امیدوارم هیچ یک از شما درد از دست دادن نزدیکانتون رو تجربه نکرده باشید... من تو این دو سال خیلی از عزیزانم رو از دست دادم و سعی کردم داستانی با شبیه سازی احساساتی که تو اون زمان داشتم براتون به ارمغان بیارم... باور دارم خوشتون میاد🌹✨
به نام خدا. "ستاره هنوز آنجاست" خواهرم مرد. همین چند روز پیش، در هفته گذشته، شاید هم ماه گذشته. البته مردن فعل درستی برای توصیفش نیست. او *خ.و.د.ک.ش.ی* کرد. آشنایان و فامیل هایمان می آیند و میروند، بعضی هایشان دستانم را میگیرند و میفشارند و چشم هایی اشک آلود نگاهم میکنند. بعد با صدایی لرزان زمزمه میکنند: «دخترک بیچاره...نترس عزیزکم، زودی همه چیز درست میشود.». خودشان هم نمیدانند برای چه این ها را به من میگویند. شاید میخواهند کمی حالم را تسکین ببخشند. به چیزی که زخمی نشده که مرحم نمیزنند. این روزها بیش از حد عجیب است، مادر مدام گریه میکند و پدر سعی میکند قوی باشد. اخم میکند و به عکس ستاره، خواهرم، نگاه نمیکند. با اینکه خودش میگوید برایش مهم نیست باز هم میتوانم ببینم که چقدر در این مدت پیرتر شده. میلاد خوش است. برای خودش گریه میکند و مدام لباس های خواهر را بو میکند. حلقه اش را درنمیاورد و حلقه خواهر را نیز در یک زنجیر انداخته و بر گردنش انداخته، بجای حفظ کردن خاطره های نامزدش و قفل کردنشان توی قلبش میخواهد حلقه اش را نگه دارد. البته من چیزی به او نگفتم. اینطوری بهتر است. حلقه به زودی فراموش میشود بعدش او میتواند دختری دیگر را برای خودش پیدا کند، شاید زیبا تر و مهربان تر. اصلاح میکنم، زیبا تر. هیچ کس از خواهر مهربان تر نمیتواند باشد.
من اکثر اوقات را در اتاقش میمانم. تنها جایی که این روزها بوی زندگی میدهد. بوی او را میدهد. باقی جاها بوی مرگ میدهد. در اتاقش را قفل کرده اند و میخواهند انرا مثل یک موزه نگه دارند. انها همیشه همینطوری اند، بجای نگه داشتن چیز ها در میان خودشان، انها را در یک صندوق میگذارند، درش را قفل میکنند و در اخر انرا خاک میکنند. چه در ذهنشان و چه در خانه شان. احتمالا متوجه شده اید که این روزها همه عجیب رفتار میکنند. من هم احساس خوبی میانشان ندارم با اینحال کسی را پیدا کردم که همانند خودم است. کسی که میداند او همینجاست، درست درمیان ما. ولتا اکثر اوقات روی تخت ستاره دراز میکشد و دم سفید و پشمالویش را روی تخت تکان میدهد، فکر میکنم منتظر است تا ستاره بیاید و بخاطر کثیف کردن تختش او را دعوا کند. چند باری با ان گربه کوچک حرف زدم، خواسم ببینم او چطور این روزها را میبیند. ولتا قضاوتم نکرد و با سکوتش مرا تایید کرد. پس من هم او را بغل کردم و در خانه قدم میزنم، خواهر عمدتا با من حرف میزد. میگفت من دختر «رازداری» ام. من فقط نمیخواستم در خانه جنگ به پا شود. او از مشکلاتش با میلاد میگفت، از سختی هایی که وقتی هم سن من بود کشیده بود و از اینکه من چقدر زندگی راحتی دارم چون همه مرا «رها» کرده بودند. همیشه رویای رهایی داشت.
