سلام. بعد مدت ها با آخرین پارت ویژه برگشتم پیشتون. معذرت میخوام که نبودم. امتحانا و کارنامه حسابی درگیرم کرده بودن اما خوشبختانه تموم شدن. تو تابستون فعالیت های بیشتری دارم و پارت های بیشتری میدم. راستی، این آخرین پارت ویژه هستش و بعد به زمان حال برمی گردیم. اگه بعد این پارت بازم سوالی راجب این داستان داشتین، حتما تو کامنتا بهم بگین تا جواب بدم. خب دیگه بدون معطلی برید سراغ داستان.
این قسمت: آشکار شدن بسیاری از راز ها ( بچه ها از این پارت به بعد میخوام یکم قلمم رو تغییر بدم. در ادامه بیشتر می فهمید.) * * * * * از زبان راوی: سوال این است که برای سونیا چه اتفاقی افتاد؟ سونیا بعد از اینکه در جنگل پرت شد، یعنی همان محل زندگی قبیله و خانواده اش، به شدت گریه کرد. انگار جنگل هم با او گریه می کرد و هنگامی که باد میان درختان می پیچید، صدایی مانند گریه ایجاد می شد. حتی آسمان و ابر ها هم، نتوانسته بودند خود را کنترل کنند و از شدت غم آنها، باران زیادی می بارید. ناگهان صدای زوزه ای باعث شد سونیا آرام سرش را بلند کند و به دنبال منبع صدا بگردد اما هرچه نگاه میکرد چیزی نمی یافت. (( اینطوری نمیشه. باید بلند شم و بگردم.)) آرام از جایش بلند شد و درحالی که تلو تلو خوران راه می رفت، به دنبال صدا می گشت. به خاطر باران، حسابی سردش شده بود اما لباس هایش ذره ای خیس نشده بودند زیرا قدرت اصلی سونیا، ارتباط با موجودات غیر انسان بود. البته این را به کسی نگفته بود یا اکثر اوقات، آن را پنهان میکرد. بیشتر مردم، بر این باور بودند که این قدرت بسیار ناچیز و مایه ننگ است اما این تصور بسیار غلط بود. بگذریم، سونیا بالاخره منبع صدا را پیدا کرد. توله گرگ کوچکی را دید که بالای سر گرگی بزرگتر ایستاده و زوزه های بلند و محزون می کشد. دل سنگ هم برای او آب می شد. سونیا آرام آرام جلو رفت و سعی کرد توله گرگ را آرام کند. سونیا با صدایی آرام گفت:(( من قصد ندارم بهت آسیبی برسونم.)) و سعی کرد با توله گرگ حرف بزند که بالاخره موفق شد.....
توله گرگ با صدایی عصبانی که رگه هایی از ناراحتی داشت گفت:(( نمی ذارم به مادرم دست بزنی!! شما انسان ها( البته نیمه انسان ها ولی خب) همتون مثل همین! همتون خیلی پستین!)) سونیا:(( درکت میکنم که از دست دادن خونواده چه دردی داره. می آی از امروز بشیم خونواده همدیگه؟!)) توله گرگ:(( رو چه حسابی باید بهت اعتماد کنم؟ تو حتی اسمتم بهم نمیگی.)) سونیا کمی فکر کرد و تصمیم گرفت اسمی را بگوید که پدرش همیشه با آن اورا صدا می زد البته هنگامی که هر دو با هم تنها بودند. رازی بین او و پدرش. میخواست تا ابد با این اسم زندگی کند که اگر سونیک روزی او را دید، بتواند بدون او زندگی ای شاد را تجربه کند. سونیا:(( نورا صدام کن.)) ۲ سال بعد............... نورا حالا ده ساله بود و توله گرگ هم بزرگتر شده بود. اسپ توله گرگ فلیکس بود. نورا یکسال پیش به خاطر گریه های شدیدی که کرده بود، بینایی اش کم شده بود و حالا کاملا نابینا شده بود. فلیکس خیلی به او کمک کرد تا نورا بتواند بدون کمک او، با دیدن روح های بقیه و اشیا، بتواند زندگانی اش را به راحتی طی کند. مدتی نگذشت که فلیکس تصمیم گرفت به دنبال اعضای باقیمانده خانواده اش بگردد. قبل از آن حادثه تلخ در قبیله نورا، افراد مفلیس گرگ های زنیت زیادی را از بین برده بودند اما فلیکس، امیدوارانه رفت تا دنبال خانواده اش بگردد. اما هرگز بازنگشت و نورا برای بار دوم، تنها شد........
حال برگردیم تا ببینیم برای سونیک چه اتفاقی افتاده است.... ناگهان با باز شدن در، رشته افکار سونیک پاره شد و با دیدن شخصی آشنا در چارچوب در، حیرت زده شد. ملکه کایلا بود. ملکه سرزمین آبی یا در واقع...... سونیک:(( باورم نمیشه. مگه...مگه میشه آخه همچین چیزی؟!؟! عمه!؟ )) کایلا با دیدن چشمان باز سونیک، به شدت اشک ریخت و سونیک را محکم در بغلش گرفت. کایلا:(( من دورت بگردم. نفس عمه. بهم بگو چی شده؟ کارن کجاست؟ مادرت .... خواهرت...)) سونیک هم به شدت اشک می ریخت. مدتی طول کشید تا خود را کنترل کرد. سونیک:[ گفتن تمام حادثه] کایلا به شدت متعجب و نارحت شد اما کسانی که بیشتر از کایلا بهت زده شدند، دکتر کایسل و شاه مارسل و پرستار بودند. مدتی بعد از رفتن دکتر و پرستار، کایلا همه چیز را راجع به کارن به مارسل توضیح داد. هنوز حرف های کایلا تمام نشده بود که در دوباره به صدا درآمد.......
دونیمه خارپشت، پشت در بودند. خارپشتی سفید و خارپشتی قرمز مشکی. بار دیگر کایلا همه چیز را توضیح داد. کایلا:(( دوست دارین برادر همدیگه باشین؟)) و اینگونه شد که سونیک هم زندگی جدیدی را شروع کرد. اما باید دید در زمان حال چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟ البته این جریان برای قسمت بعدی است....... پایان قسمت های ویژه گذشته
زیباست به شدت زیبا
شاهکار ✨