ما اینجاییم.
POV: میبل به سوال اول نگاهی انداخت ۱_ در خیابان با لباس عادی و بدون دستگاه پاک کننده حافظه در حال پیاده روی هستید که به یک ناهنجاری درجه دو بر می خورید... چه میکنید؟ الف_ قهرمان بازی در میآوید و برای مهار ناهنجاری تلاش می کنید. ب_ به او صبح به خیر میگویید و از کنار او رد میشوید. ج_ از اون ملیتش را میپرسید د_ با سازمان تماس میگیرید و درخواست پشتیبانی میکنید. میبل برگه امتحان را پاره نمود و خنده شیطانی سر داد:(آخرین کاری که قراره اینجا انجام بدم این آزمون مسخره است!) لورین از اتاق نظارت واکنش میبل را دید:(حالا دیگه مطمئنم یه تحلیل گر از این دختر درنمیاد.) و ده دلاری اش را به سایفر داد:(حداقل تلاشمو کردم!) بیل که نتیجه برایش قابل پیشبینی بود گفت: (هنوز نمیدونم چرا امتحانش کردی..اون ستاره دنباله دار پتانسیل خیلی بیشتری از برادرش داره.) ... ۴۵ دقیقه بعد از اینکه میبل با لبخند رضایت از سالن "آزمون" خارج شد؛ دیپر هم برگه کاملا پر شده را روی میز گذاشت و بیرون آمد. میبل با شاخه چوبی بر سر یک قارچ زنده بزرگ با دندون های تیز میکوبید: (نه قارچ بد! اون پای سیب مال من بود!) با دیدن دیپر آن موجود بدبخت را به حال خودش گذاشت: (و اینم از برادر درسخون من! بعد دیدن سوالاش دلم خواست برگردم سر کلاس آقای ویلسون و فیزیک حل کنم!) دیپرشانه ای بالا انداخت:(همه جوابا معلوم بودن! اونا گفتن "میخوان سطحمون رو بسنجن" ولی این زیادی ساده است.) میبل رشته ای از موهایش را که به دکمه لباس دیپر گیر کرده بود را جدا کرد: (یکم زیادی ساکت و حوصله سر بره میدونی! انگار واقعا هیولا نگه نمیدا.. صدای آژیر و غرش عجیبی از قسمت دیگری شنیده شد. چراغ قرمزی در راهرو روشن شد و چند نفر به سمت صدا دویدند. بعد از چند دقیقه از بلندگو صدایی پخش شد: (خطر در راهرو ۲۱ رفع شد.) دیپر که حتی از جایش تکان نخورده بود؛ گفت: (چقدر سریع بودن!) (شنیدم میخواین اولین فرم پرونده رسمی تون رو امضا کنین!) دوقلو برگشتند و به لورین لبخند زنان با چشم های خاصش به آنها نگاه میکرد. سایفر هم پشت سر او با نا رضایتی ایستاده بود.
۲۰ دقیقه پیش: سایفر بعد از بیرون رفتن از آن "اتاق دیده بانی" به سلولش برگشت. روی کاناپه قرمز رنگ دراز کشید. آرنجش را روی چشمانش گزاشت. و درمورد آن صدای نویز آزار دهنده و تمام خاطرات از دست رفته اش فکر کرد. دنیایش، مردمانش و خانواده اش صدای نویز هر چه عمیق تر فکر میکرد بیشتر میشد می توانست سردرد شدیدی را حس کند. ولی قبل از اینکه به آخرین چیزی که از طرف مادرش شنید فکر کند، صدای کوبیده شدن در را شنید. دستگیره در چرخید و لورین داخل شد. او را روی کاناپه دید و گفت: (واقعا تحسین برانگیزه که داری تلاش میکنی بخوابی ولی فک نمیکنم به هدفت برسیا!) از روی کاناپه بلند شد و دست به کمر ایستاد: (بهت یاد ندادن قبل باز کردن در اجازه بگیری؟) لبخند و چشمای براق لورین محو شدند. با چهره بی احساس گفت:(مودم رو کاملا خراب کردی! با مبلت خوش باشی.) و برگشت تا از اتاق بیرون برود. (بیخیال! یعنی واقعا نمیخوای بهم بگی چرا اومدی اینجا؟) لورین با همان ابرو های درهم کشیده برگشت و به او نگاه کرد. سپس چشمانش را در حدقه چرخاند و نفسش را بیرون داد. با صدایی که حالا بیشتر از قبل پرانرژی به نظر میرسید؛ گفت: (دیگه بخور بخواب بسه! اولین پرونده ات با امضای این فرم رسما شروع میشه!) و پرونده را به سمت بیل گرفت و روی مبل نشست. سایفر با ابرویی بالا انداخته گفت: (بهت برنخوره ها! ولی چطور انتظار داری با این بدن به درد نخور اینو گیر بندازم؟) لورین مثل اینکه حقیقت مهمی را به او یادآوری کرده باشند گفت:(هی! راست میگیا!) بعد چشمانش را نازک کرد:(بستگی داره بخوای چطور رفتار کنی؟) سایفر اخم کرد: (تو که یه فرد مطیع نمیخوای؟ مگه نه؟)