داشتم از راه پله پایین می امدم که صدای مادر را شنیدم. داشت پدر را سرزنش میکرد و سرش داد میزد. مادر: همش تقصیر توعه! خیلی بهش سخت میگرفتی همیشه سرزنشش میکردی همیشه بهش احساس ناکافی بودن میدادی! ببین چیشد! دخترت رو کشتی! تو اصلا انسانی؟ اسم خودت رو میزاری پدر! حرف های تکراری همیشگی. پدر معمولا درمقابل این ملامت های بی حساب سکوت میکرد اما امروز متفاوت رفتار کرد. جوابش را داد. پدر: احمقی زن!؟ دخترت دیوانه بود! مشکل خودش بود! خودت میدانی که اون خودش هم از خودش متنفر بود. همه این ها تقصیر خودشه! حالا هم بدون اینکه به خانواده اش و عواقبش فکر کند رفته خودش را کشته! بزدل. من روی پله ها نشسته بودم و آنهارا تماشا میکردم. دعوایی بی حساب مثل همیشه. نگاهم لحظه ای به چشمان پر از اشک میلاد که حرف های مادر و پدر نامزد مرده اش را گوش میکرد افتاد. میلاد در دنیایی دیگر سیر میکرد. حتی یک کلمه هم حرف نمیزد، فکر کنم متوجه شده بود این بحث ها بیهوده اند. از روی پله ها بلند شدم و به اتاق خواهر رفتم، پاتوق ولتا. کنارش نشستم و دست هایم را توی هم گره کردم و به رو به رو نگاه کردم. «میدونی ولتا، اونا فکر میکنن ستاره بخاطر یک چیز خاص رفته، میگن تقصیر خودشونه...گاهی هم تقصیر خودش میندازن ولی من فکر میکنم اون فقط از زنده بودن خسته شد و تصمیم گرفت بمیره. اخه میدونی، اون از چیزای تکراری بدش میومد» ولتا چیزی نگفت. همین را هم دوست داشتم، یک شنونده عالی. حالا کمی میفهمم چرا ستاره بیشتر با من حرف میزد، شاید چون من بی قضاوت تنها حرف هایش را گوش میکردم و اخرش یک «حق داری» به او میگفتم و اتاقش را ترک میکردم.
پدر و مادر در تلاش بودند به دخترشان کمک کنند، به یک پیرزن پول داده بودند و روزها و شب ها در خانه ما میماند و برای ستاره قرآن میخواند و از خداوند برای او طلب بخشش میکرد. صدای پیرزن بیمفهوم بود. کلمات از دهانش بیاحساس بیرون میآمدند و گویی تنها نوایی اضافی در سکوتِ خانه ایجاد میکردند؛ نوایی که از پشت درِ قفلشدهی اتاقِ ستاره جلوتر نمیرفت. به یاد دارم شبی را که ستاره دست مادرم را میفشرد و درحال گریه التماس میکرد: مامان لطفا!... مادر تنها رو را پس میزد: مردم چی میگن! آری مردم چه میگویند...امروز مردم هرکدام یک چیز میگویند، وقتی وارد مراسم میشوند گریه میکنند و موقع خروج باهم قضاوت میکنند. یک شب، درست زمان طلوع ماه و غروب خورشید، مادر را دیدم که تنها توی حیاط نشته بود و داشت بی صدا گریه میکرد. خانه پر از مهمان هایی بود که برای تنها نبودن ما امده بودند و میخواستند فضا را عوض کنند. با اینحال حالا مادر اینجا بود، در خلوت، سکوت و تاریکی. مادر زیر لب در میان اشک هایش زمزمه هایی میکرد. نزدیک تر شدم و با احتیاط کنارش نشستم. دستم را روی موهای کوتاهش کشیدم، دیگر مثل قبل زیبا نبودند. از حالت نامرتبشان معلوم بود که چند روزی است که شانه نشده اند و بخاطر قیچی شدن ناشیانه توسط مادر هرکدام به طرفی افتاده بودند. بعد از کمی دقت زمزمه های ان زن پیر برایم روشن شد: ستاره من رفته... خاموش شده... لبخند محوی زدم و صدایش کردم سپس به اسمان اشاره کردم: ولی مامان، اون هنوز اونجاست. میتونی ببینیش؟ فکر نمیکنم بتوانم روزی این خاطره را فراموش کنم. او با حالتی گنگ نگاهم کرد، برای چند لحظه اشک هایش خشک شدند و چشمانش به صورت من گره خورد. به ان لبخند معذبی که روی صورتم داشتم و چشمان امیدوارم. شانه هایم را بالا انداختم...ناگهان زد زیر گریه. انقدر شدید که گویی در درونش طوفانی امده بود. تصمیم گرفتم تنهایش بگذارم. رفتم و به او اجازه دادم تا خودش با خودش کنار بیاید.
