سلام دوستان امیدوارم از این داستان لذت ببرین اگه دوست داشتید لایک و کامت یادتونه نره و اگه نقدی داشتید بنویسید که کارمون رو بهتر کنیم
۴۸ ساعت قبل از فاجعه – بوستون بارانِ ریز و سرد، خیابانهای بوستون را شسته بود، اما نتوانسته بود چسبندگیِ جرم و گناه را از این شهر پاک کند. نور تابلوهای نئون در puddleهای خیابان منعکس شده بود. بوی نم و دود و قهوهٔ ارزان، در هوای سنگین شب حل شده بود. ارتور، با آن کت تیره و یقه بالا زده، در پیادهروهای شهر قدم میزد. از نظر بقیه، فقط یک مردِ خسته و غریبه بود، با چهرهای که به نظر میرسید سالهاست نخوابیده. اما زیر آن چهرهیَ خاموش، ذهنِ یک آدمکشِ حرفهای، مانند تیغی تیز کار میکرد. کلت گلاک سایلنسر دار، سنگینیِ مشخصی در جیب داخلی کت او داشت. هر قدم، او را به سرنوشتِ نزدیکتر میکرد؛ نه سرنوشتِ خودش، که سرنوشت کسی که نامش در هیچ گزارش رسمی ثبت نمیشد، اما حذفش برای بعضی دولتها حیاتی بود. او قبل از پرواز، در لندن، برای آخرین بار خانوادهاش را در آغوش گرفته بود. سندی، نگاهش را از او برنداشته بود؛ والترِ پانزدهساله سعی کرده بود خودش را محکم نشان بدهد، اما لرزش انگشتهایش را نمیشد پنهان کرد. ارتور فقط یک جمله گفته بود: «اگه دنیا بهم ریخت، ویکتور حواسش به شماست.» او هرگز فکر نمیکرد «دنیا» به این سرعت بهم بریزد.
هدف، مردی بود حدوداً پنجاهساله؛ سرمایهدار، رابط پنهانی چند شبکهی آزمایشگاهی و نظامی. گفته بودند: «این فقط یک ترور سادهست. شلیک کن و برگرد. باقیش برای ماست.» اما هیچوقت «باقی» فقط برای آنها نمیماند. آن شب، ارتور او را پیدا کرد. مرد همیشه در ساعت مشخصی به یک کافهٔ خاص میآمد، قهوهٔ مخصوص میخورد و بعد در مسیر ثابتی به سمت هتلش میرفت. ارتور از آن طرف خیابان مراقب بود؛ زیر بارانی که مدام شدت میگرفت. درون کافه، نور زرد و گرمی روی میزهای چوبی میافتاد. مرد، قهوهاش را خورد، حساب کرد، و از در بیرون زد. لحظهای چترش را باز کرد. همان ثانیه، ارتور نفس را حبس کرد، هدف را در ذهنش فریز کرد. گلوله، با آن صدای خفهی آشنا، از لولهی سایلنسر بیرون رفت. چتر از دست مرد افتاد، بدنش یک لحظه به هوا نیمخیز شد، بعد با صورت روی پیادهرو افتاد. خون، میان آب باران پخش شد. هیچکس فوراً نفهمید. مردم اول فکر کردند کسی لیز خورده، بعد جیغها شروع شد. ارتور قبل از اینکه اولین فریاد بلند شود، از سر کوچه ناپدید شده بود. یک مأموریت دیگر، تیک دیگری در ذهنش زد. اما آن شب، بوستون چیزی را در هوا حمل میکرد که هیچکدام از آنها نمیدانستند: بوی آغاز یک جهنم جدید.
۲۴ ساعت قبل از فاجعه – قرنطینه او در اتاق ارزانقیمت هتلش نشسته بود. اخبار، روی کانالهای مختلف، چیزهایی دربارهی «نا آرامی»، «شیوع محدود»، «حادثهی آزمایشگاهی» پخش میکردند. چیزهایی که ارتور سالها یاد گرفته بود نادیده بگیرد. اما این بار، چیزی فرق داشت. یک کانال، ناگهان گزارش را قطع کرد: «بنا بر منابع تأییدنشده، مرکز کنترل بیماریها، وضعیت فوقالعاده در چند شهر اعلام کرده. رفتوآمدها محدود، پروازها کنسل…» ارتور گوشیاش را برداشت. پیامی کوتاه به ویکتور فرستاد: «اوضاع اینجا عجیب شده. شاید کمی دیرتر برگردم. حواست به سندی و والتر باشه.» پاسخ ویکتور کوتاه بود، مثل همیشه: «همیشه.» تا شب، خبرها بدتر شدند. «قرنطینهی بوستون.» «احتمال شیوع ویروسی ناشناس.» «بعضی منابع از رفتارهای خشونتآمیز غیرعادی مردم خبر میدهند.» از پنجرهی اتاق، ارتور دید خیابانها آرام آرام خالی شدند. ماشینهای پلیس، آمبولانسها، چراغهای قرمز و آبی. او این صحنه را بارها در کشورهای جنگزده دیده بود، اما همیشه به عنوان یک تماشاگرِ کنترلگر، نه یک زندانی. برگشت به لندن؟ فراموشش کن. همهٔ پروازها، یکییکی لغو شدند. خطوط قرمز روی تابلوهای فرودگاه، مثل خطهایی روی سنگ قبور بودند.
