به قسمت ۲۲ خوش اومدی. چطور تا اینجا خوندی؟
میبل با چشمانی دوق زده بازی دیپر را چنگ زد:(دیپر اون یه خون آشامه!) لورین با نوک انگشتش دندان های نیشش را لمس کرد:(فکر نمیکنم! هنوز نه.) لورین کارتش را روی میز گذاشت:(مامور سازمان SCP) میبل با شوک به دیپر نگاه کرد:(فکر میکردم فقط یکی دیگه از اون افسانه اینترنتیه!) لورین انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و چشمکی زد:(اگه میخوای چیزی رو مخفی کنی؛ بهترین جا جلوی چشم مردمه!) دیپر بدون ذره ای اعتماد به لورین گفت:(و چرا پرونده ما دست سازمانه؟) _(چرا نباید باشه؟ اگه همه چیز رو به ما بسپرین دیگه نیازی نیست دادگاهی بشین!) میبل و دیپر به گوشه ای از آشپزخانه رفتند و آرام شروع به حرف زدن کردند: دیپر:(زیادی مشکوکه. حتی کارتش هم میتونه تقلبی باشه!) _(اون واقعا خوشگله! به نظرم میتونیم بهش اعتماد کنیم. حتی اگه کارته فیک بود پس نباید پلیسارو فراری میداد! ) در نهایت با سنگ کاغذ قیچی به نتیجه رسیدند. "سنگ میبل بر قیچی دیپر قالب شد." دیپر و میبل به سمت لورین باز گشتند. (خب؟) میبل مشتش را بالا گرفت و گفت:(دعوت شما توسط برنده مسابقه که من باشم پذیرفته شد.) _(خیلیم عالی!)
لورین و میبل جلو جلو راه می رفتند. دیپر دنبال کوچک ترین نشانه ای مشکوک از لورین میگشت. راه رفتن، نفس کشیدن، صحبت کردن چرا؟ چرا همه چیز درباره او حس بدی دارد؟ گودال بی انتها را دید. راهش را کج کرد و دم گودال ایستاد. از گوشه چشم دختران را دید. فکر کرد با انداختن یک سکه در ان آرزویش برآورده میشود! در نهایت بیخیال هدر دادن یک پنی اش شد. موبایلش را برداشت و شماره عموبزرگش را گرفت سه صدای کوتاه بوق... استنفورد جواب داد:(حال برادر زاده ام چطوره؟) _(سلام عمو...ما خوبیم و الان تو شهریم.) _(جدی؟ چقدر عالی!! و چقدر بد که ما اونجا نیستیم تا...) صدای استنلی از پس زمینه شنیده شد.(فورد! یه دستی میرسونی؟) فورد دستپاچه شد و گفت:(ببین دیپر...الان یه مارماهی گنده دارم که داره برادرم رو میبلعه! بعدا بهت زنگ میزنم.) صدای بوق قبل از اینکه دیپر خداحافظی کند شنیده شد. او فکر کرد:"باید درک کنم! سرشون شلوغه" دیپر به چاه بی انتها پشت کرد و دو قدم راه نرفته بود که صدای افتادن چیزی را شنید. برگشت و پشت سرش را دید. فکر کرد چشمانش به او دروغ میگویند! همان جلد قرمز رنگ و همان نشان دست طلایی! چندین بار پلک زد... جورنال ها کنار لبه چاه بودند. برگشت و آنها را برداشت. صحیح و سالم... مثل همان روزی که به همراه فورد آنها را رها کرده بود. سریع هر سه جلد را در کوله اش انداخت و مسیری که میبل و لورین رفتند، را در پیش گرفت.
لورین و میبل دم در یک ساختمان بسیار بزرگ ایستاده بودند. ساختمان از نظر ظاهری عادی بود... ولی..زیادی..... محکم ..به نظر میرسید؟؟ لورین به سمت در شیشه ای اشاره کرد:(خوش اومدین!) میبل با لبخندی بزرگ کنار دیپر راه رفت. به سمت در حرکت کردند. سنسور ها روی دوقلو ها زوم کردند. چراغ سبز ریزی در لنز روشن شد. دو در شیشه ای از هم باز شدند. یک سالن بزرگ و پر از آدم ها و موجودات مختلف. لورین پشت سر آنها وارد شد. دیپر پرسید:(اینجا دقیقا چیکار میکنین؟) لورین جواب داد:(دقیقا مثل "چشم نابینا" عمل میکنیم. ولی فرق ما اینکه که ترجیحا ناهنجاری هارو جمع آوری و کنترل میکنیم. در صورت نیاز هم با یک نور خاص حافظه کوتاه مدت مردم رو پاک میکنیم. و ما لباس رسمی و عینک دودی میزنیم. خلاصه اش... ما باکلاس تریم! ) دیپر جلوی خودش را گرفت و ذوقش را پنهان کرد. ولی با سرعت سلول ها را چک میکرد و گزارش بقیه ماموران را میخواند. همهچیز مثل یک رویا بود. چند وقت است که از دردسر دور بوده؟ کمکم سوالات بیشتری پرسید و بیشتر با لورین حرف زد. او برخلاف انتظار چیز های زیادی میدانست. حدسش سخت نیست. "سازمان SCP" افسانه اینترنتی مورد علاقه اش بود! حالا مانند بقیه چیز هایی که فکر میکرد غیر واقعی هستند؛ با واقعیت پیوسته بود. و همه اش فقط و فقط به لطف آبشار جاذبه ممکن شده بود.
در این بین میبل ایستاد تا یک مجسمه عجیب را نگاه کند. او چند ثانیه خیره شد و بعد پلک زد. مجسمه به طرز عجیب و ترسناکی نزدیک آمده بود!! میبل با ترس عقب عقب رفت و به شخصی برخورد کرد. دو دست روی بازوهای میبل قرار گرفت. میبل سریع برگشت تا آن ناشناس را ببیند. او همسن خودش به نظر میرسید. موها و چشم های روشن (همیشه فراموش میکنه یه دیوار هست که نمیذاره به هدفش برسه. هی حالت خوبه؟) میبل کمی هنگ کرد... بعد گفت:(من خوبم. ولی اون زیادی سریع بودا. سلام! من میبلم. به احتمال زیاد قراره بهم از اون لباسای رسمی بدن و منم اینجا کار کنم! تو چی؟ اینجا کار میکنی؟) _(من یکی از اون چیزایی هستم که بهشون میگن "ناهنجاری" یا "عجیب غریب") او به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت. میبل با خود فکر کرد واقعا دیگر کسی از آنها استفاده نمیکند! ساعت را در جیب کوچک روی لباسش انداخت:(مثل اینکه وقت رفتنه!) او خم شد و دست میبل را در دست گرفت. دست میبل را بالاتر، نزدیک صورتش آورد و صاف در چشمان میبل خیره شد. :(یادت باشه؛ تو واقعا درخشانی! درست مثل یک ستاره دنباله دار.) او دست میبل را رها کرد و در راهرو به سمت چپ پیچید. میبل فکر کرد که آن لبخند... چقدر برایش آشنا بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)