سلام این اولین داستان منه
از زبان مرینت : امروز داشتم به مدرسه میرفتم.خوشحال بودم و از یه جهت هم ناراحت بودم . چون که ادرین رو دارم فراموش میکنم .از زبان ادرین :امروز خیلی خوشحال بودم چون ناتالی و پدرم برای 1 سال برن نیویورک و دیگه بهم سخت نمی گرفتن و یه پرستار برام گرفتن.اسم پرستاره فلورا بود. من داشتم میرفتم مدرسه که مرینتو دیدم. بهش سلام کردم.مرینت: سلام ادرین خیلی برام عجیب بود دیگه به لکنت نیوفتاد.
از زبان مرینت : ادرینو دیدم ولی دیگه استرس نگرفتم.ادرین : سلام .منم گفتم سلام ادرین. انگار تعجب کرده بود و من رفتم سر کلاس. از زبان الیا: داشتم میرفتم مدرسه که دیدم ادرین به مرینت گفت : سلام. و مرینت بدون لکنت گفت : سلام ادرین و رفت سر کلاس . خیلی تعجب کردم و تصمیم گرفتم که با مرینت حرف بزنم.وقتی رفتم نشستم سر جام خانم بوستیه اومد.خیلی برام عجیب بود که مرینت چش شده اخه الان فقط به درسش تمرکز میکرد.از زبان مرینت : تصمیم گرفتم به درسم فکر کنم پس تمام فکرم رو برای درسم گذاشتم.
بعد مدرسه از زبان مرینت : مدرسه بالاخره تموم شد.داشتم با الیا مرفتم که مادرم زنگ زد.(راستی اسم مادر مرینت اروراست)برداشتم.تماس تصویری بود. مامانم انگار گریه کرده بود. پرسیدم : چیزی شده مامان انگار گریه کردی؟ از زبان مادر مرینت (ارورا): داشتیم مرفتیم که یهویی تصادف کردیم من تونستم جون سالم به در ببرم ولی پدر مرینت نتونست و متاسفانه مرد . من نمیدونستم که چه جوری به مرینت بگم .میدونستم که اگه بگم غش میکنه پس مجبور بودم بهش بگم که پدرش مرده پس بهش تصویری زنگ زدم : گفت : چیزی شده مامان انگار گریه کردی؟ گفتم خب ببین پدرت تو تصادف مرد . از زبان مرینت مرینت : مادرم گفت :خب ببین پدرت تو تصادف مرد . داشتم سکته میکردم که یهویی چشام سیاهی رفت (سیاهی متلق )
از زبان الیا : مرینت یهویی قش کرد. زنگ زدم اورژانس و مرینتو بردن منم پیش مرینت بودم . خیلی براش ناراحت بودم که پدرش رو از دست داده خیلی غم انگیزه . از زبان مرینت : یهویی بیدار شدم دیدم توی بیمارستانم به الیا گفتم : چه را منو اوردی اینجا ؟ از زبان الیا دکتر گفت : ایشون حالشون خوبه فقط قند خونش افتاده یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم : میتونم الان ایشون رو ببینم ؟ دکتر : بله البته . رفتم تو اتاق که مرینت گفت : چه را منو اوردی اینجا ؟ گفتم : هیچی فقط یه خورده قند خونت افتاده بود . از زبان مرینت : الیا گفت : هیچی فقط یه خورده قند خونت افتاده بود .
رفتیم پیشه بچه ها ( منظورم رز و جولیکا و الکس و میلن بود) من گفتم الیا تو برو من خودم میام . گفت : باشه تو پارک میبینمت . گفتم : منم همینطور . داشتم به پارک میرفتم که یهو از زبان الیا مرینت گفت که خودش میاد منم که گفتم باشه چند دقیقه بعد صدای تصادف ماشین اومد رفتم نزدیک ماشینش شبیه مرینت بود.رفتم ببینم کیه که دیدم مرینته. سریع زنگ زدم ارژانس و با بچه ها به بیمارستان رفتیم .از زبان مرینت :
و تمام ببخشید که من این پارت رو کم نوشتم و اینکه لطفا نظر بدبد و ین قلب سفید رو قرمز کنید راستی می خواستم بگم که لطفا داستان دوستم ( ارزو ) رو هم بخونید خدافظ نظر فراموش نشه
خیلی خوب نوشتی آفرین
به تست های منم سر بزن
ممنونم باشه
سلام عشقم عالی بود عزیزم لایک هم کردم گود بای
ممنونم
علی
خوشگلم
موفق باشی
ممنونم