(معلومه که نه! ما یه بیل نا افسرده میخوایم. این خواسته زیادیه؟) لورین نخ نامرئی را از گوشه های لبش کشید و لبخند بزرگی زد. اخم سایفر از قبل هم بزرگتر شد. لورین پلکی زد و زیرلب گفت:(ضدحال!) بعد آرام بلند شد و با دست به پیشانی او ضربه ای زد. سایفر بعد از آن ضربه ناگهانی احساس کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده. انگار نفس کشیدن راحت تر شده بود. آرام مشتش را بالا آورد، انگشت سبابه اش را باز کرد. شعله آبی رنگ کوچکی بالای انگشت او شروع به سوختن کرد. لورین شگفت زده گفت:(سریع گرفتی چی شد!) بیل همان انگشت را به سمت او گرفت و نیرویش را جمع کرد، بنگ! یک دود خاکستری از نوک انگشت او بیرون آمد و بالا رفت. سایفر گیج شد و به لورینی که صحیح و سالم رو به رویش ایستاده بود نگاه کرد. (آی کیو من از اون چیزی که فکر میکنی بیشتره! قرار نیست همینطوری کره زمینو تقدیمت کنم که!) او ادامه داد:(اشکال نداره! به محدودیت عادت میکنی.) نگاهش را دزدید و لب هایش را جمع کرد. فکر کرد چجور جمله ای برای گفتن جور کند. (چرا از قدرتات در راه خوب استفاده نمیکنی!) بعد که نگاه سایفر را دید به غیرمنطقی بودن ایده اش فکر کرد و زمزمه کرد:(بیخیالش! *صدایش را پایین آورد* "مثل اینه از یه گرگ بخوام جلوی گوسفندا شعر بخونه") سریع خم شد و پرونده را جلوی چشم بیل گرفت و با کمی امید گفت: (شاید بهتره فقط توی جاهای "جالب" استفاده اش کنی!) سایفر دستش را بالا آورد و بشکنی زد. تمام فرم و کاغذ ها شروع به سوختن کردند. لورین بالاتر رفتن خاکستر را دید. بیل دستش را روی شانهاش گذاشت: (حق با توعه! بهتره به چیزی که داریم؛ راضی باشیم!) _(خیلیم عالی!! با پاینز ها موفق باشی!) _(آهان__صبر کن چی؟؟ تو که قرار نیست من رو با اونا جایی بفرستی، مگه نه؟ اونا فقط توی دست و پای منن!) _(نکنه فکر کردی تنها میفرستمت؟ من که بهت گفتم) *آرام سرش را کج کرد* "به محدودیت ها عادت کن"
لورین قبل از تنها گزاشتن دوقلو ها با دشمن خونیشان، چنگک را به سمت میبل پرتاب کرد: (به دردت میخوره!) میبل با ذوق چنگکش را بالا برد:(فکر کردم جاش گزاشتم!) لورین دست تکان داد:(موفق باشین.) دیپر با عجله گفت:(هی پس من چی؟ قرار نیست یکی از اون سلاح های پیچیده ی بزرگ بهم بدی؟) (اوه! راست میگی، تورو یادم رفت. یه چیز خوب برات دارم.) لورین یک سکه بیست و پنج سنتی از جیبش درآورد و به سمت دیپر انداخت. امید او بعد از گرفتن سکه کاملا ناپدید شد.. یک سکه کاملا عادی... و بدون هیچ قدرت ویژه ای بود. لورین پس از این دستش را به نشانه خداحافظی تکان داد و اشکی که وجود نداشت را از گوشه چشمش پاک کرد: (خدافظییییی! بای بای! خب.... برین دیگه!) یکم به انها نگاه کرد و گفت:(سلامت برگردین!) بعد به حرف خودش خندید. همانطور که به داخل برمیگشت با صدایی که خنده در آن موج میزد گفت: (برای سرزمین ما پیروزی را به ارمغان بیاورید! این شوالیههای شجاع!) و آنها را در جنگل کاج تنها گزاشت. دیپر تا به خودش آمد دید بیل به طرفی در حال دور شدن از آنهاست: (میاین یا نه؟ من که کل روزو وقت ندارم!) میبل با انرژی نفسش را بیرون داد و آستین برادرش را کشید تا راهی که سایفر میرفت را دنبال کنند.
