به قسمت ۱۹ خوش اومدی.
دیپر بقیه روز را مرخصی گرفت و از مدرسه به سمت خانه به راه افتاد. قسم خورد اگر سایفر بلایی سر خانواده اش آورده باشد.. میبل چی؟ حال او خوب است؟ او امروز را غیبت کرده بود، به گفته خودش"زنگ های کلاس ریاضی قرن ها طول میکشه. چرا باید بیام؟" در خانه شان بسته بود. تا میخواست کلید بیاندازد و در را باز کند. متوجه قفل نبود در شد. اخم کرد و آب دهانش را به سختی فرو داد. در را باز کرد و میبل را رو به رویش روی مبل دید. سرش را پایین انداخته بود و موهایش در مشتش نگه داشته بود. دیپر بدون نگاه کردن به اطراف به سمت او رفت و شانه هایش را گرفت:(میبل تو خوبی؟) لورین سرش را بالا آورد. چشم هایش قرمز بود و جای اشک های خشک شده روی گونه اش دیده میشد. در چشم های برادرش نگاه کرد و گفت:(همش تقصیر منه! همه اش. به خاطر من....اونا!) میبل لب هایش را به هم فشار داد تا زیر گریه نزند ولی اشک هایش بدون اراده پایین ریختند. دیپر متوجه شد میبل به او نگاه نمیکند..بلکه پشت سر او را میبیند. دیپر با تردید پشت سرش را نگاه کرد و متوجه عمق ماجرا شد...
با باز کردن یک شکاف که قوانین زمان و مکان را نادیده میگیرد سفر کردن راحت تر از آنچیزی است که تصور میکنید. در خانه نیمه باز بود. مقت/*!*/ول ها ادوارد و همسرش جانت پاینز بودند. هر دو روی زمین افتاده بودند. و یک تف/*؟*/نگ شکاری مامور تازه وارد با ترس گفت:(این نباید کار پلیس باشه؟) همه افراد حاضر در صحنه به آن پسر بیچاره زل زدند. لورین نزدیک ادوارد رفت و به مایع سبز رنگ روی زمین اشاره کرد:(به نظرت این عادیه؟) مامور که به نطر میرسید عذاب وجدان و ترس کمتری دارد؛ آهان کم صدایی گفت. تغیر شکل دهنده ها.. چرا باید اینجا میبودند؟ یعنی... ناهنجاری های انسان نما همیشه در بین انسان های عادی هستند. ولی به هیچکس ظاهر اصلی شان را نشان نمیدهند. بعد از دست دادن جانشان تغیر شکل دادند و به شکل انسان ها درآمده اند. این عادت بدن آنهاست. یعنی مدت زیادی این شکلی زندگی کرده اند. به قاب عکس های روی ریوار نگاهی انداخت. جای چهره دونفر بریده شده بود. پوزخندی زد و فکر کرد: "حذف کردن پدر و مادر؟ شما از من موفق تر بودین!" اینکه تبدیل به هیولا شدند بهانه خوبی است. لورین رو به همه گفت: (خب دنبال دوقلو های خانواده پاینز میگردیم. چهره ای نداریم پس فعلا بیاید خونه اطرافیان رو بگیردیم و ببینیم عکسی گیر میاریم یا نه.) ادامه داد:(ماشین خانواده گم شده پس دنبال ماشین هم باشین. پلاک رو توی لیست تحت تعقیب بذارید. و اینکه... هیچ چیز رو رسانه ای نکنید!)
دوقلو ها وسایل را جمع کردند و در ماشین ریختند. تنها شانس آنها این بود که دیپر گواهینامه داشت. میبل بیشتر لباس ها را جمع کرد. دیپر هم عکس ها را "اصلاح" کرد. بالاخره دیدن آن همه کاراگاه اردک به دردشان خورده بود. میبل نمیتوانست اتفاقات را هضم کند. (فقط رفته بود آب بردارد. که پدر و مادرش بر سر او فریاد کشیدند تا صدای آن آهنگ مضخرف را کم کند. میبل با خنده گفته بود:(باشه چرا عصبانی میشین؟"لبخندش را بزرگ تر کرد" لبخند رو فراموش کردین؟؟) و بعد هر دو از روی مبل بلند شدند. میبل کمی استرس گرفته بود و بعد پدرش.. تبدیل شد به یکی از هیولا های آبشار جاذبه. تغییر شکل داد و با صدایی ناآشنا بر سرش داد کشید:(بهت گفتم او صدا رو کم کن!!) ماتم زده به مادرش نگاه کرد. با چشم هایش کمک خواست! و مادرش هم.. موجودی که چند ثانیه پیش مادرش بود گفت:(عزیزم چرا به حرف پدرت گوش نمیکنی؟) میبل تنها دو مرتبه صدای بلند شل*،*یک را به یاد آورد. و فقط همانجا ماند. به زمین خیره شد تا برادرش او را پیدا کرد.
دیپر فقط گفت باید قبل از خبردار شدن همسایه ها از شهر خارج شوند! یک پلاک تقلبی جایگزین پلاک اصلی ماشین کردند. به یاد آورد که برای شوخی آن را ساخته اند ولی حالا به درد میخورد. عمو فرود میتوانست توضیح دهد چه بلایی بر سرشان نازل شده! دیپر هیچ ایده ای نداشت چه اتفاقی افتاده میبل به بیل یا چیزی نزدیک به آن اشاره نکرده بود.. الان زمان خوبی نیست که اوضاع را متشنج تر کند. به قدری رانندگی کرد تا تابلوی آشنایی دیده شد "به آبشار جاذبه خوش آمدید"
نظرات بازدیدکنندگان (0)