پارت 2 داستان سقوط هست اگه دوست داشتید حتی پارت 1 رو هم بخونید
در خانهٔ نیمهویران، بوی دود و خون در هوا سنگینی میکرد. داچ قفلها را دوباره چک کرد و شاتگان را روی شانهاش انداخت. ارتور بیسیم را روی میز گذاشت. چراغ کوچک سبز هنوز چشمک میزد، اما سکوت سنگینِ آن طرف خط نشان میداد که فعلاً خبری نیست. داچ گفت: «آمادهای، فرمانده؟» ارتور کت تیرهاش را سفت کشید، کلت را در جای همیشگیاش محکم کرد و گفت: «اگه بخوایم زنده به دریا برسیم، باید قبل از تاریک شدن کامل شهر حرکت کنیم.» داچ دستی به ریش نتراشیدهاش کشید. «بندر، یعنی سمت شرق. خیابونهای اصلی قفلن. پلیس، ارتش، همهچی رفت رو هوا. پیشنهادت چیه؟» ارتور نقشهٔ ذهنیاش را مرور کرد: «خیابونهای اصلی یعنی مرگ. میریم از کوچهها و پشتبامها. هر جا که جمعیت کمتره، خطر کمتره.» داچ پوزخند زد: «از اون خطرایی که تو بهش میگی کمتر، من یکیدوتا بیشتر کشتم، ولی باشه، گوش میدم.» ارتور در را باز کرد. هوای سرد و سنگین، با بوی تعفن، به صورتشان خورد. بوستون دیگر آن شهر آشنایِ روی نقشه نبود. خیابانها، پر از ماشینهای رها شده، شیشههای شکسته، اجساد پراکنده و صدای نعرههایی بود که انسانیت را فراموش کرده بودند. ارتور زیر لب گفت: «بریم.» آنها پا به خیابان گذاشتند. هر قدم روی شیشهٔ خرد شده، صدایی خشخشمانند ایجاد میکرد که مثل زنگ خطر در گوششان میپیچید.
باران روی پنجرههای خانه در حومهٔ لندن میکوبید. تلویزیون تصاویر نامفهومی از «قرنطینه» پخش میکرد. سندی با موهای شلخته به صفحه خیره مانده بود. فقط دو کلمه در ذهنش تکرار میشد: «بوستون. آرتور.» در همین لحظه در با شدت باز شد. ویکتور، خیس و نفسنفسزنان، وارد شد. چهرهاش مثل همیشه خونسرد بود، اما نگاهش بیقرار بود. «سندی. وسایلت رو جمع کن. الان.» سندی برگشت. «چی شده؟» ویکتور به تلویزیون اشاره کرد. «این دیگه شوخی نیست. چند ساعت دیگه این محله هم میره تو قرنطینه. اگه الان نریم، دیگه هیچوقت نمیریم.» والتر از اتاقش بیرون آمد؛ پانزدهساله، با هودی تیره و چشمانی قرمز از کمخوابی. «مامان، اینا میگن یه ویروسه. از اون زامبیطوریا نیست، نه؟» سندی لبخندی مصنوعی زد: «نه عزیزم، فقط یه ویروسه. بابات هم میگه همهچی درست میشه.» ویکتور زیر لب، طوری که والتر نشنود، گفت: «تا وقتی زندهایم، شاید.» او کولهپشتی بزرگی را روی میز پرت کرد. «اینها رو جمع کردم. پول نقد، غذا، یه هفتتیر کوچیک. به سمت بندر میریم.» سندی تردید کرد. «ویکتور… مطمئنی؟» ویکتور لحظهای سکوت کرد و آرام گفت: «آرتور گفت اگر دنیا بهم ریخت، من حواسم به شماست. به نظرت الان دنیا سر جاشه؟» سندی جواب نداد. جواب لازم نبود.
ارتور و داچ در سایهٔ دیوارها حرکت میکردند. از دور، ستون دودی در آسمان بالا رفت. داچ گفت: «یا پلیسا دارن سعی میکنن نظم رو حفظ کنن، یا دارن شهر رو میسوزونن که چیزی باقی نمونه.» ارتور گفت: «هر دوش.» در یک تقاطع، مجبور شدند بایستند. وسط خیابان، سه نفر روی بدن چهارمی خم شده بودند. صدای خرد شدن استخوان و پاره شدن گوشت، چیزی بین جویدن و غرغر کردن حیوانی بود. یکی از آنها سرش را بالا آورد؛ چشمانش سفیدیاش را از دست داده بود و رگهای سیاه زیر پوستش مثل تار عنکبوت پخش شده بود. ارتور آرام گفت: «اگه ما رو ببینن، تمومه.» آنها از نردبان فلزی زنگزدهای بالا رفتند. وقتی به پشتبام رسیدند، شهر زیر پایشان پهن شد: دود، آتش، نئونهای شکسته و صدای بیوقفهٔ نعرهها. ارتور به سمت شرق اشاره کرد؛ جایی که در دوردست، پشت لایهای از دود، سایهٔ جرثقیلهای بندر دیده میشد.