ارتور همان لحظه فهمید: این مأموریت، آخرین مأموریتِ «قدیمی» اوست. بعد از این، چیزی که میآید دیگر در محدودهی «ترور» و «امنیت» تعریف نمیشود. چند ساعت قبل از فاجعه – خانهٔ داچ وقتی خیابانها شروع کردند به دیوانه شدن، ارتور در بوستون در حال حرکت بود. نه از سر کنجکاوی؛ از سر غریزه. او همیشه سعی میکرد پناهگاههای موقت پیدا کند. جاهایی که بتواند اسلحه را تمیز کند، نقشه بکشد، بخوابد. این بار هم به دنبال پناهگاه بود. اولین باری که «یکی از آنها» را دید، کنارِ یک سوپرمارکت بود. مردی با لباسِ معمولی، صورتش پوشیده از خون، در حال دریدنِ گردنِ زنی بود که هنوز سعی میکرد او را عقب بزند. صدای خرد شدن استخوان، صدای مکیدن، صدای نعرهای که دیگر انسانی نبود. ارتور فقط چند لحظه نگاه کرد. یکبار در زندگیاش، احساس کرد هیچکدام از آموزشهایش کافی نیست.
بعد دوید. او با حداکثر سرعتش در خیابانها دوید. فحش میداد، نفسش میبرید، قلبش در حال ترکیدن بود. در یک کوچهٔ باریک، درِ نیمهباز یک خانه را دید. صدای فریاد و شلیک از داخل میآمد. بدون فکر، خودش را به داخل کوبید. خانه نیمهویران بود. دیوار ترک خورده، شیشههای شکسته، بوی خون تازه و دود باروت. یک مرد با هیکل درشت، ریش نتراشیده، و شاتگانی در دست، وسط سالن ایستاده بود. هر بار که یکی از آن موجودها خودش را از پنجره یا در بالا میکشید، او با قنداق شاتگان به صورتش میکوبید و ناسزا میگفت. «لعنتیها! این خونه مال منه! بزنید گمشید بیرون، حیوونای بیشناسنامه!» او داچ بود. مردی که تا چند وقت پیش، فقط یک بیزینسمن بود؛ رستوراندار، بار کوچک، حسابهای تازهراهافتاده، یک زندگی در حال ساخت. حالا، اسلحه را چنان گرفته بود که انگار از بچگی با آن متولد شده. گوشهٔ سالن، پسری قدبلند، لاغر، با موهای ژولیده، چمباتمه زده بود. هیوئی. چشمانش پر از اشک، دستهایش دور زانوها حلقه شده، زبانش خشک، حرفها در گلویش گیر کرده. ارتور، برای اولین بار بعد از مدتها، خودش را داخل یک صحنه دید که نقشِ اصلیاش را بازی نمیکرد. ولی غریزهاش او را مجبور کرد دخالت کند. یکی از موجودات، خودش را از پنجره به داخل انداخت. ارتور بدون فکر، کلت را کشید، سایلنسر را فراموش کرد، شلیک کرد. گلوله وسط صورتش نشست. موجود، با تأخیر، مثل عروسکی بیجان، روی زمین افتاد. داچ سرش را چرخاند، به مرد غریبه نگاه کرد. «تو دیگه چه خری هستی؟» ارتور با نفسنفس، فقط گفت: «یه مسافرِ بدشانس.» داچ خندید. خندهای تلخ و کوتاه. «خوش اومدی به جهنم، مسافر.»