لورین متوجه خالی بودن غیرعادی بخش ۱۷ شد. فضا صدای هیچی میداد. صدای هر قدم او در تمام راهرو اکو میشد. پشت شیشه های نظارت هیچکس در سلول نبود. همه جا بینقص و بسیار تمیز به نظر میرسید. به قدری که میتوانست انعکاسش را در سرامیک های روی زمین ببیند. از کنار سلول دیگری میگذشت که صدایی شنید. برگشت و شیشه یک طرفه به داخل نگاهی انداخت. فردی پشت به او روی صندلی نشسته بود. لورین کمی به شیشه نزدیک تر شد که با صدای مهیبی شیشه ترک برداشت. "چرا شخصا نمیای تا یه گپی بزنیم؟" چرا که نه؟ یه گپ دوستانه با کسی که نمیشناسی...عالیه!
دیپر و میبل کنار سایفر ایستادند. او ساکت بود تا زمانی که ناگهانی دیپر را به سمت جلو هل داد و گفت:(چرا درخت کاجو طعمه نکنیم؟) دیپر که فکر میکرد در دل ماجرا افتاده با ترس اطرافش را نگاه کرد تا تهدیدی پیدا کند. ولی تنها چیزی که دید یک باجه تلفن عمومی بود. برگشت و به بیل نگاه کرد و با علامت دست پرسید: "چیکار کنم؟" سایفر به سمت جلو اشاره کرد. همانطور که دیپر به سمت تلفن میرفت میبل رو به سایفر گفت: (تو که الان برادرم رو توی دردسر واقعا بزرگ ننداختی؟ مگه نه؟) _(اوه! مطمئن باش که اینطور نیست! البته اگه مثل قدیما یهو از پشت ظاهر نشه.) با داد دیپر و عقب عقب برگشتنش؛ میبل به موجود انسان نمای خیلی خیلی قد بلند بیرون آمده نگاهی انداخت. ناخودآگاه گفت:(این دیگه چیه؟) (یه آشنای رومخ!)
لورین آرام در را باز کرد. قدم برداشت و از کنار این چیز جدید رد شد. صندلی را عقب کشید و نشست. سرش را بلند کرد و برای اولین بار به صورت فرد روبه رویش نگاه کرد. چهره عادی!خب فهمیدیم یک انسان نماست. لباس سرتاسر سیاه و یک گردنبند صلیب طلایی. یک کاتولیک با قدرت های ناشناخته؟ جلوی آنها روی میز یک قوری و فنجان های سرامیکی قرار داشت. یکی از لیوان هارا جلوی او گذاشت. لورین لبخندی زد. کشیش قوری را بلند و کج کرد ولی هیچ چیزی از آن به داخل فنجان نریخت. "مثل اینکه چایمون تموم شده." یک زنگوله کوچک را بیرون آورد و تکان داد. صدای پر شدن از داخل قوری شنیده شد. لورین فکر کرد:"این به کجا وصله؟ عالم غیب؟" با احتیاط فنجان را برداشت. نه، سمی نیست. کمی از آن چشید و بعد دوباره روی میز گذاشت. پنهان کرد که کل زبانش از داغی چای سوخته است. متوجه شد کشیش تمام مدت به دست او نگاه میکند. (چرا تعجب کردی؟ من توی یه خانواده سلطنتی بزرگ شدم؛ البته توی زیر زمینشون.) (چرا نمیترسی؟ مردم معمولا یا شگفت زده میشن یا فرار میکنن.) _(توی همین اتاق چیزای عجیب تری هم دیدم. مثلا یه بار...
