سلام دوستان ببخشید این پارت دیر منتشر شد
آرتور دوباره همان خواب را دید. مه. اسکله. صدای امواج. و والتر که از میان دود فریاد میزد: «بابا!» بعد صدای شلیک. صدای جیغ. و خون. همیشه خون. آرتور با نفس بریده از خواب پرید چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. دیگر خبری از بندر بوستون نبود. دیگر خبری از آن روز لعنتی نبود. فقط سقف چوبی اتاق. نور کمرنگ سحر. و سندی که آرام کنار او خوابیده بود. آرتور لحظهای نگاهش کرد. پنج سال. پنج سال گذشته بود. اما بعضی زخمها پیر نمیشدند. آرام خم شد. پیشانی سندی را بوسید. بعد از تخت بلند شد. گلاک را از روی میز برداشت. و از اتاق بیرون رفت.
هوای صبح سرد بود. آرتور از آخرین پله بالا رفت و روی سقف ایستاد. مثل هر روز. مثل هر صبح. مثل هر شبی که خوابش نمیبرد. از آن بالا تمام کمپ دیده میشد. پنج ساختمان عظیم. پلهای چوبی که میان آنها کشیده شده بودند. باغچههای روی پشتبام. مخزنهای آب. نگهبانهایی که شیفت عوض میکردند. کودکانی که تازه از خواب بیدار میشدند. زیرو. چیزی که از دل جهنم ساخته بودند. «باز همون خواب؟» آرتور حتی برنگشت. صاحب صدا را میشناخت. داچ. رهبر زیرو کنار او ایستاد. یک لیوان قهوه فلزی در دست داشت. «بگیر.» آرتور جرعهای نوشید. صورتش جمع شد. داچ خندید. «یه روز بالاخره از قهوههام خوشت میاد.» «اون روز احتمالاً روز قیام مردههاست.» داچ چند ثانیه به کمپ نگاه کرد. بعد آرام گفت: «پنج سال.» آرتور سری تکان داد. «پنج سال.»
صدای قدمهای تند روی پل فلزی پیچید. یکی از نگهبانها نفسزنان خودش را رساند. «داچ.» داچ اخم کرد. «چی شده؟» «کاروان غربی برگشته.» «خب؟» نگهبان مکث کرد. «سه نفر کم داره.» لبخند از صورت داچ محو شد. «کی این کارو کرده؟» نگهبان نگاهش را پایین انداخت. «علامت روی کامیونها پیدا شده.» «چه علامتی؟» نگهبان گفت: «The Boys» چند ثانیه سکوت حکمفرما شد. باد از میان پلها عبور کرد. داچ زیر لب ناسزایی داد. اما آرتور فقط به دوردست خیره ماند. انگار اسم را میشناخت. یا شاید فقط از شنیدنش خوشش نیامده بود. «باید به ویکتور بگیم.» این را داچ گفت. و برای اولین بار آرتور موافقت کرد. «آره.»
ساختمان پنجم. طبقه آخر. در نیمه باز بود. تق... تق... تق... صدای فلز روی چوب. تق... تق... تق... قبل از اینکه وارد شود، آرتور فهمید چه کسی آنجاست. ویکتور هیل. پشت میز نشسته بود. صندلی را کمی عقب داده بود. چکمههایش روی میز قرار داشت. و یک سکه نقرهای میان انگشتانش میچرخید. یا حداقل باید میان انگشتانش میچرخید. اما نبود. سکه روی هوا حرکت میکرد. میچرخید. بالا میرفت. پایین میآمد. و دوباره روی بند انگشتان ویکتور فرود میآمد. داچ بعد از پنج سال هنوز نمیفهمید این لعنتی چطور انجام میشود.
ویکتور بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «سه نفر.» داچ ایستاد. «از کجا فهمیدی؟» سکه یک دور کامل روی هوا چرخید. ویکتور لبخند زد. «اگه میومدین برای صبحونه، در نمیزدین.» آرتور برای اولین بار لبخند کوچکی زد. ویکتور بالاخره نگاهش را از سکه گرفت. «خب.» سکه روی هوا ایستاد. انگار لحظهای جاذبه را فراموش کرده باشد. بعد داخل کف دستش نشست. «مشکل چیه؟» داچ گفت: «The Boys.» برای اولین بار لبخند ویکتور ناپدید شد. سکه دیگر حرکت نکرد. ویکتور آرام پرسید: «مطمئنید؟» «علامتشون روی کامیون بوده.» چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد ویکتور از جایش بلند شد. کت چرمی بلندش را برداشت. رولور طلایی با دسته سفید روی میز افتاده بود. همان اسلحه معروف. همان اسلحهای که تقریباً همه دربارهاش داستان شنیده بودند. ویکتور آن را برداشت. «جالبه.» داچ اخم کرد. «چی جالبه؟» ویکتور به پنجره نگاه کرد. به دیوارهای کمپ. به آدمهایی که پایین در حال زندگی بودند. بعد آرام گفت: «پنج ساله همه از ما میترسن.» سکه را روی هوا پرتاب کرد. «برای اولین بار...» سکه داخل دستش ناپدید شد. «یکی پیدا شده که نمیترسه.» و برای اولین بار در تمام صبح... احساس بدی در دل آرتور شکل گرفت.
منتظر قسمت بعد هستم
مرسیی از حمایتت زود می نویسم