به پارت ۲۶ خوش اومدی..
دیپر سریع پرسید:(چطور نابودت کنیم؟) سایفر ابرویش را بالا برد: (مطمئنی میخوای این فرصت طلاییات رو با این سوال مسخره هدر بدی؛ درخت کاج؟) هارو چشمانش را چرخاند:(اون قرار نیست جواب بده.) میبل با اشتیاق داوطلب شد:(اوووه! من من من!) _(مثل اینکه اینجا یه ستاره کوچولوی کنجکاو داریم!) میبل دست راستش را پایین آورد و پرسید:(بیل تو خانواده ای داشتی؟) سایفر جا خورد. انتظار نداشت ستاره دنباله دار چنین سوالی بپرسد. به دنیایش فکر کرد. به اینکه دیگر حتی چهره پدر و مادرش را به یاد نمیآورد. و اینکه چطور قبل از ترک دنیای دو بعدی خالی اش چه احساسی داشت... بیل بی صدا ایستاد. چشمانش خالی و سیاه شدند. بدون کوچک ترین نشانه ای از وجود داشتن. میبل که کمی تعجب کرده بود گفت:(اوممم.... اون حالش خوبه؟) لورین پوزخندی زد:(نگرانش نباشین! خودش درست میشه.) او به ساعت مچی اش نگاهی انداخت و گفت: (دقیقتر توی ۵..۴..۳..۲ و ۱ !) و به بیل که با خنده همیشگی اش و پر انرژی ایستاده بود اشاره کرد.
در میان صحبت هایش نفس نفس میزد: (فکر نمیکردم چنین سوال بی اهمیتی بپرسی ستارهدنبالهدار! البته که همه یه خانواده ای داشتن. * به هارو نگاهی انداخت* دُکی تو سوالی نداری؟) هارو فنجان قهوه اش را برداشت:(چرا از زندگیت یه کتاب دادی بیرون؟) _(مردم باید تاریخچه واقعیت و برترین شیطان رویا رو بدونن یا نه؟ دنیا صحنه نمایشه و من بازیگر! بنظرت من نباید یک جوری مردم رو سرگرم کنم؟) نصف توجه و دیپر به جورنال داخل کیفش بود. کمی فکر کرد که چه سوال فلسفه ای بپرسد تا سایفر را به چالش بکشد. در نهایت ذهنش چیز مناسبی پیدا نکرد.
پرسید:(شمن کیه؟) سایفر سرش را به سمت دیپر چرخاند:(بالاخره یک سوال منطقی! *نفس گرفت* اونقدری مهم نیست که یادم بیاد.) لورین با صدای آرام خندید. بعد کمی فکر کردن رو به بیل گفت: (شمن؟ همون که خیلی فاز داشت نابودت کنه؟ آخرین باری که دیدمش گفت میخواد دونفر از پیشگوییش رو پیش افراد مطمئنی بسپره تا پرورش پیدا کنن. فکر کنم دوقلو هم بودن.) بعد ارام سمت دیپر و میبل چرخید و زد زیر خنده: (هی! چه تصادفی. شمایین؟) میبل با چشم های گشاد گفت:(چی میگی؟ من دارم نمیفهمم!) دیپر هم سوال پرسید؛(یعنی اون هیولا ها از سمت تو نبودن؟) بیل سرش را به نشانه تاسف تکان داد:(قبلنا باهوش تر بودی درخت کاج.) لورین از روی مبل بلند شد:(نمیخوام بگم باهاش موافقم ولی راست میگه! اون شمارو وقتی بچه بودید پیدا کرد. و دوتا شیفت شیفتر "هیولا تغیر شکل دهنده" رو اجیر کرد تا به عنوان پدر و مادرتون شما رو بزرگ کنن. تا وقتی که به ظاهر "سرنوشت" باعث شه شما به آبشار جاذبه برگردید. خیلی سر پیشگوییش جدی بود! و معتقد بود ۱۰ زندگی در برابر یه سیاره منطقیه.) دیپر که به طور کامل هنگ کرده بود گفت:(وایسا ببینم! یعنی ما و دوستامون قرار بود قربانی شیم؟) بیل به شوک آنها خندید:(چه حسی داره بفهمی اگه استنلی دست شیش انگشتی رو میگرفت؛ میمردی؟) لورین گفت:(به نظر خوب باهاش کنار اومدن.) او با نگاه به هارو فهمید به یک نحوی آنها را بیرون ببرد تا همه چیز را هضم کنند.
لورین اسم بیل را از روی تابلو پاک کرد و سوال آخر را پرسید: (دوست دارم بدونم الان "متحد" هات کجان؟ اونایی که متحد خودت صداشون میکردی. تورو دور انداختن و یکبارم پشت سرشون رو نگاه نکردن.) سایفر (داری تلاش میکنی منو کفری کنی؟) _(دستم رو خوندی.. دارم تلاش میکنم از نظر روانی بهت فشار بیارم تا شاید برای انتقام بری توی کهکشان ها دنبالشون بگردی و یونیورس منو ول کنی. ولی فکر کنم زمان بیشتری نیاز داری!) "تنها مسئله فقط زمانه"
فسیل شدم...
پارت ۲۷ رو زود تر بزار دارم میمیرمممم
داستانی که دارم مینویسم از رو داستان ایشون الهام گرفتم
حمایتش کنیییدددد
یکی از بهترین نویسنده های تستچی که داستانش لایق حمایتهههه
من تو لیس دوستات هستم ولی دنبالم نداریی
خواهشا بیا چت که چندتا علامت سوال بیسیار بزرگ در ذهنم ایجاد شده باید جوابشون بدییی
کاش نظرات زود تر باز شده بودن بهت میگفتم😭💅
سیلاممممخواستم بگم داستانت فوق العاده اسسسسسس ،چون نظرات بسته بود نتونستم بهت بگم و از طرفی گفتگو هم بسته بود ،ممنون میشم من رو به لیست دوستانت اضافه کنی تا اونجا با هم بحرفیم گلمممم
درووود. داستانت خیلی قشنگه پارت بعد رو کی میزاری ؟