به قسمت ۲۳ خوش اومدی.
لورین یک ماموریت کوتاه دارد. به دوقلو ها دفتر هارو را نشان داد و گفت اگر کاری داشتند هارو راهنمای خوبی است. میبل و دیپر که میخواستند کاری برای انجام دادن داشته باشند. در دفتر را باز کردند. خالی... روی میز یک کاغذ بود"زود برمیگردم." میبل روی میبل نرم پرید:(چرا همینجا منتظر نمونیم؟) دیپر در مبل فرو رفت. روبه رویش یک توده از پرونده های مرتب چیده شده بود. میبل یک شکلات برداشت:(من یک ژله زنده دیدم! امیدوارم به عنوان دسر سرو نشه!) دیپر قورباغه اش را قورت داد"اصطلاح: بالاخره کاری که برایش سخت بود را انجام داد." (میبل..اوم..من یه خواب دیدم؟ و...بیل سایفر اونجا بود. حس خوبی راجبش ندارم.) میبل لب پایینش را گاز گرفت:(دیره که بگم یه آدم رندوم چند دقیقه پیش منو "ستاره دنباله دار" صدا زد؟) دیپر از اینکه سایفر سراغ خواهرش هم رفته،شوکه شد. او حالا یک بدن برای خودش دارد؟ یعنی لورین و اعضا از آن خبر دارند؟ دیپر به میز اداری تیکه داد. همان لحظه یک پرونده روی زمین افتاد. و اسم ناخوشایندی بر روی آن SCP 3455: Bill Cipher
SCP 3455: Bill Cipher طبقه بندی: apollyon/ آخرالزمانی تاریخ ثبت اولیه: 19/may مکان منجر به کنترل و ثبت: ایالت اورگان. شهر آبشار جاذبه • شیطان رویا • پدید آمدن در خواب افراد • گشت زدن در ذهن مردم • پیشبینی کردن اتفاقات • تسخیر بدن افراد و موجودات • معامله های وسوسه انگیز توضیحات: این شیطان دو بعدی در بدن یک مامور سابق به نام بِن هریسون حضور دارد. مشخص نیست چقدر از قدرت های دیوانه وارش به او برگشته است. نحوه مهار/ کنترل: اجازه ندهید حوصله اش سر برود. فقط اینکه چطور را خود خدا میداند. پروفسور مسئول: وینسنت هارو پیشنهاد برای کنترل بهتر: ازش فاصله بگیر! اگه دیدیش باهاش حرف نزن. فقط فرار کن. یا اگه خیلی دیره به هیچ وجه باهاش دست نده. مامور مربوطه: لورین بکمایر پیشنهاد: باهاش کارت بازی کن؛ ولی هیچوقت شرط نبند. هشدار: از این پس هیچکس نباید نماد او را رسم کند. به هیچ عنوان یک مثلث با چشم نکشید. هشدار دو: در ملاقات ها او به شما پیشنهاد معامله میدهد. معامله کردن با او با هر بهانه ای باعث دادن قدرت زیادی به او میشود. با او چه در رویا چه واقعیت دست ندهید. یاد آوری: این مدارک را بعد از دریافت اطلاعات بسوزانید.
میبل و دیپر وظایف را تقسیم کردند تا دو نفر را بازجویی کنند. میبل سراغ به اصطلاح پروفسور رفت. توی یک راهرو در حال رد شدن میبل هارو را گیر انداخت. هارو فهمید یک نفر چند دقیقه ای تعقیبش میکند گفت:(سلام؟ فقط خواستم بدونی پر سر و صدا راه میری!) میبل نزدیک تر آمد:(بزار سریع حلش کنیم! گفتی چطور اکس عموی من....عه....نه چیزه... بیل سایفرو زنده کردین؟) هارو فهمید با توضیحات منطقی نمیتواند این دختر تشکیل شده از اکلیل و کاغذ رنگی را قانع کند پس گفت: (من قربانی ام! از لورین بپرسین.)
توسط بلندگو به اتاق ۴۰۹ خوانده شد. لورین ۶ دقیقه در اتاق خالی منتظر ماند تا دیپر و پرونده سری پیدا شده داخل آمد. هیچوقت فکر نمیکرد به کسی جواب پس بدهد! آن هم در قلمرو خودش. دیپر پرونده را روی میز انداخت. لورین با پوز خند رو به دیپر گفت: (بیخیال! تو از همون اول هم میدونستی یه چیزی اشتباهه. فقط نیاز به مدرک داشتی که به لطف کنجاکاوی وصف نشدنیت پیداش کردی) (تو شیطانی که ۳۰ سال خانواده سعی کردن نابودش کنن رو از مرگ برگردونی که چی بشه؟ تو حتی نمیدونی اون چقدر میتونه خطرناک باشه!) (واقعا فکر میکنی ویرد ماگدون رو به چشم ندیدم؟ سنگ نشدم؟ سوزونده نشدم؟ منم به اندازه ای که از سایفر کینه داری میخوام از شرش خلاص شم!) (پس چرا الان ول میچرخه!) صدای لورین بلند تر شد:(فکر میکنی چاره ای داشتم؟ اگه به خاطر کار من نبود تا ۵ ساعت دیگه کل سیاره جهنم میشه.) _(ما اون رو نابود کردیم و بعد سه سال چطور میخواد قدرتش رو برگردونه؟ مگه اینکه یه همدست توی دنیای بیرون داشته باشه.) (نگو فکر میکنی من طرف اونم؟؟) (البته که فکر نمیکنم! درموردش مطمئنم!) لورین با لبخند از اتاق خارج میشد:(بهتره دوباره یه نگاهی به نخ قرمزت بندازی. آقای کاراگاه!)
