چند دقیقهای از آن سکوتِ سنگین گذشته بود؛ سکوتی که نه از آرامش میآمد، نه از صلح، بلکه از ترسی که در خانه لانه کرده بود و مثل دود، آرامآرام همهجا را پر میکرد. آوا هنوز توی حیاط بود، یا بهتر بگوییم توی همان حیاط خلوت نیمهتاریک، جایی که انگار برای پنهان شدن ساخته شده بود، نه برای زندگی کردن. نفسهایش کوتاه و کمجان بالا میآمدند. هر از گاهی به در خانه نگاه میکرد، به همان درِ فلزی کهنه، انگار منتظر بود معجزهای از لای شکافش خودش را نشان بدهد. اما این خانه عادت نداشت معجزه تحویل بدهد. این خانه بیشتر بلد بود آدم را له کند و بعد وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده. صدای قدمها که نزدیک شد، آوا بیاختیار شانههایش را جمع کرد. لحظهای بعد در باز شد و پدر بیرون آمد. محمد چیزی نگفت. فقط نگاهی انداخت به آوا؛ همان نگاهِ سرد و حسابگر، نگاهی که از اولش هم مهربانی در آن زاییده نشده بود. دستش را جلو آورد و با لحنی کوتاه و بیحوصله گفت: «پاشو. بیا خونه.»
آوا لبش را تر کرد، اما کلمات از گلویش بیرون نیامدند. فقط با صدایی خیلی ضعیف پرسید: «کجا؟» پدر حتی زحمت توضیح دادن هم به خودش نداد. «بیا دیگه. حرف نزن.» آوا آهسته از جا بلند شد. پاهایش انگار مال خودش نبودند؛ میلرزیدند و هر قدمی که برمیداشت، شبیه این بود که دارد از روی شیشه راه میرود. موهای سفید و بلندش روی شانهها و پیشانیاش ریخته بود و در آن نور کمرنگ، بیشتر شبیه چیزی غیرعادی و دردسرساز به نظر میرسید؛ چیزی که محمد (پدر) از دیدنش بدش میآمد، از همان بد جنسیِ بیحوصلهای که فقط در آدمهای کنترلگر پیدا میشود. پدر راه افتاد و آوا را با خودش برد. نه با عجله، نه با خشونتِ نمایشی؛ بدتر از آن—با اطمینان. با اطمینانِ کسی که فکر میکند حق دارد هر کاری بکند و بعد هم به خودش بگوید «برای صلاحش بود». اینجور آدمها معمولاً از بد بودنِ خودشان هم نسخهی درمانی درمیآورند. وقتی به حمام رسیدند، در را باز کرد و آوا را داخل فرستاد. فضای حمام سرد بود، بوی رطوبتِ مانده و صابونِ کمجانِ گوشهی روشویی توی هوا پخش شده بود. آینهی بزرگِ بالای سینک، چراغ کمنور سقف را برمیگرداند و روی همهچیز یک رنگِ مرده میپاشید.
وقتی به حمام رسیدند، در را باز کرد و آوا را داخل فرستاد. فضای حمام سرد بود، بوی رطوبتِ مانده و صابونِ کمجانِ گوشهی روشویی توی هوا پخش شده بود. آینهی بزرگِ بالای سینک، چراغ کمنور سقف را برمیگرداند و روی همهچیز یک رنگِ مرده میپاشید. محمد پشت سرش وارد شد، قیچی را از کشوی کنار روشویی برداشت و همانطور که آن را در دستش میچرخاند، گفت: «بشین یا وایسا، فرقی نمیکنه. فقط تکون نخور.» آوا نگاهش را از قیچی برنداشت. انگار تیغههای براقش قبل از اینکه به مو برسند، مستقیم رفته بودند توی دلش. با صدایی لرزان گفت: «خواهش میکنم…» اما جملهاش نیمهکاره ماند. پدر اخم نکرد. داد نزد. حتی عصبانی هم به نظر نمیرسید. همین آرامشِ بیرحمانهاش ترسناکتر بود. «گفتم حرف نزن. فقط بذار تمومش کنم.» آوا لبهایش را روی هم فشرد. چشمهایش که همیشه قرمزیِ عجیبی داشتند، حالا از ترس عمیقتر هم شده بودند؛ انگار هر چه بیشتر میترسید، آن قرمزِ درون چشمهایش بیشتر خودش را بالا میکشید. محمد پشت سرش ایستاد، موهای سفید و بلند آوا را گرفت و بدون مکث شروع کرد به کوتاه کردنشان. نه با دقتِ یک آرایشگر، نه حتی با حوصلهی یک آدم معمولی؛ با همان خشونتِ سردی که در حرکتِ دستش پیدا بود. تارهای سفید یکییکی میافتادند روی کف حمام و مثل برفِ کثیف، آنجا مینشستند.
