پارک گرین وی بزرگترین و وسیع ترین پارک شهر.. بهترین مکان برای ملاقات های گرم ودوستانه، خانواده های خوشحال، کودکان پر هیاهو و بهترین مکان برای قت*ل... اکسل شکارچی ۳۷ امین قربانی خود را پیدا میکند ولی غافل از اینکه شاید در این بازی جای شکار و شکارچی عوض شود...
دختر آرام روی صندلی کنار درخت چنار نشسته بود. سرش را به سمت درخت خم کرده بود و با چشمان سبزش دوردست را تماشا میکرد. اکسل چند قدم دورتر پشت دختر چنار ایستاده بود و دختر را تماشا میکرد، آرام، ساکت، سربه زیر بهترین گزینه برای ۳۷ امین شکار او. اکسل آرام روی چمن پارک قدم زد و به دختر نزدیک شد به چهره اش میخورد انگار برای خوش و بش به پارک می آید تا ق*تل. اکسل درست روبه روی او قرار گرفت امادختر همچنان به دوردست خیره شده بود، دخترک بیچاره امروز آخرین روزیه که میتونه از مناظر این پارک لذت ببره. موهای فندقی دختر در باد تکان میخورد، اکسل به دور و برش نگاهی انداخت ساعت ۱۱ صبح روز کاری معمولا کسی در پارکی به این وسعت نبود. متاسفانه دخترک روز بدی را برای نگاه کردن درختها انتخاب کرده بود. " هی، میخوای باهم وقت بگذرونیم؟"
بالاخره دختر چشمان سبز روشنش را به اکسل دوخت ولی هیچ حرفی نزد. همینطوری مثل مجسمه به او خیره شده بود. اکسل لبخند مصنوعیاش را دوباره به نمایش گذاشت و با لحن بی خیالی ادامه داد: " این ساعت توی پارک تنهایی وقت گذروندن خیلی ضدحاله، بد نیست یه همراهی داشته باشی؟ خوشحال میشم همراهیت کنم." باز دختر چیزی نگفت و فقط به اکسل خیره شد. نگاه خیرهاش اکسل را میسوزاند. با خودش فکر کرد"نکنه دختره کره؟" اما از روی صندلی بلند شد و با لحن شادی که متضاد رفتار بی احساس قبلش بود، از خوشحالی فریاد زد: "وای، خیلی حوصلم سر رفته بود، البته که میخوام!" اکسل پوزخندی زد چشمان سیاه براقش درخشید و مثل گرگی که طعمه اش را می سنجد به دختر نگاه کرد. نقشهاش گرفته بود حالا فقط باید راجب احساسات کوفتی مسخره حرف میزد و دخترک را از پارک دور میکرد تا مطمئن شود هیچ شاهدی او را نمیبیند.
برای کسی که دستش به خو.ن ۳۶ زن بی گناه آلوده بود، با صدایی دلنشین گفت:" عالیه، دوست داری باهم قدم بزنیم؟" دختر موبایل خودش را در فضای خالی بین خودشان تاب داد و با لحنی که تاسف از آن می بارید گفت:" نه نمیتونیم، دوستام به زودی قراره بیان ولی اصلا اشکالی نداره. میتونیم باهم وقت بگذرونیم." فک اکسل منقبض شد و پوزخند مطمئنش جای خود را به لبخندی تلخ داد. افراد بیشتر؟ نه نه نه این جزوی از نقشه نبود. از بین دندان های قفل شده اش تکرار کرد : " دوستات؟ چقد عالی! چند نفرن؟" ذهنش به سرعت مشغول حساب و کتاب شد. کش.تن یک دختر بی گناه آسون بود ولی شاهدان؟ هرج و مرج؟ از صحنه های اشفته متنفر بود. دختر لحظه ای به فکر فرو رفت انگار که او هم مشغول حساب کتاب است و بعد با انگشتانش شروع به شمارش کرد. " جنی و دوست پسرش و دختر کوچکشون کلویی، لوسی، جکس، پیتر و ایان.." دستش را بالا آورد و به سمت دورتری اشاره کرد. "قراره کنار اون دریاچه پیک نیک داشته باشیم، توهم دوست داری بیا با آدمای بیشتر خیلی خوش میگذره." دل اکسل بهم خورد. یک گروه کامل؟ بچه؟ این یک کابوس بود. متغیر های زیاد، افشاگری های زیاد، در این مدت هیچوقت نذاشته بود که ق.تل های انفرادی او تبدیل به هرج و مرج شوند.
سوراخ های بینی اش گشاد شدند درحالی که سعی میکرد خشم فوران شده خود را کنترل کرد با آرام ترین لحنی که میتوانست با آن حرف بزند زمزمه کرد:" چقدر مونده تا برسن؟" دستانش را از اضطراب دو طرف بدنش مشت کرد یا باید شکار امروز را متوقف میکرد یا آن را به چیزی بسیار اشفته تر تبدیل میکرد. دختر به دستان مشت شده اکسل نگاهی نامحسوس انداخت. پوزخندش عمیق تر شد. " به زودی زود میرسند. حالا چرا انقدر عجله داری؟ توی این مدت میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم." دوباره آن پوزخند مسخره، انگار یک جای کار می لنگید. صبرش داشت تمام شد دلش میخواست همین الان دخترک را با دستان خودش خف.ه کند. خیلی سریع انگار که مجله ای را از رو میخواند تکرار کرد:" اکسل، ۲۷ ساله، عاشق پیاده روی های طولانیم." "آریا، ۲۲ ساله، عاشق معاشرت با آدمای مختلفم" دل اکسل مثل سیر و سرکه می جوشید، این دیگه چه طرز معرفی کردنه؟ چرا یه دختر ۲۲ ساله باید از معاشرت با غریبه ها خوشش بیاد؟ اصلا از همون اول هم عادی رفتار نمیکرد، قربانی های اکسل معمولا انقدر سریع برای حرف زدن با غریبه ای مثل او شور و شوق نشون نمیدادند، اکسل باید تلاش میکرد تا اعتماد انها را به دست بیارد. ولی آریا از اولین لحظه پیشنهاد اکسل را پذیرفته بود. با احتیاط پرسید:"بیشتر دخترا از بودن با یه غریبه عصبی میشنا." چشمان سبز آریا روی اکسل قفل شد و با لحنی بازیگوش جواب داد:" واقعا؟ اما چون بیشتر از ۱۰ دقیقه بود که داشتی منو میپاییدی گفتم بد نیست یه مکالمه کوچولو باهم داشته باشیم."
عالی بودددد! در انتظار پارت بعد...🙃
♡♡
✨🎀
ایده ات عالی بود ؛ ادامه بده منتظر پارت های بعدی ام🪽✨
مرسی قشنگم ^_^
به به.....چه کاور زیباییــ
نه فکر بدنکنید ــ
قشنگ بود منتظر پارت بعد.....
پ.ن:احساس میکنم در پارت های بعد قراره دلم به حال اکسل بسوزه......
منم همین طور🙃
کاملا درست فکر کردی 😂
آه....سیسی.....
عالی و جالب بود.
منتظر پارت های بعد مزاحم هستم.
خیلی ممنون
ایده جدید و نگارشش عالی بود
مشتاقانه منتظر پارت بعدی هستم
مرسی بابت حمایت؛)