دیپر برای بار ۴۸ به عمو بزرگش زنگ زد. برای بار ۴۹ هم بدون وصل شدن تماسش گوشی را خاموش کرد. زیر لب گفت:(بیخیال پیرمرد...من بهت نیاز دارم.) زنگ در راهرو ها به صدا در آمد. صدای زن بی احساسی گفت: بجنبین! غذا داره سرد میشه. دیپر ساعت را چک کرد: ۸:۳۰ یکم زود نیست برای شام؟
میبل را قبل از ورود به سالن غذاخوری پیدا کرد. میبل دستش را روی شکمش گذاشت:(میشه بعد از شام دنیا رو نجات بدیم؟ من گشنمه!) با هم در را باز کردند. هیچ جای خالی نبود. دیپر زیرلب به شانسش لعنتی فرستاد. چرا مجبور بود با لورین و بیل و هارو سر یک میز بشیند؟ مشکل خاصی با دکتر نداشت! او دیپر را یاد فورد میانداخت. دیپر آرام رو به خواهرش گفت: (مجبوریم شام بخوریم؟) _(دیپر..قسم میخورم با شکم گرسنه قرار نیست با هیچ مثلثی مبارزه کنم!) به اجبار میبل با شعار "شکم گرسنه باعث شکست میشه!" سر میز نشستند. نگاه تسخر آمیز سایفر را روی خودشان احساس کرد. لورین سرخورده به نظر میرسید. در نهایت لورین با یک نگاه ساده بیل را وادار کرد دست از زل زدن بکشد. میبل اول از همه ساندویچ کالباسش را تمام کرد: (دیپر بیا فردا "خمیازه" هر کاری که قرار بود رو انجام بدیم! من الان نمیتونم.) بیل از سر جایش بلند شد:(چرا نمیزاری راهنماییت کنم؟) هارو هم با اخم رو به او گفت:(تو خواب ببینی؛ سایفر!) در نهایت هر دو میبل را به سمت خوابگاه "راهنمایی" کردند.
دیپر سینی غذایش را برداشت و گفت:(بهتره منم دیگه.. (متاسفم.) لورین با شرمندگی نگاهش را از دیپر دزدید: (بدون اینکه در نظر بگیرم چقدر سختی کشیدید و تلاش کردید؛ بدون توضیحی برش گردوندم. تقصیر من بود. ولی باور کن من هیچ چاره ای نداشتم.) (میتونستی ولش کنی که تا ابد اونجا بپوسه!) (و هشداری از طرف سرنوشت رو نادیده بگیرم؟ نه ممنون.) _(سرنوشت؟) لورین موبایلش را برداشت و آرام لبخند زد:(امیدوارم حرفمو باور کنی.) لورین عکسی را به دیپر نشان داد: "عکس لورین را نشان میداد با دستی پر از جای نیش پشه! از ساعد او گرفته تا بازویش همه پر از نیش پشه با ترتیب عجیب بودند." دیپر بعد از کمی دقت با شوک گفت: (پشه های پیشگو؟) از چشمک لورین فهمید حدسش درست بوده! کمی سرش را کج کرد و پیام پر از اشتباه پشه های پیشگو را روخوانی کرد. "پراتیسم رد ۲۶/مِی سواخد هوخت." لورین به تلاش دیپر برای رمز نگاری پیام یک مشت پشه خندید. (من حدس میزنم پیام اصلی این باشه.) و عکس بعدی را نشان داد. جای بعضی از کلمات جابهجا شده بودند. و پیام بالاخره معنی ای داشت. "تراپیسم در 26/مِی خواهد سوخت" دیپر روی پیشگویی فکر کرد:(تاحالا ندیدم برای کسی تاریخ بنویسن! امروز بیست و ششمه. ولی آخه تراپیسم؟ معنی نمیده!) لورین همانطور که در گوشیاش دنبال چیزی میگشت گفت:(جای نیش پشه ها بعد یک روز پاک شد. خارشی که داشت افتضاح بود!) و به دیپر اشاره کرد کنار او بایستد. لورین گفت:(فقط یک راه هست که بفهمیم پشهها تا چه حد سرکارمون گذاشتن.) موجود فضایی که سه چشم و یک میکروفون گزارش میکرد. (ما الان در بعد ۵۰۵۱ و خارج از محدوده زمانی هستیم. کنار مرکز روان درمانی تراپیسم.) دوربین روی یک کریستال بزرگ زوم کرد. دیپر گیج شده بود. زن ادامه داد:(بعضی از کهکشان های همسایه گزارش صدا های غیرعادی از این منطقه را دادن! و...) فیلم بردار به پشت زن اشاره کرد.(اوووم..گوئن؟ اون..عادیه؟) کریستال بزرگ کمکم ترک برداشت و از هم پاشید. بینهایت چیز از آن بیرون ریختند. یکی از آنها دوربین و احتمالا فیلمبردار را بلعید و پخش زنده به پایان رسید. لورین تلفنش را پایین آورد:(من به پشه ها ایمان اوردم!) دیپر کمی موضوع را هزم کرد:(خب..گفتی چطور با یه مثلث آشنا شدی؟) _(از کجا شروع کنم؟!) و لورین دو متحد جدید به دست آورد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)