آوا نفسش را در سینه نگه داشته بود. نمیتوانست صدا دربیاورد، چون اگر یک صدا از گلویش بیرون میآمد، میترسید چیزی در خودش بشکند که دیگر جمع نشود. اشکها از گوشهی چشمش آرام سرازیر شدند؛ بیصدا، بیلرز، فقط خیس و مداوم. گریهاش حتی شبیه گریه هم نبود، بیشتر شبیه یک فروپاشیِ خاموش بود. محمد با همان قیچی دور موهایش چرخید تا آنها را کوتاهتر و کوتاهتر کند، تا جایی که حالتشان پسرانه و ناآشنا شد. وقتی کارش تمام شد، یک لحظه عقب رفت و به نتیجه نگاه کرد؛ انگار داشت چیزی را وارسی میکرد که تازه تعمیرش کرده باشد. گفت: «این بهتره. این شکلی دیگه دردسر درست نمیکنی.» آوا چیزی نگفت. فقط سرش پایین بود و شانههایش از گریهی بیصدا میلرزید. محمد بعد، رنگ مو را برداشت. قوطیِ مشکیِ تیرهای بود که انگار قرار بود هر نشانی از آن سفیدیِ موها را ببلعد. بدون مقدمه، رنگ را به موهای آوا زد. بعد ابروهایش را هم با همان رنگ پوشاند. حرکت دستش دقیق، اما بیروح بود. درست مثل کسی که دارد روی یک چیز بیجان نقاشی میکشد.
آوا در آینه نگاه میکرد، اما انگار نگاه کردن هم برایش سخت شده بود. رنگ، موهایش را سیاهتر میکرد و همزمان چیزی در چشمهایش تغییر میداد. قرمزیِ چشمها آرامآرام تیرهتر میشد؛ اول مثل شرابِ غلیظ، بعد مثل آتشِ خاموشی که هنوز از زیر خاکستر نفس میکشد، و بعد… آنقدر تیره شد که به سرخیِ خون رسید. سرخیِ تند، زنده، بیرحم. انگار تمام خشم و رنجِ جمعشدهاش در همان دو چشم جا خوش کرده بود. محمد که کار ابروها تمام شد، ریمل را برداشت و جلوی صورت آوا گرفت. «از فردا، اینم باید بزنی. مرتب. هر روز. یادت نره.» آوا با صدایی که به زحمت شنیده میشد، گفت: «حتماً…» پدر نگاهی به صورتش انداخت، بعد با همان بیاعتناییِ حسابشدهای که بیشتر از فریاد زخمی میکرد، ادامه داد: «مژههاتم باید مرتب باشه. نمیخوام کسی بفهمه هنوز اون سر و وضع قبلیت رو داری. فهمیدی؟» آوا به آینه خیره ماند. انگار تصویر خودش دیگر به او تعلق نداشت. موهای سیاه، ابروهای سیاه، مژههایی که زیر نور، تیره و مرتب دیده میشدند، و چشمهایی که سرخیشان مثل تهِ یک زخمِ تازه میدرخشید.