اگر میبل دیپر را عقب نکشیده بود الان در چنگ هیولا افتاده بود. سایفر با نگاهی تحقیر آمیز به آن دو نگاه کرد. (عقب وایسین و یاد بگیرین.) و به درخت بزرگ اشاره ای کرد. تنه درخت بریده شد و روی اسلندرمن افتاد. او با یکی از شاخک هایش تنه را با سختی کنار زد. به سمت بیل حمله ور شد ولی قبل از رسیدنش میبل با گیر انداختن چنگکش به به پایش؛ او را به زمین انداخت. دیپر سر جایش ایستاده بود و فقط چگونه اینطرف و آنطرف افتادن اسلندرمن را تماشا میکرد. میبل لبخند میزد و سایفر به ضعیف بودن اسلندرمن در ذهنش میخندید. او روی زمین افتاده بود. به نظر میرسید همه چیز دیگر به آخر رسیده ولی... این در صورتی بود که آن صدای نعره بلند شنیده نمیشد. شاخک هایش که قبلا آسیب دیده و سست به نظر میآمدند؛ حالا تنومند تر و بسیار زیاد تر شده بودند. میبل با بهت به این چیز جدید نگاه کرد: (وایسا ببینم! الان لول آپ کرد؟) بیل که خوشحال بود سرگرمی جدیدش به این زودی ها فرسوده نشده؛ خوشحال شد و تلاش کرد حرکت دیگری اجرا کند... ولی بشکن او تاثیری نداشت. چندین بار امتحان کرد. "چرا..چرا کار نمیکنه؟" او سایه بلند قامتی را روی خودش حس کرد. برگشت و با اسلندرمن خشمگین مواجه شد: (خی رفیق! ببین_مطمئنم ما__ میتونیم با صحبت حلش کنیم. یه لحظه صبرکن!.. ولی دیر شده بود و با یکی از آن شاخک ها که دور کمرش پیچیده شده بود؛ بالاتر رفت. میبل هم موقع فرار پایش به یک ریشه درخت گیر کرد، چنگک هم چند متر آنطرف تر روی زمین افتاد. شاخک مچ پای اورا گرفت و میبل برعکس آویزان شد. بیل به اطراف نگاهی کرد و و به کیوسک تلفن را دید. داد زد: (هوی! درخت کاج! برو دم تلفن و یه شماره رو بگیر.) دیپر به آنها نگاهی انداخت. اسلندرمن به آرامی به سمت او میآمد. دیپر سریع به سمت تلفن عمومی دوید. وارد شد و در را بست. دیپر دنبال سکه ای گشت و تنها سکه ای که یافت. سکه نقره ای لورین بود. سکه را داخل شکاف انداخت. هیولا ایستاد. میبل در بین زمین و هوا گفت: (بجنب دیپر) دیپر داد زد:(بیل شماره چنده؟) شاخک دور شکم سایفر تنگ تر شد:"۰۱۴۲۵" نفس کشیدن برایش سخت تر شد. "۵۵" دیپر به سختی عدد آخر را شنید "۵" پشت سر هم و سریع شماره را گرفت. صدای دختر بچه ای شنیده شد:(بابایی؟ تویی بابایی؟) دیپر شوکه شده بود فکر کرد شماره را اشتباهی گرفته. که میبل داد زد:(دیپر!! فرار کن!) از پشت شیشه مربعی دید که اسلندرمن میبل و بیل را رها کرده و دیوانهوار به سمت او میدود. دیپر در را باز کرد و به سمتی دیگر پرید. او محکم زمین خورد. پشت سرش را نگاه کرد تا ببیند به سراغش میآید یا نه. ولی اسلندرمن به داخل کیوسک رفت و تلفن را برداشت. در آهنی محکم پشت سرش بسته شد و بعد هم با صدایی عجیب ناپدید شد. دیپر با ناباوری به جای خالی نگاه کرد. به کمک میبل از روی زمین بلند شد و ایستاد. میبل گفت:(هی! ما واقعا تیم خوبی هستیما!) بیل گفت:(عمرا! حتی بهش فکر هم نکن، ستارهدنبالهدار! شما زیادی ناشی و دست و ما چلفتی هستین!) _(یادت نره داداشم همین الان جونتو نجات داد!) (حالا هرچی! مطمئنم اگه... دیپر حرف او را قطع کرد:(چه اتفاقی براش افتاد؟) بیل پوزخندی زد و گفت: (کی اهمیت میده؟ اینکه چطور انجامش دادی مهم نیست. اینکه چطور هنوز زنده ای مهمه؛) و هرسه به سمت ساختمان بزرگ حرکت کردند.
