شب، مثل پتویی سنگین و خفهکننده، رویِ اتاقِ زیرشیروانی کشیده شده بود. آوا، چسبیده به دیوارِ سرد و نمزده، نفسهایِ ریزش را در تاریکی حبس کرده بود. بویِ خاک و کپک، مثلِ یادگاریِ تلخی از روزهایِ رفته، در مشامش میپیچید. هر صدایی، از جیرجیرِ موشهای داخل دیوار های قدیمی گرفته تا تقتقِ درِ چوبیِ قدیمی، انگار فریادی بود که در عمقِ جانش میخراشید. دیشب، وقتی پدر در را پشتِ سرش بست، انگار تمامِ نورهایِ دنیا خاموش شد. آوا فقط صدایِ کوبیده شدنِ در و بعد، سکوتِ مطلق را شنیده بود؛ سکوتی که مثلِ پتک بر سرش فرود میآمد و تمامِ امیدش را در هم میشکست. از دردِ دیشب، کمرش هنوز تیر میکشید و سوزشِ جایِ دستانِ پدر رویِ بازوهایش، مثلِ داغیِ تازهای حس میشد. اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، آن حفرهیِ خالی بود که در دلش احساس میکرد؛ حفرهای که معلوم نبود کی دوباره سر باز میکرد...
اما امشب، تاریکی فرق داشت. امشب، تاریکی مثلِ یک پناهگاهِ موقت بود. آوا چشمهایش را بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. به رنگِ موهایش که مثلِ برفِ زمستان، در تاریکیِ اتاق، نوری شبحگون داشت. به چشمهایِ قرمزش که هر شب، قبل از خواب، در آینه با خودش نجوا میکردند: «تو قوی هستی.» آوا به این زمزمهها چنگ میزد، چون میدانست که جز این، هیچ چیزِ دیگری ندارد. با اولین پرتوهایِ نورِ خاکستریِ صبح، که از شکافِ کوچکِ پنجرهیِ سنگی به داخل میخزید، صدایِ کلید درِ اتاقِ زیرشیروانی، مثلِ حکمِ مرگ، در فضا پیچید. آوا از جا پرید. قلبش به شدت در سینهاش میکوبید، انگار میخواست از قفسِ استخوانش بیرون بزند. پدر، با چهرهای که انگار رعد و برق در آن میغرّید، وارد شد. چشمهایش مثلِ ذغالِ داغ میسوختند و دستش، محکم و بیرحم، قیچیِ بزرگی را گرفته بود. آوا نفسش را حبس کرد.
«پاشو ببینم، عروسکِ سفید! فکر کردی امشب اینجا میمونی و غصه میخوری؟» صدایِ پدر، خشن و پر از تحقیر، در فضایِ تنگِ اتاق پیچید. او به سمتِ آوا رفت، اما آوا جاخالی داد و سعی کرد خودش را از او دور کند. «ولم کن! کجا میبری منو؟» آوا با صدایی که از ترس میلرزید، فریاد زد. پدر، با پوزخندی که انگار دندانهایش را به نمایش میگذاشت، موهایِ سفید و بلندِ آوا را از پشت سر گرفت؛ آنقدر محکم که آوا نتوانست جلویِ نالهیِ دردش را بگیرد. «کجا؟ میبرمت جایی که بفهمی موهایِ سفیدت چه بلایی سرِ این خونه آورده!» آوا با تمامِ توانش مقاومت کرد، اما دستِ پدر مثلِ گیرهیِ فلزی، موهایش را اسیر کرده بود. او را به سمتِ درِ اتاق کشید. از پلههایِ چوبیِ کهنه بالا میرفتند و هر پله، صدایِ نالهیِ دردِ آوا را بلندتر میکرد. «آییییی… ولم کن بابااا! موهام داره کنده میشه!»
اما پدر فقط سرعتش را بیشتر کرد. او آوا را از میانِ هالِ نسبتاً ساکتِ خانه میکشاند. صدایِ تقتقِ درِ چوبیِ اتاقِ علی، که انگار از قبل آماده بود، در فضا طنین انداخت. پدر، بیتوجه به خواهشهایِ آوا، او را به داخلِ اتاقِ علی کشاند. «اینجا درس میخونی؟ اینجا که باید بویِ مردونه بده؟ ولی تو چی؟ با این موهایِ رنگپریدهات، انگار یه روحِ سفید واردِ خونه شده.» پدر با خشم به موهایِ آوا نگاه کرد، انگار که ریشهیِ تمامِ بدبختیهایشان همان بود. «من بهت گفتم، تا وقتی این موهایِ نحس رو داری، اجازهیِ دیدنِ هیچکس رو نداری. نه مدرسه، نه بیرون، هیچی!» پدر، آوا را به سمتِ پنجرهیِ اتاقِ علی هل داد. آوا به زمین افتاد و سرش به چارچوبِ میزِ تحریرِ علی برخورد کرد. «آخ!» «ببین!» پدر دستش را به سمتِ پنجرهیِ اتاقِ علی برد، جایی که رو به حیاطِ پشتیِ خانه باز میشد. «اون میله فلزی اونجا رو میبینی؟ اگه یه بارِ دیگه بخوای سرپیچی کنی، یا اگه حتی یه ذره صدات از گلوت در بیاد، خودم میندازمت اونجا که شب تا صبح با خودت حرف بزنی!»
آوا با چشمهایِ قرمزش به میلههایِ سرد و فلزیِ تهِ حیاط خیره شد. میدانست که پدرش شوخی نمیکند. او حتی حاضر بود برایِ اثباتِ حرفش، او را در آن سرمایِ وحشتناک، تنها بگذارد. پدر، با دستانی که هنوز ردِ دردِ موهایِ آوا را داشت، او را از جا بلند کرد و کشید. آوا دیگر فریاد نمیزد. فقط نالهها و گریههایِ بیصدایی بود که در گلویش خفه میشد. پدر، او را به سمتِ درِ حیاط کشاند و در را باز کرد. هوایِ تازه، مثلِ سیلی، به صورتش خورد، اما سرمایِ صبحگاهی، استخوانهایش را تا مغزِ استخوان میسوزاند
«حالا بشین اونجا، ببینم چقدر درس داری.» پدر، آوا را رویِ زمینِ سردِ حیاط انداخت. کتابهایش را از دستش گرفت و رویِ زمین پاشید. «همشون رو جمع کن، تا موقعِ ناهار تمومشون کردی!» آوا، در حالی که بدنش از سرما میلرزید و از دردِ موهایش اشک میریخت، به اطراف نگاه کرد. پدرش، با قیافهای عبوس، کنارِ درِ ورودیِ حیاط ایستاده بود و با خشم به او خیره شده بود. آوا میدانست که این تازه شروعِ کابوس است. این تازه آغازِ روزی بود که قرار بود، همهیِ آن رنگهایِ سفید و قرمز را از او بگیرند و او را تبدیل به چیزی کنند که پدرش میخواست… چیزی که حتی خودش هم نمیشناخت.
من خیلی اینو دوست دارم لطفا ادامش بدهه💘😭
من عاشق این داستانم🛐🛐
خیلی قشنگه لطفا ادامهش بده🛐🛐😭🎀
مرسی از اینکه نظرتو گفتی
چون کم کم داشتم فکر میکردم ادامه اش ندم 😅😅
به احترام تو و چند نفری که داستانامو میخونن حتما ادامه اش میدم