محمد دستش را زیر چانهی او گذاشت و صورتش را کمی بالا آورد تا آوا مستقیم به آینه نگاه کند. «ببین. الان بهتر شد.» آوا به تصویر خودش نگاه کرد. یک غریبه با موهای سیاه، چشمان سرخ، و صورتی که هنوز ردِ اشک روی آن مانده بود. محمد برای لحظهای کوتاه، لبخند زد. نه از آن لبخندهایی که آدم را گرم میکند؛ بیشتر شبیه لبخندِ کسی که خیال میکند توانسته واقعیت را به زور به شکلی که دلش میخواهد دربیاورد. یک لبخندِ مهرباننما، مصنوعی، نگرانکننده. لبخندی که از اول تا آخرش بویِ مالکیت میداد، نه محبت. گفت: «آفرین… همین خوبه.» بعد دستش را از روی شانهی آوا برداشت و در حالی که هنوز نگاهش را از آینه برنداشته بود، اضافه کرد: «حالا بیا.» آوا بیصدا پشت سرش راه افتاد. از حمام بیرون رفتند؛ راهرو مثل همیشه سرد و بیروح بود، اما اینبار آوا حس میکرد پوستش هم سردتر شده. هر قدمی که برمیداشت، انگار از خودش دورتر میشد.
پدر او را تا جلوی اتاقش برد. اتاق خودش—اتاق آوا. در را باز کرد و با سر اشاره کرد که داخل شود. آوا وارد شد. اتاق همان اتاق بود: تخت، میز، کتابها، سکوت. اما همهچیز حالا انگار زیر لایهای از ترس قرار گرفته بود؛ حتی نور هم جرئت نمیکرد درست روی وسایل بنشیند. محمد پشت سرش ایستاد، بدون اینکه وارد اتاق شود، و با همان لحن همیشگی، کوتاه و قاطع، گفت: «تا وقت شام، از این اتاق نمیای بیرون. فهمیدی؟» آوا سرش را پایین انداخت و آرام جواب داد: «آره…» پدر یک لحظه دیگر هم به او نگاه کرد، بعد در را آرام بست. صدای بسته شدن در، نرم بود، اما چیزی درون آوا را محکم تکان داد. و بعد، صدای قفل. آوا همانجا ایستاد. چشمهای خونگونش را به در دوخت، بعد آهسته برگشت و به آینهی کوچک کنار میز نگاه کرد. تصویر خودش، با موهای سیاه و صورتِ خیس از اشک، از آنطرف به او خیره شده بود. انگار خودش نبود… اما دقیقاً خودش هم بود.
😭😭
میخوام بهت بگم زودتر پارت گذاری کنی، چون خیلی پیگیر داستانتم و میخوام بیشتر بخونم ازش. ولی میدونم مسائل دیگه ای هست و نمیتونم چنین خواستهای داشته باشم.🪷
خسته نباشی و پر قدرت ادامه بده. مشتاق خوندن پارت های بعدی.✨
نمیدونم بنا به چه دلایلی کامنتم نصفه اومده بود، عذرخواهم.🙏🏻
خب، اول اینکه واقعا عالی مینویسی، توصیفاتت خیلی خوبه و داستان با روند اشتیاقبخشی پیش میره. رابطهی آوا و آرمان به طرز غیرقابل توصیفی عجین با اعتماد و درعین حال سردی و شایدم تنفره؟ این دو نفر منو یاد آیشا و شان داخل مانهوای aisha میندازن. تنشی بینشون هست که میخوام ببینم آخرش به کجا میرسه. اینهمه ملامت و غضب بیدلیلی که سر آوا انبار شده، آخرش مثل باروت منفجرش میکنه یا روحیهی لطیفش رو سرد و منتقم میکنه؟ خسته نباشی، جانم.🤍
واو...چه نظر زیبایی داری زیبا...
مانهاوا اش رو نخوندم ولی فکر میکنم جالب باشه
آخرشو نمیخوام لو بدم چون اگه لو بدم میشینم بقیه داستانو همینجا تو کامنتا مینویسم 😅😅😅
قربان تو ماچ بهت
منتظر قسمت بعد هستم هیجان انگیز شده
در خیلی دیر کامنتارو جواب میدماااا
ولی اومده 😅😅😅
بسیار عالی . خیلی باحال میشه اگه آوا یه انتقام حسابی بگیره . خواهان پارت بعدی 👍
ممنون از نظرت ❤✨
ولیی الان لو نمیدم چی قراره بشه 😁😁
پارت بعدی تو صف انتشاره