ناظران عزیز این پست قبلا منتشر شده بود فقط یک سری اشتباه داخل پست وجود اومو که ویرایش زدم یه داستان کوتاه از جولیا! "اگه تو امتحانات فرصت کنم و شما هم حمایت کنین ایشالا زیاد از این داستانا میزارم"
بلبل پر های طلایی اش را باز کرد و در آسمان اوج گرفت. از درختان کاج و سیب عبور کرد و به شهری با خانه هایی پر عظمت رسید. از ساختمان ها گذر کرد و وارد دشتی پر از گل شد. دشت گل های رز! رز ها گلبرگ هایی به قرمزی خون داشتند. راهی برای عبور از دشت پر گل بود. بلبل پایین آمد و در راه پر از رز قدم زد. ناگهان چشمش به یک سفیدی افتاد ، یک روشنایی میان خون. یک شاخه گل رز سفید میان تمام آن رز های قرمز شکوفا شده بود. جلو تر رفت و از رز سفید تعریف کرد :" تو چقدر زیبایی." رز سفید خندید. بلبل جلو تر رفت و بال هایش را باز نمود و دور گل چرخید. چرخید و چرخید و چرخید. صدای پسرکی آمد. بلبل روی شاخه ای در همان نزدیکی نشست.
پسرک گل های رز کنار جاده را از خاک جدا می کرد و داخل سبدی کوچک می گذاشت. چند قدم مانده بود به رز کوچک سفید . بلبل پرسید :" این پسر چه کار می کند؟ چرا به شما آسیب میرساند؟" رز قرمز از میان سبد پاسخ داد :" به یک جای بهتر می رویم ، یک گلدان پر از گل روی میز غذا یا حتی به عنوان کادو در گلدان ، شاید هم وصله ی دو زوج عاشق ! "
بلبل از خوشحالی رز ها دلگرم شد. آرزو کرد : کاش آینده رز سفید را بداند پسرک رز سفید را هم جدا کرد و در سبد گذاشت. با سرعت راه را بازگشت و داخل شهر شد و بلبل هم به دنبالش دوید. پسرک به میدان شهر رسید و شروع به فریاد کرد :" گل دارم گل ، گل های رز قرمز ، رز های با طراوت ، رز های زیبا ، هر کس زودتر بیاد یه رز سفید هم بهش کادو داده میشه!" بلبل روی تیر برق نشست و نظاره گر بود. زنی با لباسی پر زرق و برق و لباسی ابریشمی به کنار گل فروش کوچک رفت :" یه دسته گل رز می خوام به همراه اون رز سفید ، چقدر میشه؟" پسرک لبخندی بر لبانش نقش بست : " دو سکه نقره " زن ۱ سکه طلا به پسرک داد و او با خوشحالی دسته ای پر از گل برای زن درست کرد. زن دسته گل را گرفت و وارد کوچه ای که به نظر برای اشراف بود شد . بلبل هم در آسمان او را تعقیب می کرد. زن وارد خانه شد و بلبل به در بسته خورد. حالا باید چه کار می کرد؟ روی پنجره ای نشست و به درون اتاق خیره شد. گلدانی خالی کنار پنجره بود. باز هم آرزو کرد :" کاش این گلدان برای رز های قرمز سفید باشد " در اتاق باز شد و همان زن با دسته گلی وارد اتاق شد، دسته گل را داخل گلدان گذاشت و کمی به آن ها آب داد. بلبل شاد شد ، خیلی شاد شد .
چند روزی گذشت و بلبل هرروز به اتاق می آمد و با رز ها صحبت می کرد. یک روز که کنار پنجره آمد با رز های پژمرده ای رو به رو شد. بلبل پرسید :" چه کسی این بلا را سر شما آورده است؟" رز سفید خندید :" عاقبت هر گلی فراموشیست. شاید چند روز اول سر ساعت و به اندازه آب می دادند اما پس از چند روز به فراموشی سپرده میشویم" آری ، هر گلی هر چقدر هم زیبا باشد روزی فراموش خواهد شد. عشق هیچگاه ابدی نیست...
ولی خیلی داستانتو دوست داشتم✨🩷
منو یاد یه داستانی انداختی
توی اون داستان رز سفید لقبی بود که پادشاه باهاش تک دخترشو صدا میزد✨🥹