بر خلاف قواعد دنیا قدم بر میدارم
ترس دست پاهات بسته نگه می داره غرور باعث نادیده گرفتن ضعف هات میشه خشم کل زندگیت به نابودی می کشونه این جمله های بودن که هر روز به خودم گفتم تا مطمئن شم یک لحظه ام خودم برتر نبینم !
آخرین جمله ام نیاز نیست همیشه طبق قواعد باشی ! بخشنده بودن احمقانه است چرا ؟ بزار یک داستان برا بگم که مال خیلی زمان دوری نیست
یک روز دختر بچه ای به اردو مدرسه ای میره خیلی شاد خرم ، راننده اتوبوس که حالش ناجور بود. پشت فرمون نشسته بود یک دفعه کنترل از دستش در میره اتوبوس چپ می کنه ! کلی دختر داخل اتوبوس بودن !! تعدادی مردن ، تعدادی زنده بودن با یکم زخم. ، اما تعدادی به حساس ترین نقاط بدنشون آسیب رسید . تا جای که تنها راه نجات زندگیشون. عمل بود . عملی که زندگی تنها تغییر نمیداد هویت تغییر داد
دختر وقتی بهوش اومد درد شدیدی احساس کرد نگاهی به دستاش انداخت ، فکر کرد که تناسخ پیدا کرده ولی وقتی مادرش با چهره غمگین دید ، پدرش خشمگین که این جمله گفت کاری کردی که زندگیت خراب کرد مادر از کنارش رفت پدر هم هیمن گونه قبل از رفتن نگاهی انداخت گفت از الان دختر من کانیا از دنیا رفته ! بعد از مرخص شدنت یه سر بیا خونه وسایلت بردار برای همیشه از خونه من برو !
دختر حیران شد همینطور گیج یک نگاه به اطرافش انداخت ، با تمام درد روی پاهایش ایستاد . سمت پنجره رفتم با دیدن تصویر خشکش زد چهره ای پسرانه ... او یک پسر شده بود تمام رویاه ، افکارش از هم جدا شدن . انگار کل دنیا بر سرش فرو ریخت .
خیلی ناراحت کننده است مگه نه ؟ این آغاز پس از پایان هست. و اینکه این داستان زندگیه من هست ! بعد از این حادثه دادگاه شکل گرفت راننده به حبس ابد محکوم شد . دولت به افرادی که دخترانشان از دست دادن قرامت داد. هیچ کسی هم به داد من نرسید یک دختر در یک شب بشود یک پسر ؟ این فاجعه بزرگی برای من بود همین طور تغییر بزرگ
نظرات بازدیدکنندگان (0)