بعد از ان شب تغییراتی در خانه اتفاق افتاد. خانه ساکت شده بود، دیگر ان پیرزن دعا خوان را ندیدم، مبل ها گرد و خاک گرفته بود و لیوان ها برای مدتی طولانی توی کابینت ها مانده بودند. افرادی که به خانه میامدند کم کم دیگر نیامدند و خانه خالی شد. اعلامیه های سیاه از دیوار های کوچه ها برداشته شد و ستاره از خیال ها پاک شد. شاید مادر این را خواسته بود، شاید هم پولشان تمام شده بود، نمیدانم. کفش های جلوی خانه کم تر بودند، حتی ان کفش های مردانه ی خاکی را هم نمیدیدم، کفش های میلاد. او تقریبا دیگر به خانه نیامد و من نفهمیدم صورتش صاف شد یا ابری ماند. مادر و پدر کمتر گریه میکردند و کم کم لباس های تیره شان را در میاوردند. گرچه من هنوز تیرگی را در چشمشان میدیدم. این وسط تنها چیز هایی که تغییری نکرده بود من و آن گربه کوچک بودیم. هنوز هم هر روز توی اتاق خواهر به هم نگاه میکردیم و به نقاشی های فانتزی و رنگارنگش روی دیوار نگاه میکردیم و به هم لبخند میزدیم. ولتا هنوز هم منتظر بود تا خواهر بیاید و موهایش رو شانه بزند و بخاطر نشستنش روی تخت دعوایش کند. راستی او خیلی لاغر شده بود. رفتم تا برای گربه بیچاره کمی غذای درست و حسابی بیاورم که مادرم را دیدم. لبخند کمرنگی زد و بعد خواست با من سر صحبت را باز کند. -برای ولتا غذا میبری؟ -آره -چرا بعدش نمیری یکم پیش خواهرت؟ دایی داره میره اونجا...از وقتی اون اتفاق افتاده یک بار هم نرفتی پیشش. بعد از اینکه ستاره رفت، این چیزی بود که انها میگفتند. شاید نور ستاره در خانه خاموش شده بود اما قلب من هنوز هم با او روشن بود. برای همین هم نه برایش گریه کردم و نه نیازداشتم به دیدنش بروم. او درست کنار من بود، در قلبم -نیازی نیست مادر. من همینجوری خوبم. این را گفتم اما میدانستم قرار نبود رهایم کند. در اخر با ان چشمان اشک الود که با درماندگی دنبال ذره ای امید میگشتند مرا شکست داد. همرا دایی ام رفتم و اتفاقا ولتا را هم را خودم بردم. دایی برای ستاره فاتحه خواند و بعد من و گربه را درمیان زمینی پر از خاک تنها گزاشت. یک سنگ قبر سفید رو به رویم بود که رویش شعری از خیام نوشته بودند و دو تاریخ روی قبر بود. روبه رویش یک بید کاشته بودند، بید سرحال بود، برگ های سبز، بلند و تازه داشت. درست هنگامی که گربه داشت برای تلی از خاک میو میو می کرد من داشتم بید سرزنده و زیبای رو به رویم را نگاه میکردم و به شعر روی سنگ قبر نگاه میکردم: دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است وآن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است تاسر حدِ آفاق دویدی هیچ است وآن نیز که در خانه خزیدی هیچ است نمیدانم برای چه این شعر روی قبر یک ستاره بود ولی هر دلیلی که داشت باعث شد دستانم بلرزند و برای لحظه ای حس کردم چیزی خیس روی گونه هایم افتاد. سرم را بالا گرفتم، اسمان افتابی بود.
داستانت خیلی قشنگهههه
به نظرم حق ویژه شدن رو دارهههه😃
لحن نوشتاری ،خود داستان ،غمی که توی نوشته هات میشد احساس کردددد😭>>>>>>
درخواست دادم امیدوارم ویژه بشه مرسی بابت حمایتتتتت🥺🌹💕
یکی از قشنگ ترین داستان هایی بود که تاحالا خوندم😭❤
درخواست ویژه بده😃
لطف داریییی🌹💕💕
فعک نکنم ممد اینا رو ویژه کنه😂
خیلی دوست اش دارم. حس خیلی تهی بودن بهم داد. خیلی زیبا بود. داستان اش درک می کنم. می خوام برای از دست دادن عزیزانت یک جمله بگم ولی همونطور که گفتی اینا جملات هیچ دردی دوا نمیکنه.فوق العاده بود.👏👏
فدات شم لطف داری💕🥺