سلام من محمد هستم می خوام جلد ۱ میراکلس را براتون بزارم
از چشم مرینت : صبح زود که بیدار شدم صبحانه خوردم و رفتم مدرسه که دیدم کاکامی اومد تو کلاس و گفت: سلام من دانش آموز جدید کلاسم . !!! -وای نه کاکامی کسی که ازش بدم میاد!!!!-
اون اومد و خانم گفت پیش آدرین بشینه !!!!!!!!
بعد زنگ کلاس خورد و آدرین و کاکامی باهم حرف می زدن و من عصبانی شدم که لوکا اومد تا واسم گیتار بزنه که من گفتم بسه لوکا و یهو مدیر اومد و گفت:
من میخوام یک تعاتر بگیرم و قرعه کشی بکنم و دونفر باهم تعاتر انجام بدن
او قرعکشی کرد و آدرین با کاکامی نینو با عالیا و من با لوکا افتادم !!!!!!!!
عشقم آدرین با کسی که دشمنمه و من با کسی که دوستش ندارم افتادم بعد نوبت آدرین شد که دیدم داره با کاکامی می قصه و تعاتر اجرا می کنه
و بعد نوبت ما شد و من مجبور شدم برم و با لوکا تئاتر اجرا کنم بعد زنگ کلاس خورد و من رفتم خونه و عالیا رو تو خونه دیدم?♀️
بعد آلیا گفت هی دختر تو چرا اینقدر ناراحت و پریشونی چون من با کسی که دوسش ندارم یعنی لوکا توی تئاتر افتادن و این افتضاح و افتضاح تر از این اینکه آدرین عاشق کاکامی شده و کاکامی هم عاشق آدرین شده
بعد عالیا بهم گفت مرینت به نظرم بهتره که تو بری پیش آدرین و یه قرار باشه برج ایفل بزاری میتونی باهاش صحبت کنی و به چیزی که میخوای برسی به عالیا گفتم فکر خیلی خوبیه و بعد از خونه رفتم بیرون و رفتم پیش خونه آدرین زنگ خونه شون رو زدم وقتی آدرین بیرون اومد آدرین بهم گفت که کاری داشتی مرینت من بهش گفتم میخواستم بگم که میای با تو و کاکامی بریم برج ایفل وای نه عجب غلطی کردم اشتباه گفتم خدایا حالا چه غلطی بکنم من
اونم گفت باشه و فرداش رفتیم برج ایفل که اونجا دیدم آکومای سنجاب و گراز دارن میان و حمله می کنن به شهر یاد حرف استاد فو افتادم که می گفت کوآمی سنجاب و گراز جزو کوآمی های شرور هستن وااای خداااای من ازین بدتر میشه ؟ نمیشه ؟ میشه؟ نمیشه؟ ..... سلام دوستای عزیزم ادامه این داستان رو در پارت ۲ این داستان ببینید و لطفاً نظرات یادتون نره حتما حتما نظراتون رو بگید و ممنون که داستان من رو خوندید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام