·.¸¸.·♩♪♫ ردپـای ســـپید دریــاچـه ♫♪♩·.¸¸.·
چه زیباست… چه زیباست آواز مرغان دریاچه، که به هنگام غروب زمزمه میکنند و تنها تماشاگرشان غوکهای جوان هستند. چه آرام است آب، وقتی آخرین شرارههای خورشید را در آغوش میگیرد… و چه بیرحم است این آرامش، وقتی قرار است کسی در آن خاموش شود. من سالهاست کنار این جاده ایستادهام؛ ریشه در خاک، دست در آسمان، و چشم دوخته به همین دریاچه. باد از میان برگهایم عبور میکند و خاطرهها را ورق میزند. دلم میخواهد چشمانم را ببندم و نبینم، ولی من محکوم به دیدن هستم، از همان روز اول تا لحظات آخر. همچو گلولهای سپید زیر سایه من بود و در پر و بال مادرش غلت میزد و گمان میکرد خوشبختترین است؛ یا نخستین باری که انعکاسش را در آب دید و پنداشت خواهران و برادرانش بازگشتهاند تا با او همبازی شوند. او فقط یک بچه بود… ساده، روشن، بیخبر از سرمای دندانهای گرگهایی که بویی از احساس نداشتند...
بهارها آمدند و رفتند. برگهایم سبز شدند و ریختند. و او هر سال باشکوهتر از پیش، آب را میشکافت؛ با گردنی کشیده و نگاهی که انگار میدانست دنیا با همه سختیهایش هنوز ارزش زیستن دارد. دوری از دیگران برایم سخت بود، ولی او از هزاران همنوع برایم ارزشمندتر بود. او من را همچون دوستی، دوست میداشت. دستهایم میلرزد؛ نه از باد، نه از سرما، بلکه از نوای سوزناک ترانهای که دیگر توان اوج گرفتن ندارد. دیگر غرورش آب را نمیشکافد. قایق قدیمی دست از پارو زدن میکشد و خود را به جریان سرد آب میسپارد. هیچ ندایی نمیگوید: «بمان.» هیچ دستی پیش نمیآید تا سکوت را پس بزند و او را در آغوش بگیرد. کاش میتوانستم ریشههایم را از دست خاک بیرون بکشم، قدمی به سویش بردارم، سایهام را بر او پهن کنم، فریاد بزنم که بمان!؛ ولی… من محکوم به ایستادنم. فقط میتوانم تماشا کنم، همانگونه که تمام عمر تماشا کردم...
کلاغ ها جامه سیاه به تن کرده اند و باهم سخن میگویند، صدایشان کم کم برایم محو میشود. حس میکنم با هر موج، خاطراتش در دریای ذهنم غرق میشوند. خورشید کم کم نگاه سرخش را از پارک میگیرد و زندگی، دستانِ مرغِ تنها را به دست فرشته مرگ میسپارد. موجی کوچک متولد میشود… آنقدر کوچک که شاید هیچکس جز من آن را نبیند. سپیدیِ تنش آرامآرام در آغوش آب حل میشود، مثل داستانی که میخواهد ادامهدار باشد، ولی اوراقِ محدود کتاب این اجازه را نمیدهند. من صدای افتادن هیچ برگی را به یاد ندارم که اینقدر سنگین بوده باشد. آسمان را التماس میکنم که یک لحظه بیشتر نور بتاباند… میخواهم صدایش کنم. میخواهم برگهایم را آنقدر بتکانم تا دنیا بفهمد چه اتفاقی افتاده است. اما صدای من فقط خشخش است… و هیچکس زبانم را نمیفهمد من درختی بیش نیستم؛ محکوم به تنها ایستادن، محکوم به دیدن، محکوم به به خاطر سپردن...
خورشید آخرین خط سرخش را بر آب میکشد. آب یک لحظه میلرزد… و بعد، آرام میشود. خیلی آرام… آنقدر آرام که انگار هیچوقت مرغی در آن شنا نکرده است. فردا خورشید دوباره طلوع خواهد کرد. غوکها بازی خواهند کرد. بعد از او دیگر صدای قدم های تبر مرا نمیترساند؛ دیگر گذر عمر مرا نمیترساند؛ اما آواز مرغان چرا؛ چون میترسم میان آن همه زیبایی، دوباره نبودنش را بشنوم. و هیچکس نخواهد دانست که من سالهاست برای یک قو، در سکوت گریه میکنم.
شنيدم كه چون قوی زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهی بر آنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقی كرد ؛ آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويی به صحرا بميرد چو روزی ز آغوش دريا برآمد شبی هم در آغوش دريا بميرد تو دريای من بودی آغوش واكن كه ميخواهد اين قوی زيبا بميرد -مهدی حمیدی
خیلی خیلی زیبا بود ، واقعا نمیتونم توصیفش کنم .
سپاس زیبارو✨🙏