سلام دوستان اینم از پارت 3
بعد از 8 ساعت بلاخره رسیدم . به مادرم زنگ زدم : مرینت : سلام . ارورا : سلام عزیزم . مرینت : مامان من رسیدم میشه ادرسو برام بفرستی . ارورا : بیا فرستادم . مرینت : ممنون مامان . ارورا خواهش میکنم . فعلا . مرینت : فعلا امان
داشتم میرفتم که رسیدم . دیدم مامانم با یک مرد و یک دختر و یک پسر دیدم . (بچه ها الیا به مادر مرینت ماجرا رو گفته و الان میدونه که مرینت فراموشی داره )
رفتم خونه . با مامانم سلام و احوال پرسی کردم و بهش گفتم : مامان میشه بهم یه قهوه بدی ؟ ارورا : باشه دختر گلم .( مادر مرینت نمیدونه که مرینت تصادف کرده) و رفت تا یک فنجون قهوه بیاره . بعد با اون اقاعه سلام و احوال پرسی کردم . در ذهن مرینت :فکر کنم مامانم مهمون داره رفتم توی پذیرایی نشستم و مامانم برام قهوه رو اورد .
اقاعه به مامانم گفت : عشقم پاشو بریم یه دوری بزنیم . در زهن مرینت : من حرصم گرفته بود و می خواستم بزنمش .( مرینت حساس میشه )پاشد و دست مامانم رو گرفت و مامانمم قبول کرد و پاشدم و یه سیلی زدم تو صورتش و برگشتم دلم کاملا خنک شد . بعد مامانم بلند شد و اومدو گفت : این چه کاری بود که کردی با بابات ؟ مرینت : این که بابام نیست. اون اقاعه که مامانم میگفت پدرمه گفت : از کی تا حالا یادت افتاده من پدر خواندتم. مادرم گفت : چه اتفاقی افتاده که هیچی یادت نمیاد بزار مارگاریتا از پاریس برگرده تا از اون بپرسم چی شده . 1 ساعت بعد که ( بچه ها مارگاریتا و مایکل خواهر و برادر ناتنی مرینت هستند ) مارگاریتا و مایکل برمیگردند.
و مادر مرینت از مارگاریتا می پرسه : مارگاریتا چه اتفاقی برای مرینت افتاده ؟ از زبان مرینت : (اون دختره که اومد و داشت با مامانم حرف میزد کی بود ؟ دقت کردم دیدم که اون دخترس که اون روز داشت با الیا و الکس و بقیه حرف میزد ممممممممم اسمش چی بود ؟ اهان مارگاریتا 😃) گفتم : مارگاریتا تو اینجا چی کار می کنی و چرا داری با مامانم حرف می زنی ؟ از زبان مارگاریتا : داشتم میومدم خونه که مامان ازم پرسید : مارگاریتا چه اتفاقی برای مرینت افتاده ؟ تا خواستم بگم مرینت گفت : مارگاریتا تو اینجا چی کار می کنی و چرا داری با مامانم حرف می زنی ؟ به مامانم کل ماجرارو گفتم . از زبان ارورا : تا مارگاریتا همه چیز رو تعریف کرد خشکم زد . از زبان ادرین : خیلی وقته که مرینت به مدرسه نیومده بهتره که از الیا بپرسم که چی شده . به الیا زنگ زدم : الیا : سلام ادرین . ادرین : سلام الیا میشه یه جا قرار بزاریم ؟ الیا : باشه ادرین : بیا به ادرسی که برات می فرستم . الیا : باشه . از زبان الیا رفتم جایی که ادرین گفته بود و اونو دیدم . گفتم : چیزی شده ؟ ادرین : الیا مرینت خیلی وقته که به مدرسه نیومده چیزی شده ؟ الیا : گفتم مرینت رفته چین پیش پدر مادرش و معلوم نیست که کی برمیگرده . از زبان ادرین : گفتم : الیا مرینت خیلی وقته که به مدرسه نیومده چیزی شده ؟ الیا : مرینت رفته چین پیش پدر مادرش و معلوم نیست که کی برمیگرده . خیلی تعجب کرده بودم که مرینت حتی خداحافظی هم نکرد . از زبان الیا : انگار ادرین ناراحت بود بهش کل ماجرارو گفتم خشکش زده بود از زبان ادرین : بهم کل ماجرارو گفت منم خوشکم زده بود و ناراحت بودم .
ممنون که این پارت رو خوندید لایک و نظر فراموش نشه
گیج شدم😂
داستانت خوب بود ولی یکم گیج کننده می نویسی 😂
😁