سلام دوستان این از پارت 4 داستان سقوط
۵ سال قبل – بوستون شهر هنوز اسمش بوستون بود… اما دیگر شبیه خودش نبود. خیابانها آرامآرام از زندگی خالی میشدند، انگار چیزی نامرئی دارد همهچیز را از داخل میخورد. و هیچکس هنوز نمیدانست اسم این اتفاق چیست. هیوئی بوچر آن شب فقط یک هدف داشت. سارا. نامزدش. کسی که بعد از مسابقه گفته بود: «امشب تنها نباشم… بیا دنبالم.»
شب با یک بار کوچک شروع شده بود. سارا و تیمش باخته بودند. خسته و عصبی بود. هیوئی او را تا خانه رسانده بود. وقتی رسیدند، سارا فقط گفت: «نرو… امشب بمون پیشم.» و هیوئی مانده بود. چند ساعت بعد، سارا دوباره بیرون رفت. هیوئی برای منتظر ماندن، وارد یک بار کوچک نزدیک سالن شد. یک لیوان ساده. یک شب عادی. یا چیزی که فکر میکرد عادی است. تلویزیون بالای بار خشخش میکرد. «گزارشهای پراکنده از خشونت غیرعادی… هنوز تأیید نشده…» هیچکس جدی نمیگرفت. در باز شد. باد سرد آمد داخل. و همراهش یک مرد. یا چیزی که قبلاً مرد بود. چشمها غیرطبیعی. حرکتها غلط. و رفتاری که انسانی نبود.
چند ثانیه بعد، همهچیز بهم ریخت. شیشه شکست. صندلی افتاد. فریاد. هیوئی عقب رفت. «عقب!» اما خیلی دیر بود. چیز داخل بار حمله کرد. صاحب بار شاتگان کشید و شلیک کرد. بام! موجود افتاد… اما نه کامل. هیوئی بدون فکر از بار بیرون زد. «سارا…» و دوید. اما خیابانها دیگر امن نبودند. چیزهایی در سایهها حرکت میکردند. و هر لحظه بیشتر میشدند. خانهٔ سارا باز بود. در نیمهباز. چراغها خاموش. هیوئی وارد شد. سکوت. بعد جنازهای روی زمین. خون. بینظمی. اما سارا نبود. هیوئی فقط زمزمه کرد: «تو زندهای…» و دوباره دوید.
در کوچهای تاریک، نور کم یک خانه دیده شد. در نیمهباز. صدای شلیک از داخل. هیوئی وارد شد. خانه آشوب بود. دود. خون. شیشه شکسته. و مردی که با شاتگان از خودش دفاع میکرد. داچ. هیوئی در گوشه ماند. گم شده. نفسش تند. در همان لحظه یکی از آن موجودها وارد شد. هیوئی فریاد زد. آرتور شلیک کرد. موجود افتاد. داچ برگشت. «تو دیگه کی هستی؟» هیوئی فقط گفت: «باید برم دنبالش…» چند لحظه بعد، بیسیم کوچیک ارتور روشن شد صدای ویکتور: «بوستون در وضعیت قرنطینه است.» بعد تلویزیون. نقشه جهان. نقاط قرمز. و بعد— لندن. آتش. بمباران.
بیسیم صدا داد. «آرتور… ما زندهایم… داریم میریم سمت بندر…» ویکتور: «تو کجایی؟» آرتور: «بوستون.» هیوئی آرام گفت: «اون زندهست… من باید برم.» داچ گفت: «بیرون یعنی مرگ.» آرتور نگاهش کرد. «اگر بری… برگشتی در کار نیست.» هیوئی مکث کرد. بعد گفت: «اگه نرم… همینجا هم تمومم.» سکوت. و در نهایت آرتور گفت: «اگر میخوای بری… یاد بگیر زنده بمونی.» هیوئی رفت. در را پشت سرش بست.
هیوئی تنها شد. و شهر دیگر هیچ رحمی نداشت. در یک فروشگاه، با یک بازمانده همراه شد. مردی با چوب بیسبال. با هم ماندند. در یک خانه پناه گرفتند. اما شب تبدیل به کابوس شد. مرد زخمی شد. میتوانست نجاتش بدهد… اما نکرد. او فقط رفت. و خانه را آتش زد. و وقتی شعلهها بالا رفتند… هیوئی ایستاد و نگاه کرد. بدون حرف. بدون واکنش. و بعد رفت. آن شب، هیوئی فهمید: این دنیا دیگر جایی نیست که همه را بشود نجات داد.
بسیار عالی منتظر قسمت بعد هستم
مرسی دوست عزیز