ماشین کوچک در جادهای خیس میدوید. سکوت داخل ماشین فقط با ضربان باران شکسته میشد. سندی پرسید: «فکر میکنی قایقی پیدا میکنیم؟» ویکتور گفت: «ما همیشه راهی پیدا میکنیم.» در پیچ بعد، به ایست بازرسی رسیدند. سربازی دستش را بالا برد. «خانم، جاده بستهست. برگردید خونه.» ویکتور شیشه را پایین داد. «دوست عزیز، ما باید به بندر برسیم.» سرباز گفت: «بندر الان منطقهٔ قرمزه. اگه اونجا برید، دیگه برنمیگردید.» سندی گفت: «ولی ما—» والتر ناگهان فریاد زد: «اون پشت…!» در انتهای جاده، چند نفر آرام نزدیک میشدند. در نگاه اول مثل آدمهای زخمی بودند، اما نزدیکتر که شدند، واقعیت وحشتناکتر بود. سربازها شروع به تیراندازی کردند. ویکتور فریاد زد: «سرتون پایین!» و پدال گاز را تا ته فشرد. ماشین معبر را شکست و از کنار سربازها گذشت. والتر آهسته گفت: «فقط برسیم به بابا…»
صدای بیسیم روی کمربند ارتور بلند شد. صدای سندی بود: «آرتور؟ … رسیدیم نزدیک بندر. اینجا آشوبه. ویکتور میگه یه قایق پیدا کرده…» صدای ویکتور از دور آمد: «سریعتر! قبل از اینکه—» صدا قطع شد. ارتور فریاد زد: «سندی؟ سندی!» بعد صدای والتر آمد: «بابا… ما میریم سمت آب. هر طوری شده… خودت رو برسون.» بیسیم قطع شد. ارتور به بندر نگاه کرد. «اونا رفتن سمت دریا. اگه من نرسم… همهچی تمومه.» داچ لبخند کجی زد. «پس… برسیم.»
ارتور و داچ بالاخره از آخرین پشتبام پایین آمدند. خیابان عریض بود، پر از ماشینهای سوخته و دهها آلوده. ارتور چشمش را به نورهای بندر دوخت. نورهایی که در مه میدرخشیدند. «یا از اینجا رد میشیم… یا همینجا میمیریم.» داچ شاتگان را بالا آورد. «پس رد میشیم.» آنها از میان ماشینها حرکت کردند. صدای خشخش آلودهها از اطراف بلند شد. چند نفر سرشان را بالا آوردند. ارتور بدون مکث شلیک کرد. داچ هم پشت سرش آتش گشود. صدای گلولهها در بندر پیچید. چند دقیقه بعد، وقتی آخرین آلوده روی زمین افتاد، سکوت سنگینی روی اسکله نشست. مه آرام روی آب میلغزید. و بعد صدایی آمد. «بابا؟» ارتور خشکش زد. از میان مه، پسری با هودی تیره شروع به دویدن کرد. والتر. ارتور چند قدم جلو رفت. باورش سخت بود. «والتر…؟» والتر خودش را در آغوش پدرش انداخت. ارتور او را محکم بغل کرد، انگار اگر رهایش کند دوباره گمش میکند. چند متر آنطرفتر، سندی ایستاده بود. خسته، خاکآلود، اما زنده. وقتی نگاهشان به هم رسید، لبخند کوچکی روی صورتش نشست. ارتور دست والتر را گرفت و به سمت او رفت. چند ثانیه بعد، هر سه نفر در سکوت همدیگر را در آغوش گرفته بودند. صدای دریا آرام در مه میپیچید. داچ چند قدم دورتر ایستاده بود و این صحنه را نگاه میکرد. در دل شهری که داشت میمرد، خانواده بالاخره دوباره کنار هم بودند. اما آرتور، در میانِ گرمایِ آغوشِ سندی و والتر، چشمانش به افق دوخته شد. جایی که نورِ چراغقوههای ارتش، نه از بیرونِ شهر، بلکه از داخلِ بندر به سمت آنها حرکت میکرد. و از پشتِ سرشان، صدایِ خرد شدنِ چوبهایِ اسکله زیرِ پاهایِ چیزی سنگینتر از یک انسان به گوش رسید. آرتور دستِ کلتش را سفت کرد و در گوشِ سندی زمزمه کرد: «تا ده بشمار… بعد بدونِ اینکه برگردی، فقط بدو.»
عالی بود😆😆
🍓: آشنایی با چری¿ (بررسی)
5 اسلاید پست 0 مشاهده 0 لایک 0 نظر 24 دقیقه پیش
ـــــــ
ادمین خوشگ پین؟
خیلیییی خوب بوددددد
ممنونم ازت رفیق
شاهکار بود. خیلی ظریف و به دقت توصیف کردید
خیلی ازت ممنونم دوست خوبممممم (من استیکرام به مشکل خورده شما اینو قلب در نظر بگیر :) )
حتما ادامه بده🤝🏻