترسیدم به بابام زنگ زدم گفت الان به مامانت زنگ میزنم بعدش دوباره بابام زنگ زد و گفت مامانت داره میاد
من با گربم یعنی کوپر بازی کردم تا مامانم بر گرده
من اون موقع گوشی هم نداشتم که با اون بازی کنم این موضوع مال ۳ سال پیشه
تقریبا یک ساعت گذشت و یکی روی در کلید انداخت من نرفتم دم در و از روی کاناپه با ناله و عصبانیت گفتم مامانن چرا انقدر دیر اومدی
من فکر کردم الان میگه چرا هی زنگ میزنی ولی بر عکس اسمم رو گفت و گفت مهمون داریم گفتم کی؟؟ رفتن وم در و دیدم یه سگ کوچولو تو بغلشه🥺 گفتم واییییی این مال منه گفت اره🥺🥺😭😭
این داستان واقعی هستش برای ادامش بزنین تو سرچ وقتی سگم را دیدم ۲ البته هنوز نساختمش خب فعلا بای تا تست بعدی لطفا دنبالم کنین
خیلی عالی بود 🙌🙌🙌🙌🙌🙌
ممنون عزیزم
💗