آوا هنوز روی لبهی تخت نشسته بود. تنها همدمش، آینهی قدیِ بزرگی بود که انگار تمامِ حقایقِ ناگفتهی خانه را در خود بازتاب میداد. زمان، در سکوتِ اتاق، کش میآمد و محو میشد. تاریکیِ کمرنگِ عصر، مثل مِه، داشت آرامآرام خودش را در اتاق پخش میکرد. هیچ صدایی نبود؛ نه صدای بیرون، نه حتی صدای نفسهای خود آوا. انگار همهی دنیا در آن اتاق، ایستاده بود. ناگهان، سکوتِ غلیظِ خانه با صدای آشنای باز شدنِ درِ حیاط شکست. همزمان، سه نفر بودند که پا به خانه گذاشتند؛ سه صدا، سه نفس، سه موجودِ خسته از دنیای بیرون.
آرمان، کیف مدرسهاش را که انگار از سنگینترین بارِ دنیا پر بود، روی زمین انداخت و با همان لحنِ همیشگیِ بیخیالش گفت: «سلام! کسی خونه نیست انگار؟ بابا؟ مامان؟ آوا؟» سارا، خستهی دانشگاه، کتش را درآورد و روی مبل انداخت. «عجیبه… چرا اینقدر ساکته؟ نکتهی انحرافی داره؟» علی، خستهی کار، همانجا کنار در ایستاد. خستگیاش رنگِ عصبانیت داشت. نگاهی به اطراف انداخت؛ همه چیز سر جای خودش بود، اما یک جای کار میلنگید. «همه چیز مرتبه… ولی این سکوت… انگار یه چیزی شده.» بعد، انگار که چیزی یادش آمده باشد، اخمش عمیقتر شد. «آوا کجاست؟ چرا صداش نمیاد؟»
آرمان شانه بالا انداخت. «شاید هنوز توی اتاقشه. معلوم نیست چی کار میکنه که اونقدر وقت میگیره.» علی دیگر صبر نکرد. همانطور با کتِ روی دوشش، به سمت راهرو رفت. قدمهایش محکم بود و هر قدم، نشان از یک نگرانیِ عمیق داشت. «من میرم یه سر بهش بزنم.» سارا و آرمان هم پشت سرش راه افتادند. وقتی رسیدند جلوی درِ اتاق آوا، علی مکثی کرد. در را زد. «آوا؟ منم، علی. درو باز کن.» صدایی نیامد. دوباره زد، اینبار محکمتر. «آوا! جواب بده! چی شده؟» باز هم سکوت. این سکوت، دیگر عادی نبود. حالا بویِ ترس میداد. سارا جلو آمد. چشمش به فرشِ راهپله افتاد. آهسته خم شد و فرش را کنار زد. همانجا، زیر فرش، کلیدِ کوچکِ نقرهایِ درِ اتاق آوا بود. کلیدی که پدر همیشه آنجا قایم میکرد، انگار که میخواست مطمئن شود همیشه راهی برای کنترل هست .
سارا کلید را برداشت. دستش کمی لرزید. «بابا… بازم که این کارو کرده.» علی، بدون حرف، به در خیره ماند. چشمانش داشت برقِ خشم میگرفت. سارا کلید را در قفل چرخاند. صدای کلیک قفل، در سکوتِ خانه، بلندتر از همیشه به گوش رسید. در را باز کرد. اولین چیزی که دیدند، آوا بود. نشسته در انتهای اتاق، روبروی آینهی قدی. و تصویری که در آینه بازتاب پیدا کرده بود… موهای بلند و سفیدِ آوا، حالا کوتاه و پسرانه، به رنگِ مشکیِ تیره درآمده بود. ابروهایش هم مثل موهایش، سیاه و پر شده بود. صورتش، با چشمانی که هنوز سرخیِ عجیبی داشت، دیگر شبیه آوایِ همیشگی نبود. علی با دیدنِ این صحنه، انگار که چیزی در درونش شکسته باشد، نفَسش را بیرون داد. «این… این دیگه چه وضعیه؟»
صداش نه عصبانی بود، نه متعجب. بیشتر شبیه یک فریادِ خفه بود؛ فریادی از سرِ ناباوری و نگرانی. سارا، با چشمانی گرد شده، آهسته گفت: «آوا…؟» آرمان، که تا آن لحظه ساکت بود، جلوتر آمد. به آوا خیره شد. انگار خودش را در آینه میدید. «چقدر شبیه من شدی… حتی یه خطِ بینمون نمونده.» علی دیگر نتوانست تحمل کند. چهرهاش از خشم برافروخته بود. برگشت و با قدمهای بلند به سمت اتاق کار پدر رفت. «من باید باهاش حرف بزنم. دیگه کافیه.» سارا، که هنوز به آوا نگاه میکرد، با نگرانی دنبال علی رفت. «علی! وایسا! عجله نکن!» اما علی نایستاد. رفت توی اتاق کار پدر و در را پشت سرش کوبید.
آرمان، کنار آوا نشسته بود. سکوتِ سنگینی بینشان حاکم بود. آرمان به آینه نگاه کرد، به تصویرِ خودش که حالا با تصویرِ آوا یکی شده بود. «عیب نداره، آوا.» صدایش آرام بود، مثل کسی که میخواهد زخمی را نوازش کند. «عیب نداره. اونا نمیفهمن.» آوا، برای اولین بار، نگاهش را از آینه برداشت و به آرمان دوخت. در چشمهایش، فقط همان سرخیِ عمیق بود، و شاید کمی… سردرگمی.
از پدر آوا متنفرمم
حالا فهمیدم مشگلات من خیلی کوچیکه.. خداروشکر که خانواده ی خوبی دارم
آره عادیه شاید منفور ترین شخصیت داستان همین باباهه باشه
پس خداروشکر...
خیلی داستان قشنگی، بی صبرانه منتظر پارت بعد هستم..
قربانت
دارم مینویسم تو راهه
درود
فوق العاده مثل همیشه. قلمی که روح رو نوازش میده.
وایی چقدر خواهر و برادراش رو دوست دارم.
بدرخششیییییییییییی💖💖💖💖💖❤❤❤🌺
درود بر تو
ماچ بهت قربونت برممم
تو هم همینطورررررر
خدا نکنه گل بانو. ممنونمممممم😘😘😘
قلبم درد گرفت از پدر آوا متنفرم 😭😭😭😭😭😭😭
طبیعیهه چیز خاصی نیس
مرتیکه....
عالی مینویسی بچهههههه😭❤🤌
مرسییییی نظر لطفتههه
بیا قلبم برا تو💜
منم قلبم براتوو🥹💕❤🩵🤍💙💚
داستانات خیلی خیلی قشنگن، شاید یکم عجیب باشه که پدر یک خانواده اینجوری کنه ولی خیلی هنوز این کار رو انجام میدن ، ولی داستانات ففولادن ، ادامشون بده❤
و اما پدر خرافاتی....
ممنون از نظرتتتتت
حتما ادامش میدم✨✨💚💚