سلام بچه ها ببخشید این پارت دیر اومد
از زبان مرینت : چشمامو باز کردم توی بیمارستان بود.چند تا دختر کنار الیا بودن یکیشونو فکر می کنم میشناسم . فکر میکنم اسمش الکس بود.لباس پسرانه پوشیده بود. از زبان الیا : داشتم با بچه ها حرف میزدم که دیدم مرینت بهوش اومد . یریع رفتم طرفش و گفتم: مرینت حالت خوبه ؟ چند دقیقه قبل از بهوش امدن مرینت : از زبان الیا : با بچه ها روی صندلی نشسته بودیم . که دکتر اومد . الیا : اقای دکتر حالشون خوبه ؟ دکتر : بله ولی ممکنه که وقتی بیدار شد فراموشی بگیره ولی چون بدنش قوی هست ممکنه که شما رو یادش بیاد. از یه جهت ناز=راحت بودم که مرینت فراموشی گرفته 😥و از یه جهت هم خوشحال بودم که منو یادش میاد🙂 از زبان مرینت : الیا سریع دوید سمتم و گفت : مرینت حالت خوبه ؟ گفتم اره حالم خوبه . بعد ازش پرسیدم که اون دختر ها که کنارت هستند کین ؟ از زبان الیا گفت : اره حالم خوبه . اون دختر ها که کنارت هستند کین ؟ یه خورده ناراحت شدم و بعد الکس گفت : مرینت تو منو یادت نمیاد ؟ از زبان مرینت : یهو اون دختره اومد جلو و گفت : مرینت تو منو یادت نمیاد ؟ گفتم : چرا فکر میکنم الکس باشی .
الکس : خوشحال شدم که منو شناختی . الیا و با اون چند تا دختر باهم رفتیم خونه . الیا وسط راه گفت : دختر فردا بیا باهم بریم تا مدرسه رو نشونت بدم . مرینت : باشه . خداحافظی کردم و رفتم خونه و الیا هم رفت خونه خودشون .
فردا صبح از زبان مرینت ₥ بیدار شدم دست و صورتم رو شستم و رفتم صبحونه بخورم . بعد از صبحونه الیا زنگ زد : الیا : سلام دختر صبحت بخیر مرینت : سلام الیا صبح تو هم بخیر . الیا : مرینت اماده ای بریم ؟ گفتم نه هنوز باید لباس بپوشم 😅. الیا : باشه فعلا مرینت : فعلا . لباسم رو پوشیدم (لباس بالا )با الیا رفتیم که الیا مدرسه رو نشونم بده .
وسط های مدرسه بودیم که گوشیم زنگ خورد : مامانم بود : ارورا : سلام عزیزم حالت خوبه ؟ مرینت : اره عالیم شما چطور ؟ ارورا : منم عالیم . ببین دخترم یه چیزی می خوام بهت بگم مرینت : بله ارورا باید بیای چین . مرینت : کی بایدبیام ؟ ارورا اگه میتونی الان بیا . باشه مامان ارورا : پس فعلا . مرینت : فعلا . الیا من باید برم چین پیش مادرم . الیا : کی ؟ مرینت : همین الان الیا : باشه . (بغل کردن ) الیا : کی برمیگردی ؟ مرینت : نمیدونم . خدافظ الیا . الیا : خدافظ مری .( جدا شدن ) از زبان الیا : خیلی دلم برای مرینت تنگ میشه .
از زبان مرینت : رفتم بلیط بگیرم . خداروشکر 1 بلیط برای الان بود 😆. رفتم و سوار هواپیما شدم و چمدونمو گذاشتم بالا . بعد از 8 ساعت بلاخره رسیدیم .
از زبان مرینت : رفتم بلیط بگیرم . خداروشکر 1 بلیط برای الان بود 😆. رفتم و سوار هواپیما شدم و چمدونمو گذاشتم بالا . بعد از 8 ساعت بلاخره رسیدم.
آفرین دوست جونم