لورین کمکم باید به استقبال این سه قهرمان میرفت. پس تلاش کرد یک جوری به مکالنه پایان دهد؛ (و اونطوری شد که برنده شدم__راستش صحبت واقعا خوبی بود! و (درک میکنم! اینو بدون توی ماستمالی کردن خوب نیستی.) _(همه اینو بهم میگن. پس از پیامو گرفتی دیگه بای بای!) او از سر میز بلند شد و به سمت در رفت که کشیش آستین او را گرفت. (روزی از راه میرسه که با اون ملاقات میکنی. روزی بدشگون که در سرانجامش پایان از راه میرسه. سرنوشت قابل تغییر نیست. لورین به خودت بیا! نه این دنیا واقعیه نه تو بیدار شو! تو فقط یه ... (پس اینجا بودید پدر!) لورین برگشت و یک راهبه جوان دید که به سمتشان میآید:(سلام! من اریکا از کلیسای شمالی اهل بعد موازی 0273 هستم!) او کشیش را از لورین دور کرد و آرام گفت:"این کشیشه رو نگاه نکن. یکم میدونی * به سرش اشاره کرد و سوت زد "بنده خدا حالش خوب نیست زیاد. به دل نگیر. به همه همینو میگه." و کشیش را همانطور که به خرافاتش ادامه میداد کشید. اریکا گفت:(باشد که معبود ما راهی برای بازگشت به سوی خانه برایمان باز کند.) پورتال دایره ای باز شد و هر دو از آن عبور کردند. (چقدر پورتال رایج شده! بیا به بیل نگیم اینو.)
لورین دم در به آنها خوشآمد گفت:(مکان scp191 در هیچکدام از ایالات گزارش نشده که یعنی دیگه مشکل ما نیست! کارتون خوب بود!) از سر راه کنار رفت تا وارد شوند. میبل گفت: (فقط منم گشنمه؟) لورین کنار او راه رفت و گفت:(سرآشپز امشب یه دسر جدید معرفی میکنه!) و سرعت راه رفتنش را پایین آورد؛ (که تو دست و پات بودن، آره؟) (اگه به خاطر اون محدودیت هات نبود نیازی به اینهمه دردسر نبود. وقتی من اونجا جون میکندم تو چیکار میکردی؟) _(چایی میخوردم.)
لورین فرم پرونده اسلندرمن را با رضایت بست. "کارتون خوب بود بچه ها" و خمیازه ای کشید.... او با بهت دستش را روی دهانش گذاشت. خستگی+خمیازه= خواب؟
الوووووو
نمیخوای پارت بدییییییی؟
حالا حالا ها باید منتظر باشیم💔
منکه دارم مینویسم ولی کسی دیگه تستچی میاد؟
عررررررر پارتتتتتتت دادیییییییی مرسیییییی
هوراااا ببین کی اینجاسسس
اوه خداااای من برگشتییییی
درسته گفتم غر نزنین ولی عذای وجدانم ندیدین دیگه🙂↔
داشتم امیدم رو از دست میدادم که این پارت اومد🥳
بالاخره اومدددد🩷✨ عالی بود🩷
عالی بود(پارت بعد پلیز)
تا پارت بعد من افثورده میشم😔
حاجییی بلاخرههههههه ممنونم کسپشتمشمقتوشذشممطوطدشذشت
دوستان،عزیزان لطفا غر نزنید. با تشکر فراوان
هعی🤡