همان زمان – تماس از لندن جایی در همان خانهٔ نیمهویران، چند ساعت بعد، وقتی حملهی اول تمام شد، داچ در را با میز و صندلیها بست. هیوئی گوشهای نشسته بود و هنوز نمیتوانست درست حرف بزند. آرتور روی زمین نشست. انگار وزن دنیا روی شانههایش بود. تلویزیون روشن بود. روی یکی از کانالها، چیزی را دید که نفسش را برید. نقشهای از جهان، و نقاطی که روی آن چشمک میزدند. گوینده میگفت: «برای کنترل شیوع، واشنگتن دیسی و بخشهایی از ساحل شرقی، و همچنین مناطقی در لندن، تحت بمباران محدود قرار گرفتهاند…» بمباران. کلمه، از دهان گوینده بیرون آمد و در مغز ارتور فرو رفت. تصویر کوتاهی از آسمانِ لندن، پر از دود و آتش. صدای انفجارها، هرچند از تلویزیون، اما کافی بود تا مغزِ ارتور خاموش شود. همانجا روی زمین افتاد. نفسش بند آمد. حرفی نمیتوانست بزند. به سقف خیره شد، اما چیزی نمیدید جز چهرهی سندی، چشمهای والتر، درِ خانهشان، عطر صبحگاهی، صدای خندهی دور. داچ که تا چند لحظه پیش داشت فحش میداد و تفنگ را تمیز میکرد، ساکت شد. به تلویزیون نگاه کرد، بعد به ارتور. «اونجا… خونوادهات بودن؟» ارتور جواب نداد. لازم نبود. در این لحظه بود که صدای خفیف «بیپ… بیپ…» از جیب داخلی کت ارتور بلند شد. بیسیمی کوچک، فلزی، با خط و خشها و خاطراتِ زیاد. این بیسیم فقط سمتِ دیگرش یک نفر را داشت: ویکتور. ارتور با دستهای لرزان، بیسیم را برداشت، دکمه را فشار داد. «ویکتور…؟» چند ثانیه سکوت. فقط صدای نفسهای سنگین. بعد، صدای او، همان لحنِ خسته و شوخطبع، اما این بار با لایهای از اضطرابِ جدی: «آرتور… زندهای؟» ارتور نفس را با سختی بیرون داد. «فعلاً… آره. ولی… لندن…»
صدای دیگری از پشتِ بیسیم آمد؛ صدایی که ارتور با تمام وجودش میشناخت. سندی. «آرتور! ما زندهایم!» قلب او لحظهای از تپش ایستاد. «سندی؟ کجا—» سندی اجازه نداد جملهاش را تمام کند. «نفس بکش، آرتور. ما از لندن زدیم بیرون. ویکتور پیشمونه. والترم هست. داریم میریم سمتِ یه بندر. گفتن شاید از اینجا بشه زد به دریا.» ویکتور دوباره بیسیم را گرفت. «داریم میزنیم به آب. مقصد، بوستون. یا هر بندر لعنتی که بذارن نزدیک آمریکا لنگر بندازیم. تو میتونی خودت رو به ساحل برسونی؟» آرتور سرش را به دیوار تکیه داد. چشمهایش را بست. «این شهر قفل شده. پر از این چیزهاست. ولی…» نفسش را محکم بیرون داد. «…ولی اگه اونجا باشین، من راهی پیدا میکنم.» سندی، با صدایی که همین حالا هم نصفش گریه بود، گفت: «ما بدونِ هم نمیمیریم، آرتور. یا همه با هم… یا هیچکس. یادت رفته؟» ارتور لبخندی خفیف زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود. «یادم نرفته.» بیسیم ساکت شد. داچ، که تمام این مدت گوش میداد، برگشت طرف ارتور. «خب، فرمانده. خبر خوب داری یا بد؟» ارتور از جایش بلند شد. در چهرهاش چیزی شبیه تصمیم شکل گرفت؛ از آن تصمیمهایی که مردانِ حرفهای فقط یکبار در زندگیشان میگیرند. «یه مأموریت جدید دارم.» داچ پوزخند زد. «و من حدس میزنم، منم توش گیرم، نه؟» ارتور به او نگاه کرد. «بندر. هر بندری که به دریا نزدیکتره. باید خودمون رو برسونیم به آب. اونها دارن میان سمتِ ما.» داچ شاتگانش را دوباره پر کرد. «باشه. اگه قراره بمیریم، حداقل وسط راه نمیذاریم همدیگه رو.» ارتور بعد به هیوئی نگاه کرد. پسرک هنوز دستانش میلرزید. «هیوئی. تو میای؟» هیوئی نگاهش را بالا آورد. در چشمانش ترکیبی از وحشت و عزم بود. «من… باید خانوادهام رو پیدا کنم. شاید… شاید یکیشون هنوز…» ارتور حرفش را قطع نکرد. فقط به او نزدیک شد، دستش را روی شانهاش گذاشت. «برو. اگه زنده موندیم، دوباره همدیگه رو میبینیم.» هیوئی سری تکان داد، اسلحهای که داچ به او داده بود را محکمتر گرفت، و از در پشتی خانه بیرون رفت. ارتور و داچ، رو به درِ اصلی ایستادند. بیرون، صدای نعرهها، شلیکها، انفجارها، و جیغها به هم گره خورده بود. بوستون، شهری که قرار بود فقط یک مأموریتِ کوتاه در آن انجام دهد، حالا میدانِ جنگِ تازهای بود. ارتور زیر لب گفت: «بریم سمتِ دریا.» داچ خندید. «آخرین نوشیدنی، همیشه نزدیکِ آب بهتر مزه میده.» در را باز کردند. هوا بوی خون و دود میداد. خورشید رو به غروب بود، اما برای آنها، شب تازه شروع شده بود. فاجعه… تازه داشت شروع میشد.
منتظر قسمت بعد هستم
به رویی چشم عزییزمم
چشم خیلی زود می نویسم ممنون از انرژی مثبتت
خیلیییی خوب بوددددد
مرسیی