ببخشید دیر شد امید وارم لذت ببرید لایک و کامنت فراموش نشه اگه نظری داریم که به داستان کمک میکنه ممنون میشیم بگید
باران هنوز میبارید. هیوئی دیگر روزها را نمیشمرد. فقط زنده میماند. گاهی در خانههای خالی. گاهی در زیرزمین فروشگاهها. گاهی در ماشینهایی که صاحبشان مدتها بود مرده بود. سه هفته بعد از سقوط بوستون، او دیگر شبیه آن پسر خجالتی سابق نبود. ریش روی صورتش رشد کرده بود. چشمهایش همیشه دنبال راه فرار میگشتند. و مهمتر از همه... دیگر به آدمها اعتماد نمیکرد. آن روز در بزرگراه متروکه، برای اولین بار با فرانکی آشنا شد. مردی کوتاهقد با موهای جوگندمی و یک تفنگ شکاری زنگزده. وقتی هیوئی را دید، مستقیم اسلحه را سمتش گرفت.
«اسمت.» «هیوئی.» «دروغ بگی میکشمت.» «هیوئیه.» فرانکی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد اسلحه را پایین آورد. «خوبه. منم فرانکیام.» هیوئی همان لحظه فهمید دنیا هنوز آدمهای عجیبتر از زامبیها دارد. چند ماه بعد تعدادشان سه نفر شده بود.
«اسمت.» «هیوئی.» «دروغ بگی میکشمت.» «هیوئیه.» فرانکی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد اسلحه را پایین آورد. «خوبه. منم فرانکیام.» هیوئی همان لحظه فهمید دنیا هنوز آدمهای عجیبتر از زامبیها دارد. چند ماه بعد تعدادشان سه نفر شده بود.
«اسمت.» «هیوئی.» «دروغ بگی میکشمت.» «هیوئیه.» فرانکی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد اسلحه را پایین آورد. «خوبه. منم فرانکیام.» هیوئی همان لحظه فهمید دنیا هنوز آدمهای عجیبتر از زامبیها دارد. چند ماه بعد تعدادشان سه نفر شده بود.
همه یک ویژگی مشترک داشتند. هیچکدام قهرمان نبودند. هیچکدام آدمهای خوبی هم نبودند. اما همه چیزی را از دست داده بودند. و همین آنها را کنار هم نگه میداشت. یک شب کنار آتش، فرانکی پرسید: «خب رئیس، اسم گروه چیه؟» هیوئی اخم کرد. «من رئیس نیستم.» «پس کیه؟» کسی جواب نداد. فرانکی خندید. «دیدی؟ پس خودتی.» یکی از افراد گفت: «اسممون باید ترسناک باشه.» دیگری گفت: «یا محترمانه.» فرانکی بطری خالی را پرت کرد. «گور بابای محترمانه.» بعد به هیوئی اشاره کرد. «ما چی هستیم؟» هیوئی لحظهای فکر کرد. به شهرهای سوخته. به آدمهایی که مرده بودند. به سارا. و به خودش. «هیچی.»
«چی؟» «ما قهرمان نیستیم.» سکوت. هیوئی ادامه داد: «فقط چند تا آدمیم که هنوز نمردن.» فرانکی لبخند زد. «پس همون The Boys.» خندهای کوتاه میان جمع پیچید. اما اسم ماند. و سالها بعد... همه آن را میشناختند.
زمان حال زیرو اتاق جلسه ساکت بود. ویکتور روی صندلی نشسته بود. سکه میان انگشتانش میچرخید. داچ کنار پنجره ایستاده بود. آرتور دست به سینه، ساکتتر از همیشه. در باز شد. نگهبان وارد شد. رنگ از صورتش پریده بود. «یه خبر دیگه داریم.» داچ گفت: «بگو.» نگهبان برگهای را روی میز گذاشت. همه به آن نگاه کردند. فقط یک جمله روی کاغذ نوشته شده بود. با جوهر سیاه. درشت. نامرتب. اما کاملاً واضح. «ما سه نفر شما را نکشتیم. فقط میخواستیم بفهمید میتوانیم.» سکوت اتاق سنگین شد.
سکه از میان انگشتان ویکتور افتاد. تق. برای اولین بار در چند سال گذشته. ویکتور خم نشد آن را بردارد. فقط به نوشته خیره ماند. بعد آرام گفت: «این پیام نیست.» داچ پرسید: «پس چیه؟» ویکتور نگاهش را به آرتور دوخت. «اعلان جنگه.» آرتور چیزی نگفت. اما همان حس بدی که صبح روی پشتبام سراغش آمده بود... حالا تبدیل به یقین شده بود. جایی بیرون از دیوارهای زیرو، کسی در حال ساختن طوفانی بود که دیر یا زود به سراغشان میآمد. و نام آن طوفان... The Boys بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)