سلام خوشگلای منننن در خدمتتون هستم با پارتی جدید از آخرین تاج
فصل پنجم؛ لونا: بعد از اینکه از اون دختر با ظاهر عجیب دور شدم، با اون زن به مغازش برگشتم. تمام بدنم از شدت زمین خوردنم دردگرفته بود، با بیحالی روی مبل افتادم و شقیقه هام رو مالیدم، حتی ازم یه معذرت خواهی درست و حسابی هم نکرد! نفسم رو محکم بیرون دادم، مهم نیست. این الان کمترین نگرانی منه... زن با یه لیوان چای که عطر عجیب و ناآشنایی داشت و ظرفی پر از یسری شیرینی که تاحالا ندیده بودم، اما بوی خوبی داشت اومد و کنارم نشست. «حالت خوبه دخترم؟ تو همینجوری هم حالت بد بود، بعد از اینکه شهبانو الارا هم با اسبش بهت زد...» داشت ادامه میداد، ولی من دیگه هیچی نمیشنیدم، مغزم قفل شده بود...
با صدای لرزونی تته پته کردم «گ- گفتین کی بود که... که خورد به- به من..؟» قلبم محکم توی سینم میزد، حتما اشتباه شنیدم، امکان نداره... «شهبانو الارا دیگه، چطور ایشونو نمیشناسی؟» لبخند زن حالا کمرنگ شده بود و یه ابروش رو بالا داده بود، انگار بهش گفته بودم ایلان ماسک رو نمیشناسم. گفت... شهبانو... «الارا»... الارا... گفت... گفت الارا...
ذهنم به سرعت به تپش افتاد، چرخ دنده هاش با سرعت شروع به کار کردن و تیکه های پازل رو کنار هم چیدن. دیشب درحالیکه کتاب توی بغلم بود خوابیدم... توی یه جنگل سرسبز بیدار شدم... معماری این شهر قدیمی، باشکوه و سلطنتیه... مردمش لباس های قشنگ و کلاسیک پوشیدن... هوای اینجا خیلی متفاوته... و دختر به اسم الارا_که ظاهرا خیلی هم شناخته شدست_ وسط بازار با یه اسب فندقی رنگ به من خورده... و ظاهر اون دختر... موهای فرفری و شلخته ی قرمز، چشمای آبی روشنی که برق میزنه، پوستی که از موندن طولانی مدت زیر آفتاب برنز شده... قد نسبتا بلند، عضله های ورزیده و یه پیراهن خیلی قشنگ فیروزه ای... من این توصیفات رو میشناسم. هیچ احتمالی وجود نداره که من اشتباه کنم.
من... من توی دنیای آخرین تاج افتادم
سرم شروع کرد به گیج رفتن، دیدم تار شد. چشمام رو محکم بهم فشار دادم و روی مبل وا رفتم، صدای نامفهوم زن توی گوشم اکو میشد بعد، یهو به خودم اومدم. لیوان آب یخ رو مستقیم پاشیده بود توی صورتم. سرفه کردم و آب رو از گوشه چشمام پاک کردم، با خشم نگاهش کردم. «فکر میکنی من چندتا لباس دارم؟!!» دست خودم نبود، انقدر فشار روحی روم زیاد بود که نمیتونستم کوچک ترین مشکلی رو تحمل کنم، حتی حوصله خودمم نداشتم چه برسه به این.
«برای چی ناراحتی دخترم؟ من بهترین خیاط کل این سرزمینم.» با گیجی پلک زدم «برات لباس میدوزم دیگه!» لبخند امیدواری بهم زد، حداقل از برخورد تند و تیزم عصبانی نبود. «منکه پولی ندارم.» زن دوباره یه ابروش رو بالا انداخت و پرسید: «تو کی هستی؟ از کجا میای؟» خب، اینجا بود که باید اولین دروغم رو سرهم میکردم. اگه میگفتم دختری از یه جهان دیگه هستم و به نحوی که خودمم نمیدونم چطوری، افتادم توی این کتاب، سریعا به عنوان یه توهمی تحویلم میداد به گارد سلطنتی. «من دختر یه جهانگردم. اما پدرم رو گم کردم، طوفان شده بود. صبحش که بیدار شدم تو جنگل بودم.» آهی کشیدم، وقتش بود که مطمئن بشم. «اینجا... اینجا سرزمین آستریا ست؟» «درسته عزیزم اینجا آستریا ست.» نگاهش حالا ملایم و دلسوزانه شده بود، از اینکه با دروغ کاری کردم دلش واسم بسوزه اصلا حس خوبی ندارم.
بعدش دوباره با لحن سرخوش تر و امیدوار تری گفت «اگه یه مهاجر هستی، حتما باید توی مهمونی سلطنتی که دو هفته ی دیگه برگزار میشه شرکت کنی. خودم برات لباسی میدوزم که همه انگشت به دهن بمونن، میدونی که من یکی از خیاط های دربارم!» «خیلی ممنونم، خانوم...» آروم شونم رو مالید، به چای و شیرینی اشاره کرد و بعد از در کناری مجازه رفت تو
من... من توی دنیای کتاب مورد علاقم هستم... نفسم عمیقی کشیدم و بعد محکم بیرونش دادم، سرم هنوزم هم با وجود شک آب سرد یکم گیج میرفت. حتما اینجا بودنم یه دلیلی داره... شاید... شاید من بتونم یه کاری انجام بدم... شاید بتونم تراژدی پایان کتاب رو عوض کنم... فقط اگه بتونم لوکاس رو نجات بدم...! من حتما توی اون مهمونی شرکت خواهم کرد!
متاسفانه اسلاید اضافی🥹
پارت بعدی میخوام!
عالی بودییی😭🎀✨